وَشتَن ِ واژه ها

شعر ، نقد ، داستانک ، طنز ، ترجمه و نکته

اندیشمندانِ عدالتخواه و آزادگان ایران و کل جهان به کمک من بشتابید!

 

اندکی از آنچه در این سال های سیاه بیداد بر من گذشته*

 

«لیثی گرامی
نمی دانم مشکلی که برایت پیش آمده چه بعدی دارد و به چه سبب است . به هر حال متاسفم . ای کاش از دست من کاری بر می آمد. امیدوارم مسئله مهمی نباشد و برایت مشکلی پیش نیاید.»

 

این کامنت دکتر علی عبدلی مرا بر آن داشت که برای عزیزانی که از داخل و خارج کشور خبر پست قبلی را خوانده اند، توضیحاتی مفصل تر بنویسم. البته این توضیحات مختصر است زیرا اگر وارد ریز مطالب شوم یک کتاب سخن خواهد بود.

به دعوت بنیاد فرهنگی «هاینریش بُل» در روز 15.12.2002 وارد آلمان شدم و بیش از شش ماه در خانه ی هاینریش بُل نویسنده ی سرشناس فقید آلمان و دارنده ی جایزه نوبل زندگی کردم. برای پناهنده شدن نیامده بودم، قرار بود به شکل بلند مدت به عنوان مهمان پاس من تمدید شود. ولی مسایلی نامطلوب پیش آمد که داستان آن تلخ و بلند است که در این اندک نگنجد؛ پس تصمیم گرفتم پناهنده شوم. در واقع به عنوان اعتراض دست به این کار زدم. بانو زیگرون رِک هااوس مسئول بنیاد «هاینریش بُل» وقتی از تصمیم من آگاه گشت، تلاش زیادی نمود که مرا منصرف نماید. می گفت: در خوابگاه های پناهندگان به شما بسیار سخت خواهد گذشت، از سوی دیگر پول اندکی دریافت می کنید(در خانه ی هاینریش بُل من نزدیک به هزار یورو می گرفتم، ولی به دویست و اندی یورو با پناهنده شدن رضایت دادم.)

آمد و به من گفت: 6 ماه با همین حقوق به اتریش می روید و وقتی برگشتید من برای شما 18 ماه تمدید می کنم و بعد باز قابل تمدید است. و من نپذیرفتم؛ و برای اینکه هیچ اختلاف نظر و جنجالی پیش نیاید علت را بیان نکردم. نمی شد بیان کرد. قصد داشتم بروم پاس بگیرم و نان زور بازوی خود را بخورم و با تلاش شخصی خود آثار خود را به چاپ برسانم. آثاری که اینک سال هاست چون جنازه ی سهراب بر دستان من مانده.

این کار یعنی رفتن و پناهنده شدن حق قانونی و انسانی من بود و هیچ خلافی در آن نبود. ولی متأسفانه بعد از پناهندگی فشار بر من ده چندان شد و مدت های طولانی در خوابگاهی بسیار بد مرا به شکل غیر قانونی نگاه داشتند بی آنکه وضعیت ام را مشخص سازند. تا اینکه بر اثر اعتراضات پی در پی من، مرا به شهر دوسلدورف مرکز ایالت فرستادند تا در دادگاه شرکت کنم. در همان آغاز سلام و احوالپرسی، خلاف های باور نکردنی که بر علیه حقوق من صورت گرفته بود چنان آشکار گشت که رییس دادگاه را عصبانی ساخت.

وقتی از من کارت شناسایی خواست و من گفتم: ندارم، فکر کرد من متوجه ی سوال ایشان نشده ام؛ دوباره تکرار کرد. و وقتی من برای ایشان توضیح دادم که کارت شناسایی ندارم، با تعجب پرسید: «مگر می شود!؟ شما چگونه از اداره ی پناهندگان حقوق دریافت می کردید!؟»

گفتم: «می رفتم امضا می کردم و دویست و اندی یورو می گرفتم»، باور کردن اش برای یک قاضی آلمانی دشوار بود؛ اما در همان آغاز کار دریافت که با مردی تالش سروکار دارد که راستگویی پیشه ی اوست و بخشی از زلال اندیشه ی او؛ پس در کمال تعجب پرسش و پاسخ ادامه یافت. در پایان کار به شهر کلن زنگ زد تا دریابد بر من چه گذشته و چرا ابتدایی ترین حقوق من از جمله صدور کارت شناسایی زیر پا افتاده؛ در تماس طولانی تلفنی دریافت که کلن قصد دارد مرا به شهرکی دور دست بفرستد(تبعید کند)، به آنها گفت: این مرد قبول شده، و اگر کارت شناسایی نداشته باشد و پلیس در خیابان از او کارت بخواهد به قبولی او لطمه می خورد. مترجم برگشت و به من گفت: آقای حبیبی شما قبول شده اید. گفتم: «از کجا می دانید؟» گفت: «دارد سر شما با کلن بحث می کند و می گوید او قبولی دارد و ...» از آن سوی تلفن، زور زننده اما همچنان حرف خود را تکرار می کرد که در نتیجه رییس دادگاه از ادامه ی گفتگو سر باز زد و به من گفت: «این اداره چی ها گاه فقط حرف خود را می پسندند و بس. برای اینکه برایت مشکلی پیش نیاید تو به آن شهرک برو و خود را معرفی کن؛ و من برایت می نویسم که یک ماه به تو وقت دهند تا وسایل خود را جمع کنی و آماده ی رفتن به آن شهرک شوی.» و بعد یکی از کارمندان خانم را صدا کرد و گفت: «آقای حبیبی را به اتاق خود ببرید و از او چند قطعه عکس بگیرید تا برایش کارت شناسایی صادر کنم.» و همین کار را نیز کرد. در هنگام خدا حافظی از جا برخاست و با مهر به سوی من آمد و گفت: «من از این میز و صندلی ها گاه بیزار می شوم زیرا در این مکان بسیار گاه دروغ ها شنیده ام، ولی امروز باید از آنها تشکر کنم که مرا با شما آشنا ساختند؛ شما بدون توجه به اینکه موضوعی می تواند برایتان ضرر و یا سود داشته باشد زندگی خود را صادقانه آنگونه که برای یک دوست می گویند، بیان داشتید.» و اضافه کرد: «امیدوارم در کشور ما زندگی خوبی داشته باشید.» احساس کردم با شناختی که از من پیدا کرده که زیر بار زور نمی روم، تردیدی در صدای او نهفته است. و من بعد ها در شب ها و روز های شهر دئورن که همه به یک رنگ بود، بار ها آن لحظه را به یاد آوردم؛ گویی سرنوشت مرا مرد می دید دورا دور.

در دادگاه همه چیز را می گفتم چنان، که گاه مترجم تردید می کرد بگوید و یا نه. راستی پیشه کردن را از زمانی که خود نیک شناخته ام دوست می دارم و می دانم سود اش از ضرر دروغ همیشه بیشتر است؛ حتی اگر گاه ضرر بار آورد هنگفت، بهتر از دروغ است.
و آن مرد شریف و حقوقدان از حقوق زیر پا افتاده ی من با تمام قوا دفاع کرد و در عرض کمتر از یک ماه که در آلمان بی سابقه است، قبولی من آمد و در نتیجه نتوانستند مرا به آن شهرک پَرت بفرستند(تبعید کنند). ولی من همانطور که ایشان گفته بودند، رفتم آنجا و خود را معرفی کردم. محیطی بسته بود و عده ای خارجی آواره از میهن خود در آن پرسه می زدند. برای ورود و خروج باید کارت می زدی. دیدم، زندانی را برای مهمان دیروز کشور خود در نظر گرفته اند. با اندوه به شهر دئورن برگشتم. ولی از آنجایی که خلاف های باور نکردنی در دئورن Düren در حق من صورت گرفته بود که اینجا قابل نوشتن نیست، رییس دادگاه شرافتمند بین حکومت شهر کلن و لیثی حبیبی، دومی را برگزید و من صاحب پاسی معتبر شدم. پاسی که از بین تمامی ایرانیان آن دوره در دئورن فقط نصیب من شده بود که تا این لحظه سودی برایم نداشته، در حد دفترچه ای کاغذی مانده در نزدم. در حالی که با داشتن این پاس می توانستم به هر نقطه ی آلمان بروم و آنجا زندگی و کار کنم. پس تلاش کردم به شهر کلن منتقل شوم. سرایدار هایم در دئورن تقریبن هر روز می آمد و می گفت: باید فوری هایم(خوابگاه) را ترک کنی؛ و این در حالی بود که یک عرب عراقی و یک کرد عراقی ماه ها بعد از گرفتن پاس، و آن هم پاس درجه دو همچنان در هایم زندگی می کردند و کسی کاری به کارشان نداشت.

من فوری به شهر کلن رفتم و به دور افتاده ترین منطقه از مرکز شهر رجوع کردم تا راحت تر خانه گیر بیاورم. خانم زیگرون رِک هااوس بانوی مهربان میزبان من(مسئول بنیاد هاینریش بُل در کلن) که چون خواهری دلسوز با من بر خورد می کرد نیز نامه ای قوی در دفاع از مهمان خود نوشت. وقتی به بنگاهی که می خواستم از آنها خانه اجاره کنم رفتم و آنها دیدند که مهمان رسمی در این کشور بوده ام، از من بسیار نیک استقبال کردند. و گفتند: «شما اگر کمی صبر کنید ما خانه ای مناسب شما برایتان پیدا می کنیم. و من چون زیر فشار بودم که باید هایم را ترک کنم، گفتم: مهم نیست، یک اتاقه هم باشد فعلن می گیرم(من حق گرفتن یک خانه ی دو اتاقه را دارم)، پس رییس بنگاه گفت: «آپارتمانی هست که در اش شکسته، چند روز باید صبر کنید تا تعمیر شود.» و بعد سرایدار را صدا کرد و او مرا برد و خانه را نشانم داد و من پذیرفتم که آن را اجاره کنم. هفته ی دیگر خوشحال از اینکه در شهر فرهنگی کلن خانه پیدا کرده ام صبح زود به دفتر بنگاه رفتم. ما یک ده نفری توی صف بودیم. ناگهان منشی بنگاه آمد بیرون و گفت: آقای حبیبی کیست؟ و من از صف بیرون آمد و او گفت: با من بیایید. بعضی از کسانی که در صف ایستاده بودند اعتراض کردند، و آن خانم در جوابشان گفت: شما که نمی دانید من چه چیزی می خواهم به ایشان بگویم، کمی صبر کنید.

رفتیم و به من گفت: آقای حبیبی ما متأسفانه نمی توانیم به شما خانه بدهیم؛ و من به دئورن یکی از غمناک ترین شهر های جهان بازگشتم. غمناک ترین زیرا ساختمان فاجعه ی زندگی من در این شهر پی ریزی شد. فردایش سرایدار آمد و گفت: یک خانه اینجا برایت در نظر گرفته شده که باید بروی آنجا و من وقتی گفتم: من حق دارم که در هر شهری که می خواهم خانه پیدا کنم؛ گفت: شما بیش از این نمی توانید در هایم بمانید، پس بناچار به آپارتمانی رفتم که خانه ی من نبود و نیست. ما همدیگر را نپذیرفتیم، ولی چون دوستانی موقت و اجباری تا به امروز یکدیگر را تحمل کرده ایم.

ادامه

و این در حالی است که تمامی افرادی که همزمان با من پاس گرفتند و پاس همه شان معمولی بود و اعتبار پاس مرا نداشت، هیچ کس مزاحمشان نشد برای رفتن از این شهر. و باز این در حالی است که کوچکترین خلافِ قانونی در این مدت از من سر نزده. و این در حالی است که هرگز حتی بحثی تند که آن نیز جرم نیست، نیز با مسئولین این شهر نداشته ام و به قوانین این سر زمین احترام گذاشته ام و با مردم این کشور که در رابطه با من بوده اند، صمیمانه ترین برخورد ها را داشته ام.

بار ها و بار ها تلاش کردم مسئولین شهر دئورن Düren را متوجه اشتباه شان سازم؛ و در این ارتباط به افراد مختلفی از جمله دکتر خانگی خود(دکتر عمومی) که مردی محترم است و در شهر احترام دارد رجوع نمودم تا شاید به این حرکات غیر قانونی پایان دهند، زیرا درگیری و جنجال را نمی پسندیدم. و بعد از این همه سال حالا اعتراض خود را علنی نموده ام. دیروز خواهر زاده ام اسماعیل مرادنیا از من می پرسید که: دایی چرا این همه سال سکوت کرده بودی!؟

به او گفتم: سکوت نکرده ام در پی حل مشکل بودم و در عین حال برای بسیاری از اندیشمندان ایرانی در سرتاسر جهان پیوسته نامه نوشته ام تا از وقوع یک فاجعه در سکوت جلوگیری شود. به اکثر کسانی که ادعای حقوق بشری دارند نیز رجوع کرده ام. از جمله وقتی سازمان «اکثریت» گنگره داشت به آنها نامه نوشتم و کمک خواستم. نوشته ی من برای آنها کلی نبود، ریز ترین مسایل فاجعه بار و باور نکردنی زندگی خود را برایشان یک یک نوشتم.

چندین سال پیش آقای ناصر پاکدامن به شهر آخن آمده بود برای سخنرانی، رفتم و از ایشان نشانی ایمیل گرفتم و ریز مسایل زشتِ زندگی خود را برایشان نوشتم و از ایشان خواستم خبر فاجعه بار زندگی مرا به آقای دکتر لاهیجی برسانند؛ ولی تا به امروز هیچ تماسی با من گرفته نشده. و جالب است بدانید که اغلب کسانی که نامه های مرا دریافت کرده اند صلاح را در سکوت کردن دانسته اند!1 از این نمونه ها ده ها دارم که می توانم در صورت لزوم بیان دارم. علت مسکوت گذاشتن یک فاجعه ی باور نکردنی را در زیر نویس شماره ی 1 خواهم نوشت.

گاهی کسانی را از نظر اطلاعاتی بر علیه من مسموم کردند و آنها بی آنکه بدانند در دام حرکتی ضد بشری افتاده اند، نه فقط خودشان دروغ را بجای حقیقت پذیرفتند، بلکه حتی با کشور های دیگر که دوستانی مشترک در آن سامان داشتیم "دلسوزانه" تماس گرفتند و مرا عنصری نامطلوب جلوه دادند و جالب است بدانید که ظاهرن همه گیرندگان خبر، توطئه بر علیه من را گویی پسندیدند! و یا باور کردند!؟ دلیل من بی جواب گذاشتن نامه های من است از سوی کسانی که پیوسته از حقوق بشر سخن می گویند! بیچاره بشر!

دوستانم از وحشت از آمدن به خانه ی من سرباز می زنند. به هر یک از آنها چیزی مناسب حال و دیدگاه شان گفته می شود و ممنوع می کردند از آمدن به خانه ی من. مثلن یکی از دوستانم، شاعری کُرد که قصد داشت به نزد من بیاید به او گفته بودند داریم در باب تروریسم تحقیق می کنیم. به افراد حزبی می گویند او ضد حزب شده و دارد با دولت آلمان همکاری می کند. و از این دست گوناگون گویی و پَرت و پلا بیشمار است در دفترخانه ی سیاه تفتین و تفرقه ی این ماجرای بسیار تلخ. و جالب است که عده ای فرصت طلب شادمان از وقوع یک فاجعه در زندگی انسانی عدالتخواه و آزاده گشته اند و عمله ی داوطلبِ زشتکاری این ماجرا شده اند! بار ها به این موجودات حقیر دهان آلوده و قلم آلوده اندیشیده ام و برای شان دل سوزانده ام؛ و گفته ام: خاک بر سرتان بکنم؛ مگر طناب در شهر شما متری چند است که این همه ارزان زندگی را می کشید!؟

و عجیب است که برای این کار زشتِ ضد انسانی داوطلب فراوان دیده ام. اغلب شان نیز متخصص اند: آقای دکتر، جناب مهندس و ...

بار ها به این اندیشیده ام که: چرا!؟!؟!؟!؟!؟ چرا این بیداد عظیم در حق من صورت گرفته!؟!؟!؟!؟!؟

و هیچ جواب منطقی ای نیافته ام. زمانی فکر می کردم چون از شوروی سابق آمده ام، شاید بدان خاطر مسئولین شهر دئورن Düren با تردید به من نگاه می کنند و برایم جهنم روی زمین آفریده اند بیرحم. و این در حالی است که از پرونده ی من در ساواک تا به امروز را آنها در دست دارند. ولی همچنان فکر می کردم آمدن از شوروی سابق شاید دلیل اصلی فشار باشد. تا اینکه پرونده ای قلابی بر علیه من درست شد و به وسیله ی بعضی ایرانیان گول خورده و یا ... به بیلاروس فرستاده شد و دولت بیلاروس در دام آن افتاد و دخترم را ممنوع الخروج کرد. از اینجا فهمیدم که به من شک ندارند، هدف فقط مرا در چنگ خود داشتن است؛ چرا!؟ نمی دانم.

پرونده ی فرستاده شده به بیلاروس بدین خاطر بود که راه برگشت بر من بسته شود؛ در حالی که من اگر مجبور شوم، به کشور خودم بر می گردم و هر خطری هم برایم وجود داشته باشد به جان می خرم. ترسی از برگشتن ندارم زیرا خلافی از من سر نزده که بترسم. البته کسانی در ایران بخصوص در تالش زمین و استان گیلان هستند که می توانند برایم با ناجوانی پاپوش درست کنند؛ زیرا در این سال ها یکی از کار های اصلی من مبارزه با رشوه خواران، وامچی های غارتگر، و زمین خواران در کل ایران و ویرانگران جنگل محدودِ مظلومِ تالش بوده است. من نیک می دانم که آن افراد ضد میهنی مرا نخواهند بخشید؛ ولی با این حال قصد برگشتن دوباره به بیلاروس را ندارم. اگر برگشتم، به میهنم بر می گردم و سرفراز از خود دفاع می کنم.* ولی این لحظه تا روشن شدن حقایق پشت پرده اینجا می مانم. اینک خواستار آنم که پلیس امنیت برلین مرا و آزاردهندگان من در این شهر را مورد بازجویی قرار دهد تا همه چیز روشن شود. «تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!»

بعد از رفتن پرونده ی قلابی من به بیلاروس و ممنوع الخروج شدن دخترم، به وسیله ی مادرزن سابق خود برایشان توضیح دادم و پیام فرستادم که به دام افتاده اند و آنها ممنوع الخروجی کودک مرا بعد از مدتی برداشتند.

بار ها و بار ها افرادی بازیچه در این کشور و کل غرب زمین تحریک شدند و با قلم بی جان و بی مصرف و نواله جوی خود بر علیه من سیاهکاری ها کردند. و جالب است بدانید که آن افراد هیچ شناختی از من نداشتند و ما هیچ ارتباطی با هم نداشتیم و هرگز برخوردی نیز با هم نداشتیم.

هربار که با چنین مواردی روبرو شدم دلم برای آدم هایی که خود را اهل قلم می دانند ولی به راحتی بازیچه ی این و آن می گردند سخت می سوخت و می سوزد، زیرا انسان هایی که می توانستند قله نشین هستی وجود خود گردند و کرامت انسانی را ارج نهند، برای کمی بیشتر چرب کردن نواله ی خود براحتی به حضیض ذلت در افتادند، و گاه از شوق خوش خدمتی به موال اندیشه با سر! گاه برایم باور کردنی نبود؛ ولی کم کم دیدن خودزنان حقیر دیگر برای من عادی شد چنان، که حالا با دیدن یک انسان واقعی، یک قلمزنِ مسئول سراپا تعجب می گردم.

خواندن این دادنامه بر علیه بیدادی باور نکردنی شاید برای شما ها مثل خواندن هر متنی باشد، برای من اما نوشتن اش دوشخوار است، بسیار دوشخوار.

* باری گرچه می دانم که غارتگران جنگل مظلوم تالش و سهم بَران و رشوه خواران ضد میهنی و وامچی های غارتگر ایران مظلوم چو ماری زخمی به من کینه می ورزند، ولی اگر لازم شد بر می گردم. گرچه همین حالا شروع کرده اند به غیر انسانی ترین و کثیف ترین نوع پرونده سازی، و دروغ هایی تکان دهنده را حتی به نزدیک ترین عزیزان من رسانده اند تا باعث نگرانی شدید آنها شوند! بنازم به این همه "هنر"! خاک بر سرتان بکنم، مگر حقیر شدن هنر است!؟ مگر با دروغ می توان قله ای را گرفت!؟ تاریخ را ورق بزن، بزرگترین دروغگویان جهان رسواترینان اند.

کوتاه سخن: گرچه نیک می دانم که بعضی دوستان و همکارانِ هنوز آزادِ اعضای شورای شهر سابق رشت که بخاطر غارت و دزدی های کلان و خیانت به میهن مظلوم در زندان رشت نشسته اند و منتظر محاکمه اند؛ و هم همکارانِ ویرانگران جنگل و غارتگران سرمایه های ملی بیشک مرا نخواهند بخشید؛ ولی من که در کوچه ی احترام به کرامت انسانی و عشق به انسان و میهن دوستی پی دردسر می گردم، روزی با افتخار و سر برز بر می گردم.

وای بر شما! من که کارم نوشتن است، نوشتن چنین مطلبی برایم کوه کندن را می مانَد.

ادامه

در این دوازده سال بار ها برای زهر چشم گرفتن از من، مرا با تهدید اراذل روبرو ساختند! و با به بند کشیدن من در شهرکی، پیشرفت کار و زندگی مرا مختل کردند. سه رمان نیمه کاره ی من در مغز کامپیوتر های خراب شده مانده از قدیم به امیدی که روزی به آنها دست رسی پیدا کنم و کامل سازم. یکی برای همیشه پاک شد که باید از نو نوشته شود. دفاتر فراوان شعر و داستان و رمان و تحقیقات من در کیسه های نایلونی بیشمار(تعدادشان را دقیق نمی دانم)، این سو و آنسو افتاده اند.

سال هاست به بچه های تالش می گویم امیدوارم سال دیگر چند جلدی کتاب چاپ کنم. سال می گذرد و من دوازه سال است که در شرمندگی به سر می برم بی آنکه خود نقشی داشته باشم. اهل دروغ نیستم، ولی در این مورد خاص با امروز و فردا کردن امید داشتم که این تیره ترین روزگار به سر آید و خورشید بخت و ستاره ی قلم به بَر.

بیزارم از این نوع نوشته. در خانه گر کَس است، بس است؛ وگر نیست ...

در این سال های بیداد و اندوه منتظر بودم تا شاید آن شود که باید. و حال که هَرای مرا جهان زشتی ها شنیده، همچنان گویی چیزی ندیده!

بخاطر کار های نیمه کاره و بد قولی ها از مهندس افشین مصرنیا بخاطر نیمه کاره ماندن «بغرو» که تقدیم به اوست؛ و از همه ی شما ها بخاطر به مرحله ی چاپ نرسیدن آثار من - شعر، نقد، واژه شکافی، رمان و داستان - عذر می خواهم. از کودکان تالش که به آنها قول دادم و به انجام نرساندم پوزش می طلبم. اگر بدانید در این سال های بیداد و اندوه بطور شبانه روزی چه کشیده ام تا زیبایی وجود را نیالایم، حتمن مرا می بخشید. با همه ی این سیاه زندگی باز همیشه سعی کرده ام به امید بزیم و و مایه ی شادی دیگران گردم. و گاه چنان زیسته ام که بسیارانی فکر می کردند در خانه ی من نوروز است هر روز. چاره ای دیگر نیست؛ باید زیبا و با مهر و امید زیست و بر زشتی زمانه پیروز شد. ما آزادگان و عدالتخواهان جهان حق شکست خوردن ندارم؛ هر شکستی یک افتادن است برای قوی تر بلند شدن ما.

گاه نه برای رنج خود بلکه بسیار بار برای خارج شدن انسان از انسانیت گریسته ام. اسماعیل عزیز من کسی نیستم که سکوت کنم؛ در این سال های شکنجه ی بی صدا ده ها شخصیت مثلن فرهنگی و سیاسی نامه های خونبارِ مرا خواندند و هیچ جانشان نلرزید! آنها نگران حقوقِ بشر بودند! بیچاره بشر! خواندند خونبار ترین خاطرات تاریخ مهاجرت را و سخت جانی پیشه کردند و بی تفاوتی ز رنج دیگری به اندیشه! و این آزرده مرا همیشه؛ زیرا سقوط انسان را دیدن دشوار است. گاه سقوط اندیشه ای آدمی از سقوط فاجعه بار کارگران مظلوم زن در خیاط خانه ای در تهران، جانکاه تر است.

اینها تازه دوستان و رفقا و خوب هایش بودند؛ کسانی در همین میان فاجعه و بیداد دستور می گرفتند که حبیبی را با سیاهکاری قلم خود از پای در آورند! موجوداتی که منکر انسان و انسانیت شده اند.

راستی به کجا می رویم!؟ این همه دروغ، ماسکِ تباهی و باند بازی برای چیست!؟

 

* آنچه خواندید، اندکی است از هَزار سخنِ آتش و اندوه در این سال های بیداد. گاه خاطرات مانده چنان دردناک و باور نکردنی است که قابل بیان نیست؛ پس اینجا نمی توان آورد. ولی همان ها را هم برای "دوستان"  "آزادی خواه"، جلسه دار و گنگره گذار، در این سال های نامه پراکنی ها نوشتم، و کسی کک اش نگزید! همراهی با مردم و حقوق بشر هم دیگر مفهوم ژرف خود را از دست داده و شده مشتی اعلامیه ی رسمی که از توپ مفت اینترنت شلیک می شود. و یا شده سخنرانی در سالن های دربسته!  خیلی دلم می خواهد این را باور نکنم؛ ولی چه کنم که خارِ نتیجه در پیش چشمان است آزارنده.

عزیزانی که قصد اعتراض دارند لطفن همین نوشته ی مرا برای سفارت آلمان در تهران و بنیاد هاینریش بُل بفرستند، و اگر خودتان متنی را می نویسید لطفن همزمان برای من نیز بفرستید تا بدانم محتوای  نامه چیست.

 

و این هم ایمیل نشانی های بنیاد هاینریش بُل و هم نشانی سایت آن بنیاد و ایمیل من:

info@boell.de

reckhaus@boell.de

www.boell.de

habibileisi@googlemail.com

زیرنویس 1

این شعر تقدیم است به پزشک انساندوست جاودان یاد دکتر جمشید موذن زاده کلوری. سال ها پیش پای تلفن برایش خواندم و مرد حالی چنان یافت که مپرس.

 

توطئه ی سکوت
 

تا سبوی پاکی بشکند
با دستان انجماد
مردان خطه ی "خوشبختی"
از دکانهای خموشی
ضمانت آینده را می خرند
و در یورش باد
ایستاده مردی
که صدایش را
پای دیوار می برند
با سکوت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 14:7  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

BEH KOMAKE MAN BESHETABID!

Az tmamiye Andishmandane Ensanduste dakchel va kharej az Keshvar taghazaye komake fori daram. Salhast zire FESHARE SHABANEH ROUZIYE HOKUMATE SHAHRE DÜREN ALMAAN HASTAM. BAD AZ BAHSI KEH PAYE MATLABE KHANOME MARALE SAID SOURAT GEREFT, COMPOTER MAN AZ KAR ANDAKHTEH SHOD. VA EJAZEH DADEH NASHOD BEH MAN BARAYE TAMIR KOMAK SHAVAD. BEH NACHAR DAR BIROUN AKBAR MIKHANAM. LAHAZATI PISH KEH BARAYE SAR ZADAN BEH AKHBAR BEH BIROUN AMADAM FARDI CHICHENI BEH NAME ALI MONTAZERE MAN BOUD VA TA MARA DID GOFT: HANOUZ ZENDEI?

AZ HAMAGAN TAGHAZAYE KOMAK DARAM. HAR MOSHKELI KEH BARAYAM PISH AYAD MASUOL DOULATE ALMAN AST.

TELEFON KHANEYE MAN: 004924217020416

NESHANI: DÜREN - GIRBELSRATHER STR. 113

LEYSI HABIBI

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 19:20  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

مَردَک بی سر است!


در این چند روز
جهان
با نصف جهان
گریست.
صورت ات را می بینم
صورتم می سوزد
و می دوزد اندوه ترا
بر چشمان من:
زنی با چشمان غزالی و درشت
لحظاتی دیگر
چهره اش پاییزِ پرَپَر است
در کار، دست مردَکی گَر است
یک بچه ی الاغ،
یک کره خر است
نه نه، الاغ جان مرا ببخش
یک بچه انتر است
انتر عزیز
تو نیز مرا ببخش
مَردَک بی سر است!


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 3:54  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

«دروغ به راه می افتد ولی به منزل نمی رسد.»(ضرب المثل)

سلام دوستان

حال که واژه ی «دروغ» را شکافتم، خوب است که مطلبی نیز در باب این مقوله نوشته شود؛ زیرا این یک موضوع همه انسانی یعنی جهانی است و می ارزد که در باره اش روشنگری بیشتری صورت پذیرد.

دروغگو کیست و چه می خواهد؟

 
دروغگو آن کس است که کژی پیشه کرده و تیرگی به اندیشه، پس فکر می کند توان این دارد که وجدان بشری را در خود بکشد! در حالی که او چنین توانی ندارد، زیرا همه ی انسان ها دارای وجدان هستند و فقط گاه وجدان خفته، انسان غافل شده را گول می زند؛ در حالی که تاریخ عکس آن را همیشه به اثبات رسانده. این قانونمندی حتی شامل مردگان نیز می شود. یعنی اگر او در زمان زنده بودن با بیداری وجدان به خود نیاید، حتی اگر دروغگویی "بزرگ" و "موفق" بوده و در سایه ی سیاه دروغ به نان و نوایی رسیده نیز از خدنگ بانوی عدالت در تاریخ توان گریختن ندارد. زیرا یا تا زمانی که زنده است وجدان اش بیدار شده و هر روزِ او را تیره روز می سازد و یا دیرتر وقتی همه چیز روشن می گردد، نام چنان موجودی با ننگ و نفرین جهانیان همراه می شود.

دروغگویان را به دسته های مختلف می توان تقسیم کرد که عوامل مختلفی می تواند باعث دروغگویی شان شود. مثل دستورگیری، منافع شخصی، بیماری حسادت، خشم و کینه ورزی و ... من در این نوشته دروغگویان را به سه دسته ی اصلی تقسیم می کنم.

1 - دروغ گویی برای منافع شخصی*

2 - دروغ گویی برای ارضای درون بیمار که گاه چنان است که حتی به نزدیک ترین یاران و دوستان خود می تواند با خشم تمام حسودی و کینه ورزی و خیانت کند، چه رسد به دیگران.**

3 - دروغگو دارای هدف است تا با گفتن دروغ آن را به کرسی زمانه بنشانَد برای گول زدن مردم ساده؛ حال به چه قیمتی برایش تمام می شود دیگر مهم نیست؛ زیرا برای رسیدن به آنچه در نظر دارد، جوالدوزی را که به دیگری می زند، دیگر چشم خرد او را نیز کور کرده است؛ زیرا او می زند به این سو و آنسو و بر  خود نیز.***

*دروغگویی برای منافع شخصی برای بسیارانی مشخص است و حتی احتیاجی به آوردن مثال نیست. دروغ به زندگی این دسته از مردم چنان آغشته می گردد که دیگر بخشی از زندگی شان می شود. مغازه داری را می شناختم از این دست؛ روزی به مغازه اش رفتم و قیمت یک جنسی را پرسیدم، قبل از اینکه قیمت را بگوید گفت به خدا قسم ... با خنده حرف اش را قطع کردم و گفتم: من که نگفته ام گران می فروشی، فقط قیمت را پرسیده ام؛ که سرخ شد و خندید، هنوز صورت سرخ خنده دار اش را به یاد دارم.*

* صورت خنده دار - صورت دارای خنده، صورتی که بر آن خنده نشسته سرخ و دیدنی.

 

**ولی آنجا که دروغگویی برای ارضای درون حسود و بیمار است، مسئله خیلی پیچیده تر از اینهاست. و مبارزه با آن گاه هم دارو درمانی لازم دارد و هم سخن درمانی. به همین خاطر وقتی من می بینم کسی که مشکل درونی دارد و دچار خشم و حسادت و حقارت است، قبل از اینکه از دروغ او برنجم، دلم برایش می سوزد، زیرا هرچه باشد او انسان است1 و انسان دارای کرامت ویژه ای می باشد و حق نیست که اسیر پلیدی های درون گشته هرچه خواست بگوید و یا بعدتر از آن، بنویسد. چنان انسانی سخت گرفتار درون آزار دیده ی خود در زمان خرد سالی است. او زخمی کودکی خود می باشد که با دشنه های بزرگ سالی آن زخم ها هرچه بیشتر مزمن و دردناکتر شده. همه ی ما از کوره ی رنج زندگی کماکان گذشته ایم و خاطرات حنظلی در خودآگاه و ناخودآگاه ما نشسته سگی می کند گرگانه و بسیار درنده؛ اما همه ی انسان ها توان اینکه برای خود رنج دیروز را توضیح دهند را ندارند؛ یعنی واقع بین نیستند. پس بجای پناه بردن به منطق انسانی، چنان اسیر دیروز خود می شوند که آن دیروز سیاه و یا لکه دار، تمامی امروزشان را به راحتی می بلعد. و جالب است بدانیم که اغلبِ از این دست آدم ها همیشه مدعی اند و دارای حق مطلق! بسیار آسان قضاوت می کنند و براحتی یورش می برند!

در حالی که این کار نوعی فرافکنی ست، و فرار به جلو را می مانَد.

آیا آنها می دانند که ناحق اند و دروغ می گویند؟

هم می دانند و هم نمی دانند. می دانند زیرا حسادت و حقارتِ وجود خود را نسبتن می شناسند؛ نمی دانند زیرا بخش عمده ای از تصمیمات ما به وسیله ی عقل و منطق خردگرایانه گرفته نمی شود؛ بلکه سگ کودکی - کودک درون - که متأسفانه اندوهبار ترین و خشمناک ترین خاطرات را ثبت کرده، بی خبر با تلنگری به سطح می آید و گاه حتی فاجعه می آفریند. حتمن در گزارشاتی که در باب تبهکاران نوشته می شود به این نکته برخورده اید که شخص بزهکار با قَسَم و گریه می گوید: «من قصد آدم کشی نداشتم، نمی دانم چه شد و آن لحظه بر من چه گذشت.» البته و سد البته او می تواند شارلاتان باشد و فیلم بازی کند؛ ولی موارد بسیاری نیز وجود دارد که او راست می گوید، زیرا خشمی را که سگ نشسته در ناخود آگاه با تلنگری بیرونی ایجاد می نماید و از اعماق به سطح می آوَرَد، و ما بی خبر از نقش تشدید کننده ی آن خاطره و یا خاطرات، برده وار عمل می کنیم، بسیار شدید است. یعنی اگر خشم معمولی در یک انسانی در لحظه ی عصبانیت یک باشد، خشم انسان زخمی و دارای سگ درنده ی درون بسیار بار بیشتر است. این است که برای چنین کسانی باید دل سوزاند. البته این دلسوزی بدان مفهوم نیست که آنها را نباید مجازات کرد و باید به حال خود رهایشان ساخت تا هر کار که خواستند بکنند؛ بلکه این دلسوزی برای آن است که انسانی توانسته به حضیض وجود تا این حد سقوط کند که در روز روشن برای ارضای درون بیمار هرچه خواست بگوید و بنویسد. پس اگر در توان ما باشد، وظیفه داریم که به او کمک کنیم تا به انسانیت بر گردد و عظمت کرامت انسانی را آنطور که باید دریابد ژَرف.


*** ولی در حالت سوم انسان دروغگو دارای ارباب، برنامه و همکاران خود می باشد؛ یعنی دروغ فقط از روی بیماری گره مندی(عقده)، خشم و حسادت و یا برای منافع شخصی نیست، بلکه همراه توطئه است که با سازماندهی صورت می پذیرد، و بسیار گاه در خونسردی کامل ساخته و پرداخته می شود؛ و دروغگو چون فعلن "موفق" شده روی وجدان خود پا بگذارد، به "زرنگی بازی" خود دلداده می شود؛ بی آنکه بداند کار جهان قانونمند است، و افشاگر هر ناجوانِ پست. این سخن من بیان یک احساس شاعرانه نیست، شما به تمامی متجاوزین، زورگویان و دروغگویان جهان بنگرید و ببینید کدامشان حتی بعد از مرگ توانسته از دست عدالت تاریخ بگریزد. این دسته از دروغگویان گذشته از ویژگی های شخصی و تمایل برای انجام نابکاری ها، اغلب ارباب دارند، مواجب بگیر، ضد انسان، خود فروش و وطن فروش اند. چنانکه بارها در خارج از میهن کتبن اعلام کرده ام، باز تکرار می کنم: آماده ام در یک جلسه ی عمومی و یا دادگاه عمومی که ورود همگان در آن آزاد باشد، این نابکاران و وطن فروشان که ماسکی به ظاهر آزادی خواهانه دارند ولی در اصل دشمنان قسم خورده ی آزادی و عدالت اند را با فاکت های استوار افشا نمایم، «تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد»، بَر و بوم و سر و جان اش همه آتش باشد! این افراد دروغگوی مواجب بگیر وطن فروشِ دارای ارباب، اغلب برای پخش دروغ و عادی جلوه دادن آن از دروغگویان وطن فروش دیگری کمک می گیرند. من از انشا نویسی در مورد موضوعی جدی که باید برایش فاکت های محکم آورد بیزارم؛ چنانکه بار ها در خارج از کشور اعلام کرده ام، اینک باز تکرار می کنم: در همین شهر کلن آلمان جلسه ای عمومی بگذارند تا خاشاک وطن فروشان و لمپنیزم را از مروارید انسان دوستان و میهن دوستان براستی آزادی خوا و عدالتخواه الک زنان جدا سازم.2

اینجا سخن از فاکت های استوار در میان است، یعنی محل چانه زدن نیست؛ پس «این گوی و این میدان.»

و جالب است این نکته را نیز بدانیم که تمامی ویژگی های دروغگویان بیشرم با ویژگی تکفیری ها همخوانی کامل دارد. یعنی دروغگوی شانتاژچی، دقیق از شیوه های تکفیری برای بستن دهان انسان های شریف و از جمله میهن دوستان استفاده می کند و بیشرمانه ترین دروغ ها را می بافد و با کمک مواجب بگیران ضد میهنی دیگر - همکاران - پخش می نماید. و این همسویی دروغگو و تکفیری عجیب نیست، زیرا دلایل علمی دارد که خود مقوله ای دیگر است و نوشتن مقاله ای دیگر را می طلبد.

 

زیرنویس 1 - من وقتی از انسان و انسانیت سخن می گویم، به انسانی که در هزاره های دور وحشی و بی قانون زندگی می کرد نظر ندارم؛ گرچه در همان دوران نیز گاه افراد بزرگ و تاریخ سازی زندگی می کردند، ولی این بزرگی در جامعه ی بشری عمومیت نداشت، و به همین خاطر بسیار راحت انسان ها همدیگر را می دریدند. پس من به انسان دوران ما که بعد از جنگ جهانی اول جامعه اش شکل گرفته و قوانین و آداب جدیدی را پذیرفته نظر دارم. انسان همین دوره است که بسیاری از مسایل جهان را به چالش کشید و روی اجرای قانون - گرچه همچنان گاه و بسیار گاه نقض می شود - پافشاری کرد و می کند. این انسان نه فقط دیگر انسانی که در هزاره های دور می زیست نیست، بلکه جامعه اش حتی با او که در قبل از جنگ جهانی اول می زیسته، فرق اساسی دارد. این انسان به آزادی و عدالت توجه ویژه دارد و هم قانون پذیر است. و بعد از ایجاد جامعه ی همین انسان است که بسیاری از وحشی گری ها رسمن ممنوع اعلام می گردد؛ مثل جنایت آدم کشی در دوئِل که در اروپای شرق و غرب جان هزاران نفر را گرفت.
به همین خاطر من با اصطلاح «انسان دو قرن ما»، او را جدا می سازم. طبیعی است که عوامل گوناگونی در ایجاد چنین جامعه ی نوینی نقش داشتند که به نظر من انقلاب اکتبر 1917 روسیه نقش اصلی را در این تحول جهانی بازی کرد؛ زیرا انقلاب اکتبر نه فقط جامعه ی روسیه بلکه کل جهان را لرزاند و به جنب و جوش انداخت. ایجاد احزاب سوسیال دمکرات در سطحی بسیار وسیع در غرب، و ایجاد جامعه هایی مانند کشور های سکاندیناوی و ... حاصل آن زمین لرزه ی تاریخی اند. و در این باب فراوان می توان نوشت که در این اندک و بیش نگنجد.

زیر نویس 2 - نوشتم: «در همین شهر کلن آلمان جلسه ای عمومی بگذارند و ...»؛ باید اضافه کنم که برای من فرقی ندارد که مکان جلسه کجا باشد، آماده ام در هرجای جهان از جمله در داخل میهن خود در چنان جلسه ای تاریخی شرکت جویم. علت انتخاب شهر کلن بخاطر این بود که من یکی از فقیرترین ایرانیان خارج از کشورم چنان، که حتی امکان مسافرت به شهر های دور دست همین کشور را نیز ندارم. بماند که چرا با دنیایی از انرژی مثبت و شور و شعر و عشق به انسان و زندگی و طبیعت چنین فقر زده ام، که داستان دیگری دارد؛ و این در حالی است که  بطور رسمی به این کشور دعوت شده ام.

و همینجا از همه ی اندیشمندان دلسوز ایران زمین در داخل و خارج که توان تشکیل چنین جلسه ای را دارند خواهشمندم برای ایجاد آن تلاش نمایند تا همه بدانند که چرا بعضی اراذل قلم آلوده هر از گاهی برای بیشتر چرب کردن لقمه ی خود به من که در درون آتش زمانه به جایی رسیده ام که اگر حتی یک میلیارد بدهند مورچه ای را نمی کشم حمله ور می شوند. من آماده ام، آماده ام چو ابراهیم به روز آتش، «تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد!»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 15:18  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

بدون شرح

 

بخش اول گفتگوی اختصاصی نفتنا با امیرعباس سلطانی:

به گردن کلفت های باند بابک زنجانی رسیده ایم/ مرتب تهدید می شویم

بخش اول گفتگوی اختصاصی نفتنا با امیرعباس سلطانی:

به گردن کلفت های باند بابک زنجانی رسیده ایم/ مرتب تهدید می شویم

پیامک های آنها همچنان در گوشی من موجود است. بسیار مصر بودند که مسائل را بدون رسیدگی قضایی حل کنند. پیشنهاد مالی هم مطرح می شد اما نه به صراحت. به هرحال به دنبال این بودند که این قضیه حل و فصل شود و پیشنهاد های مختلفی می دادند.

 

 

نفتنا - مریم یوسفی: سرنوشت طلب وزارت نفت از بابک زنجانی هنوز مشخص نشده است. مانند سرنوشت خود بدهکار. 9 ماه از بازداشت میلیاردر موبور می گذرد و هر روز ورقی تازه از پرونده قطور بابک زنجانی رو می شود.


بابک زنجانی از دی ماه سال گذشته در بازداشت است.  هر روز یکی از جنبه های پنهان پرونده بابک زنجانی آشکار می شود؛ حاشیه هایی پنهان که گویا مهم تر از اصل اتهام است. اتهامی که باعث شده بابک زنجانی نه ماه مهمان اوین یا جای دیگر باشد.


اتهامش بدهی به وزارت نفت، رشوه و جعل سند و شناسامه است. هر چند هنوز کیفرخواست وی صادر نشده تا ببینیم که اخلال در نظام اقتصادی هم به اتهامات او اضافه می شود یا نه. اما بابک زنجانی فکر همه چیز را کرده است. در زندان یا جای دیگری است اما در عین حال به تمام کارهایش رسیدگی می کند. از کارهای تجاری در ترکیه تا به روز کردن صفحه فیس بوکش. گویا رابطان وفادار زنجانی همچنان به او خدمت می کنند و برخی فعالیت های اقتصادی او در ترکیه که بیشترین سرمایه زنجانی در این کشور است را انجام می دهند. افرادی مانند رضا ضراب تاجر ایرانی الاصلی که در ترکیه زندگی می کند. او سال گذشته مدتی را به دلیل پولشویی بازداشت اما مدتی بعد آزاد شد.


بابک زنجانی بدون شک جنجالی ترین مرد میلیاردی ایران است که پرونده فساد اقتصادی اش کماکان رتبه اول را به خود اختصاص داده است. پرونده ای که با گذشت زمان اسامی مدیران زیادی را در همه حوزه ها به خصوص حوزه سیاسی به خود دیده است. پرونده ای که به گفته بیژن زنگنه نمی تواند کار یک شخص باشد و احتمالا افراد دیگری هم در این کار دخیل بوده اند.


درباره پرونده بابک زنجانی با امیرعباس سلطانی عضو کمیته تحقیق و تفحص از بدهی بابک زنجانی گفت و گویی انجام دادیم که متن آن پیش روی شما است. سلطانی به نفتنا گفت که زنجانی و تیم او به دنبال کودتای سیاسی و اقتصادی در ایران بوده اند و حالا در بررسی این پرونده به اسامی گردن کلفتی رسیده اند و به زودی نام 15 نفر از همکاران زنجانی افشا خواهد شد. بخش اول گفتگوی نفتنا با امیرعباس سلطانی پیش روی شما است.


چه اتفاقی افتاد که در مجلس درباره فردی به نام «بابک زنجانی» حساسیت به وجود آمد؟

 

آغاز بحثها درباره این فرد تقریبا از 15 ماه پیش در مجلس کلید خورد. کمیسیون انرژی مجلس به دلیل ارتباط با مجموعه شرکت نفت و وزارت نفت، اطلاعاتی به دست آورد که فردی به نام بابک زنجانی حدود 13 هزار میلیارد تومان میعات نفتی را تحویل گرفته اما هیچ پولی بابت فروش آن به دولت پرداخت نکرده است.


اما آقایان در وزارت نفت دولت سابق خیلی این قضیه را جدی نگرفتند و این مساله را تکذیب کردند و سعی داشتند اعلام کنند که اتفاقی نیافتاده است و خبر خاصی هم نیست و همه چیز سرجای خودش است. اما با پیگیری اعضای کمیسیون انرژی مجلس ابعاد پنهان این مساله روشن شد.


در نهایت با پیگیری مجلس، مسئولان شرکت نفت و وزارت نفت دولت سابق به کمیسیون انرژی احضار شدند و درباره اقدامات بابک زنجانی توضیحاتی دادند که این توضیحات به هیچ وجه کافی و قانع کننده نبود.


*** زنجانی به قائم مقام بانک مرکزی تاجیکستان 3 میلیون دلار رشوه داد


مسئولان  شرکت نفت در زمان وزارت آقای رستم قاسمی به مجلس احضار شدند؟


بله. چون پدیده بابک زنجانی در این دوره شکل گرفت. به دنبال احضار مدیران وزارت نفت، مسئولان امنیتی بانک مرکزی، سازمان بازرسی و دستگاه های نظارتی برای ارائه توضیحات دعوت شدند اما این توضیحات به هیچ وجه قانع کننده نبود و با اظهارات بابک زنجانی مغایرت بسیار داشت.


حتی ما احساس کردیم مسئولان درصدد نیستند که حقایق را بیان کنند. بانک ها نیز در این زمینه همکاری نمی کردند و واقعیت ها را نمی گفتند. بابک زنجانی در جلسه ای که با کمیسیون انرژی مجلس داشت فیش های واریزی پرداخت پول نفت کشور به بانک مرکزی را به نمایندگان مجلس ارائه داد اما بانک مرکزی هیچ گاه صحت و سقم این فیش ها را تایید یا رد نکرد.


این داستان ادامه داشت تا اینکه بابک زنجانی حواله ای ارائه داد مبنی بر اینکه قائم مقام بانک مرکزی تاجیکستان تایید کرده است که زنجانی این پول را به حساب بانک مرکزی ایران واریز کرده است. اما بانک مرکزی دراین باره واکنش رسمی نشان نداد تا اینکه با بررسی ما نمایندگان مجلس متوجه شدیم بابک زنجانی سه میلیون دلار رشوه به قائم مقام بانک مرکزی تاجیکستان داده تا این سند را جعل کند و زنجانی هم با سند جعلی به مجلس آمده بود و مدعی بود که پول نفت را داده است.


البته زنجانی طی رفت و آمدی که به مجلس داشت هم مدعی بود که من نه تنها بدهکاری به وزارت نفت ندارم بلکه چهار و پنج هزار میلیارد تومان نیز ادعای طلب از دولت داشت.


زنجانی در زمان رفت وآمد به کمیسیون انرژی مجلس، توانست با نمایندگان مجلس ارتباط خاصی بگیرد؟


در رفت وآمد به کمیسیون با بسیاری از نماینده های مجلس ارتباط گرفت اما از خاص بودن آن بی اطلاعم.


کمیسیون انرژی از بابک زنجانی حمایت می کرد؟

 

خیر. کمیسیون حمایتی از زنجانی نمی کرد ولی بعضی از بانک ها و دستگاه های نظارتی خیلی حساسیت به خرج ندادند و به نوعی حمایت آشکار و نه حتی زیرپوستی از زنجانی می کردند.


به هر صورت با توجه به پیگیری هایی که انجام شد و تحقیقاتی که کردیم، متوجه شدیم فردی به نام بابک زنجانی قبل از اینکه به بهانه دور زدن تحریم ها وارد مقوله فروش نفت شود، 15 تخلف مالی داشته و با سه شناسنامه جعلی و سه نام متفاوت کارهای خلاف خود را پیش می برده است.


طی مدتی که کمیسیون درحال بررسی پرونده زنجانی بود، تماسی از طرف اطرافیان او با شما که مسئول این پرونده هم هستید، گرفته نشد؟


خود زنجانی و کسی که خودش را موکل او معرفی می کرد، چندین بار تماس گرفتند و حتی پیامک می دادند و می خواستند با برقراری جلساتی به نوعی پرونده را در کمیسیون ختم به خیر کنند.


***قصد تطمیع نمایندگان را داشتند


وکیل زنجانی از شما چه درخواستی داشت؟


وکیل زنجانی با او به کمیسیون انرژی مجلس رفت و آمد داشت. آنها قصد تطمیع نمایندگان را داشتند، منتها موفق نشدند. در نهایت با جلسه های متعددی که با دستگاه های نظارتی برگزار شد و با ارائه مدارک و مستندات به دستگاه قضایی حکم بازداشت زنجانی صادر شد.

 

همزمان با بازداشت زنجانی حساسیت ها در مجلس نیز کاهش پیدا کرد؟


پیش از بازداشت او کمیته 10 نفره ای تشکیل شد که افرادی چون مسعود میرکاظمی، وزیر سابق نفت هم عضو این کمیته بودند. ولی به تدریج حساسیت ها کمتر شد و تنها من و آقای دهدشتی پی گیر پرونده زنجانی شدیم.


*** تحت فشار هستم


شما در گفت وگویی اعلام کرده بودید که برای رسیدگی به این پرونده تحت فشار قرار دارید و حتی برخی از نماینده ها علاقه ای ندارند که این پرونده به سرانجام برسد.


من نمی توانم بگویم همکارانم در مجلس علاقه ای ندارند که این پرونده به نتیجه برسد شاید به خاطر مشغله کاری پیگیر پرونده بابک زنجانی نیستند. اما من برای رسیدگی به پرونده زنجانی تحت فشار زیادی قرار دارم.


بیشتر توضیح دهید.


اطرافیان و ایادی بابک زنجانی مرتبا و به هر نحوی با من تماس می گرفتند.


هنوزهم تماس می گیرند؟


خیر.


آخرین تماس اطرافیان زنجانی چه زمانی بود؟


تا سه یا چهار ماه پیش مرتبا تماس می گرفتند، اما بیشترین تماس ها تا قبل از بازداشت زنجانی بود.
 
***پیشنهادهای مختلفی برای حل پرونده دادند


خوب اطرافیان بابک زنجانی چه خواسته ای داشتند؟ آیا به شما پیشنهاد مالی برای انصراف از پیگیری پرونده هم داده اند؟


پیامک های آنها همچنان در گوشی من موجود است. بسیار مصر بودند که مسائل را بدون رسیدگی قضایی حل کنند. پیشنهاد مالی هم مطرح می شد اما نه به صراحت. به هرحال به دنبال این بودند که این قضیه حل و فصل شود و پیشنهاد های مختلفی می دادند.


آیا شما پس از بازداشت زنجانی، دیداری با او  در زندان داشته اید؟


خیر، به ملاقات او نرفته ام.


*** یک تیم هستند که بابک زنجانی ویترینشان است/4 وزیر او را تایید کرده بودند


فردی که هیچ تخصصی ندارد و در هیچ نهادی هم پست تخصصی برعهده نداشته، چگونه و با چه پشتوانه ای ده ها میلیارد دلار نفت در اختیارش قرار داده می شود؟


بابک زنجانی کس خاصی نیست و فردی هم نیست که آنقدر عرضه و شم اقتصادی داشته باشد. یک تیم این کار انجام می دهد که ویترینشان بابک زنجانی است.


چه کسانی از زنجانی حمایت می کنند؟


زنجانی در وزارت خانه های دولت قطعا مورد حمایت قرار می گرفته و در هر پست دولتی همراه داشته است. 4 عضو کابینه دولت قبلی؛ آقای حسینی وزیر اقتصاد و دارایی، آقای قاسمی وزیر نفت، آقای مصلحی وزیر اطلاعات و آقای بهمنی رئیس کل بانک مرکزی، زنجانی را تایید کرده اند و با این تاییدها پول در اختیار او گذاشته شده است.


کسی که حداقل  با یک استعلام ساده، مشخص می شده 15 تخلف با عناوین مختلف داشته  چطور مورد حمایت قرار گرفته است؟


شبهات این پرونده بسیار زیاد است و می توان گفت بابک زنجانی از سوی افراد حقیقی و حقوقی مورد حمایت قرار داشته و هنوز هم دارد.


اما آقای قاسمی در جلسه در کمیسیون برنامه وبودجه  مجلس اعلام کردند، فردی به نام بابک زنجانی را نمی شناسند.


خیلی هم خوب بابک زنجانی را می شناسد.


***ایادی زنجانی به شدت فعالند/ اموال زنجانی در ترکیه و فرانسه است


حالا بابک زنجانی در زندان است و برای بازگشت پول ها هم همکاری لازم را نمی کند. فکر نمی کنید این پول در اختیار حامیان زنجانی قرار گرفته باشد و ممکن است زنجانی برای تیمی که از او حمایت می کند تنها یک واسطه باشد؟


زنجانی در داخل و بیرون از زندان عوامل بسیاری دارد و برخی مسائل را هدایت می کند. به طور مثال رضا ضراب، تاجر ایرانی الاصل از ایادی اوست. ضراب در ترکیه اموال و دارایی های زنجانی را هدایت می کند. ضراب در زمان بازداشتش در ترکیه اعتراف کرده بود که زنجانی رئیس اوست.


همان طور که اطلاع دارید بیش از 90 درصد اموال زنجانی در ترکیه است و سایر اموالش در تاجیکستان و فرانسه است. اموال زنجانی در ایران ارزشی ندارد و تنها یک جَوّ روانی در جامعه ایجاد کرده اند که اموال ایران او به تنهایی برای بدهکاری اش کافی است. حتی یک چهارم اموالش هم در ایران نیست.


هر روز هم برای تغییر مسیر پرونده یک بازی در می آورند؛ یک روز اعلام می شود که فردی پیدا شده که قصد دارد تمام بدهی اش را بدهد و روز دیگر خبر از مزایده اموالش در ترکیه می رسد. در حالی که تمامی این خبرها کذب است و توسط اطرافیان زنجانی مطرح می شود.


*** زنجانی در بازجویی ها جدی نیست/ او تخلفات مالی دیگری هم دارد


اکنون نیز با 13 هزار میلیاردی که خورده چندین برابر این پول سود کسب کرده و با جار و جنجال همه را به بازی گرفته است. او خیلی هم در بازجویی ها جدی نیست و همکاری نمی کند به همین دلیل از قوه قضاییه گله داریم چرا با زنجانی برخورد جدی صورت نمی گیرد. مساله پرونده زنجانی تنها بدهکاری اش به وزارت نفت نیست بلکه در پرونده تامین اجتماعی و ده ها تخلف دیگر پایش گیر است.


به همین دلیل نوع برخورد قوه قضاییه با این پرونده برای ما جای سوال دارد. فقط هر چند وقت یک بارآقای اژه ای سخنگوی قوه قضاییه در نشست های خبری خود خبر از بازداشت چند تن از همکاران او می دهد و همه اقدامات در همین حد خلاصه می شود.


آیا قوه قضاییه بررسی هایی از فیلم هایی که از زنجانی در فضای مجازی منتشر شده، صورت داده است؟ در این فیلم ها به نام برخی از همکاران زنجانی اشاره شده است؟


اسم های زیادی مطرح است اما باید صبر کنید تا همه زوایای پرونده روشن شود. [...]


می توان برداشت کرد که برخورد با زنجانی جدی نیست؟


می شود چنین برداشتی هم داشت.


از زمانی که فیلم بابک زنجانی درباره همکاری با برخی نهادها منتشر شد، بیشتر چه  موضوعی مورد توجه قرار گرفت؟


خبرهای تایید نشده و غیرمستندی در این ارتباط منتشر شد مبنی اینکه شخصی معروف به رعیت تحت تاثیر برخی عوامل بوده است اما این اظهارات مستند و ثابت شده نیست.


شاید در حال حاضرنزدیک به 200 خبر در ارتباط با پرونده بابک زنجانی در اختیار داریم اما هنوز سندی برای اثبات این خبرها پیدا نشده است ولی مساله ای که نباید از آن غافل شد غفلت دستگاه های نظارتی است و ما از عملکرد آنها گله داریم.


چرا مسئولان دستگاه های نظارتی را برای پاسخ به سوال در این ارتباط به مجلس احضار نشده اند؟ به طور مثال وزرای دولت قبلی مورد سوال قرار گرفته اند یا نه؟ در فیلم منتشر شده از مرتضوی در مجلس به صراحت نام معاون اقتصادی یکی از وزارت خانه های مهم  برده می شود. آقای مرتضوی از زنجانی سوال می کند که آیا آقای [...] معاون اقتصادی [...] را دیده اید و زنجانی هم تایید می کند بله با ایشان دیدار داشته و تایید  شده 700 میلیون یورو پول به او داده می شود. این نکته برای طرح سوال و رسیدگی به سایر ابعاد پرونده مناسب نیست؟


شاید این کار را انجام داده ایم اما  نتیجه ای که به دنبالش بوده ایم را نگرفته ایم. ما در ارتباط با پرونده زنجانی تقریبا اقدام های زیادی انجام داده ایم.


*** نمی توانم اظهارات وزیر اطلاعات را رسانه ای کنم


وزیر اطلاعت فعلی در این ارتباط چه توضیحاتی داده است؟


توضیح داده اما من نمی توانم تا رسیدن به مرحله مورد نظر اظهارات وزیر اطلاعات را رسانه ای کنم.


سوال رسمی از وزیر اطلاعات در مجلس علنی پرسیده شده یا جلسه محرمانه بوده است؟


اعضای کمیسیون انرژی جلسه ای را با وزیر اطلاعات برگزار کردند که محرمانه بود و آقای علوی به آن چیزی که ما نیاز داشتیم پاسخ داد و از آنجایی که این مشکل در دولت قبل انجام شده نیاز به بررسی بیشتری دارد.


***وزارت اطلاعات همکاری خوبی دارد


آیا شما احساس کردید که وزارت اطلاعات در پرونده بابک زنجانی همکاری لازم را دارد؟


روند دولت فعلی بر این اساس است که قصد پیگیری جدی بابک زنجانی و محکومیت او را دارند و همکاری مناسب صورت می گیرد.


در تمام وزارتخانه های که در گذشته به نوعی با زنجانی در ارتباط بوده اند این اراده وجود دارد؟


من فکر می کنم فقط این اراده تنها در وزارت نفت آن هم شخص وزیر وجود دارد. از بقیه دودی بلند نمی شود.


***فقط زنگنه به صورت جدی پیگیر پرونده است


فقط آقای زنگنه؟


بله فقط این اراده در وزیر نفت دیده می شود.


یعنی معاونین آقای زنگنه به دنبال محکومیت زنجانی نیستند؟


من نمی توانم نام ببرم باید کلی گویی کنم به هرحال زنجانی از طرف برخی معاونان وزیر نفت حمایت می شود.


***برخی معاونین وزارت نفت جدی نیستند


آقای هندی که مسئول پرونده بابک زنجانی است، در این ارتباط فعال نیست؟


خیر فعال نیست. در این پرونده خیلی موارد وجود دارد اما اراده جدی برای رسیدگی به آنها نیست.


منظور شما از جدی نبودن، چیست؟


یعنی اراده کامل در آقایان برای رسیدگی به پرونده زنجانی وجود ندارد.


***80 درصد اطلاعات پرونده را بروز نداده ایم/زنجانی مهم نیست، تیم زنجانی مهم است


فکر نمی کنید اگر وزارایی که با بابک زنجانی در ارتباط بودند به مجلس دعوت شوند وآن جلسه محرمانه نباشد، خیلی از مسائل راحت تر حل می شود؟


مسیری که ما در این ارتباط طی می کنیم بر اساس راهکارهای تعیین شده است. موانع بر سر راه ما زیاد است و در کار ما مشکل تراشی هم می کنند اما ما خیلی مطمئنیم و مسیری را که مشخص کرده ایم پیش خواهیم رفت. اگر بخواهیم نگاه احساسی به این مساله داشته باشیم سرنخ ها گم می شود و هیچ گاه هم به نتیجه نخواهیم رسید.


ما برای نتیجه گرفتن و محکومیت زنجانی برنامه مشخص داریم. پرونده را فازبندی کرده ایم و طبق آن پیش می رویم. به روی خودمان نمی آوریم که چه اطلاعاتی داریم. 80 درصد اطلاعات را بروز نمی دهیم . شاید بروز اطلاعات برای شما جالب باشد اما افشای آن به ضرر ما است. سعی می کنیم طوری رفتار کنیم و این پرونده را به گونه ای مدیریت کنیم که در نهایت بابک زنجانی محکوم شود و نام کسانی که از زنجانی حمایت می کنند، افشا شود. زنجانی کس خاصی نیست ما در اصل به دنبال تیم زنجانی هستیم.


اگر تیمی که از زنجانی حمایت می کنند، شناسایی نشود و نام آنها برای مردم گفته نشود، باز 10 زنجانی دیگر در کشور تولید می کنند. شاید تیمی که اکنون این مساله را مدیریت می کند حتی به دنبال این باشد زنجانی محاکمه شود و این خواسته آنهاست تا راحت تر اقدامات قبلی خود را ادامه دهند.
بابک زنجانی آدمی نیست که بتواند خیلی مقاومت کند ما به دنبال کسی هستیم که حامیان زنجانی هستند کسانی که پول ها را خورده اند و مفسد اقتصادی هستند.


آنها مشخص نیستند؟


نه مشخص نیستند.


گفته می شود که همین [...] معروف به [...]، رابط زنجانی و آن تیمی است که پشت پرده این پرونده را هدایت می کنند. اما بازداشت نمی شود و در مقابل حکم بازداشت دستیار زنجانی (حسین شیرازی منش) صادر می شود که در نهایت نیز به سرانجامی نمی رسد. آیا از بازداشت اینها جلوگیری می شود؟ فکر نمی کنید با گذشت 9 ماه خیلی از سرنخ ها گم شود و پول ها جا به جا شود؟


ما اعتقاد داریم حداقل این پرونده 9 ماه دیگر لازم دارد.


***از رابط هایمان اطلاعات می گیریم


شما اشاره کردید تا حالا به ملاقات زنجانی در زندان نرفته اید، چطور از مفاد رسیدگی به پرونده مطلع می شوید؟


از من انتظار نداشته باشید که راجع به همه چیز صحبت کنم. ما براساس اطلاعات دستگاه قضایی ترکیه، پارلمان ترکیه یا رابط های زنجانی و رابط های خودمان از جزئیات پرونده مطلع می شویم.


در ارتباط با این پرونده چند بار به ترکیه سفر کردید؟


سه بار. یک بار هم مقامات ترکیه به ایران آمدند و در این ارتباط رایزنی های صورت گرفت. چیزی که برای ما مهم است که این پرونده شامل مسائل سیاسی نشود.


***این پرونده گردن کلفت تر از زنجانی زیاد دارد


فکر نمی کنید هر چقدر کمتر درباره این پرونده صحبت کنید افکار عمومی حساسیت بیشتری به خرج می دهد؟


ما افشای جزئیات این پرونده را براساس فازبندی که داریم انجام می دهیم.


اکنون در چه فازی هستید؟


ممکن است یک ماه دیگر اطلاعات دیگری به مردم بدهیم که همه چیز عوض شود. ببنید ما در این پرونده به نام هایی گردن کلفت تر از بابک زنجانی رسیده ایم. مسائلی را کشف کرده ایم که شاید به ذهن شما هم خطور نکند همان هایی که فکر می کنید در این پرونده نقشی ندارند در خط مقدم هستند. ما شاید خیلی به آنها نزدیک نشویم اما با جدیت به دنبالشان هستیم.


*** مرتب تهدید می شویم/ گزارشی 10 صفحه ای از دست راست زنجانی داریم


در این راه هم مرتبا تهدید می شویم اما راه خود را ادامه می دهم. نه قصد تندروی داریم نه پرونده را بی خیال خواهیم شد. ما در اصل به دنبال این هستیم آقایان ندانند که ما چقدر می دانیم. نفهمند که ما چه میزان از آنها شناخت داریم.


اخیرا نیز نزدیک ترین یار بابک زنجانی گزارشی 10 صفحه ای برای ما آماده کرده است. کسی که دست راست زنجانی بوده است. ما می خواهم بگوییم خیلی به این افراد نزدیک شده ایم اما آنها خبر ندارند. ضراب و زنجانی تابلو یک گروه هستند. حامیان آنها برای ما مهم هستند.


در سفرهای ترکیه با رضا ضراب دیدار داشته اید؟


خیر.


*** یک روده راست ندارند


با مقامات قضایی ترکیه چطور؟


ببنید رابطه ما با ترکیه خوب است. همکاری هایی در جریان است. عجله نکنید. 30 الی 40 روز دیگر فاز جدیدی از اطلاعات در این پرونده رسانه ای خواهد شد. الان ما نباید درگیر سناریوی زنجانی و حامیانش شویم آنها یک روده راست ندارند.

 

انتهای بخش اول/



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 22:0  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

«مرغان آواز خوان» از بانو اکرم پدرام نیا

 

سلام عزیزان من

فریاد ما عاشقان طبیعت زود و یا دیر از سوی مردم شیدا و زیبا پسند شنیده خواهد شد؛ ای کاش همین امروز کاری انجام گیرد کارستان؛ زیرا کارهای معمولی و پیش پا افتاده و شعار های گول زننده و تبلیغاتی هدفمند دیگر راه بجایی نمی بَرَد؛ چون مشکل پیش رو بسیار جدی تر از این هاست؛ کل طبیعت زمین در خطر نابودی قرار گرفته. اگر زندگی از زمین از طبیعت گرفته شود، دیگر زمینِ ویران هم نمی تواند زندگی بشر را نشاط و رونق بخشد. پس زندگی زمین زندگی ماست.

این مقاله ی بسیار مفید و پر از دلسوزی بانو اکرم پدرام نیا را در «وَشتَنِ واژه ها» منتشر می سازم تا هم میهنان «پاکیزه خو» هرچه بیشتر به اهمیت حفظ محیط های وَهیشتی ای چون تالش زمین و کل طبیعت پی ببرند و در نتیجه بیش از این اجازه ندهند از جنگل های محدود ما برای اهداف صنعتی سود جویی شود، زیرا این کار عین جنایت است در وضعیت بحرانی کنونی کشور که بخش بزرگی از جنگل های محدود ایران و دشت ها و آبگاه ها نابود شده اند و حتی آب زیر زمین میهن نیز به غارت رفته. هجوم خشک سالی و عوامل دیگر که بار ها بر شمرده ام هم این بحران ضد زندگی را به شدت تشدید نموده. پس حتی یک نفر درخت برای اهداف صنعتی دیگر نباید بریده شود، زیرا ما یک فاجعه ی بزرگ میهنی و جهانی در پیش رو داریم که باید جلوی پیشروی آن گرفته شود، تا پس زده شود؛ وگرنه ویرانی های ایجاد شده جبران ناپذیر خواهد بود. این سخنان انشا نویسی نیست، بلکه هر جمله و اصطلاح مفهوم ویژه و علمی خود را دارد از جمله «جبران ناپذیر». متأسفانه بشر با فاجعه عادت می کند! با جملات در آغاز حتی تکان دهنده، عادت می کند!

همین چندی پیش نوشتم: ایرانیان عزیز که با افتخار نام فرزندان خود را «سیامَک» می گذارید، آیا نمی توانید بخاطر آن زیبا نغمه تفنگ های خود را بشکنید!؟ نسل پرندگان از جمله سیامَک خوش آواز دارد می افتد. سیامَک خوش آواز، سیامک چهچه زن که یکی از بزرگترین یاران جنگل است نسل اش دارد می افتد، پس همین امروز بشتابید! زیرا فردا می تواند دیگر دیر شده باشد. لطفن به این جملات که در ادامه می نویسم دقت کنید، زیرا بسیار مهم است: مگذارید این حرف ها برایتان عادی شود. جنایت همیشه جنایت است و زشت، چه یک بار رخ دهد و چه تکرار شود، نباید به آن عادت کرد. این سخن از نقطه نظر روانی، هم شامل عامل می شود و هم شامل تماشاچی.

مثال: کسی که برای اولین بار می خواهد به میهن خود خیانت کند مثلن رشوه بستانَد، شاید دست اش بلرزد، و دیر تر بسیار آسان دست در جیب دیگران کند و حتی رشوه گرفتن را حق خود بداند. این بدان مفهوم نیست که از زشتی خیانت به میهن چیزی کاسته شده، بلکه بدین مفهوم است که، خائن به انسانیت و سر زمین خود گشتن دیگر برایش عادی گشته.

 

این دومین مقاله ای ست که «جنبش پاکیزه خوی تالش» از آن بانوی دلسوز طبیعت منتشر می سازد. اینگونه نوشته ها براستی می تواند بیداری آور باشد، زیرا حاصل کار انسان بیدار است. انسان بیدار بخشی از زیبایی جهان است؛ همان زیبایی که داستایوسکی گفته جهان را نجات خواهد داد.

مرغان آوازخوان

اکرم پدرام نیا

• اگر زود نجنیبم و وضعیت را تغییر ندهیم انسان با فروپاشی اکولوژی سیاره‌ی زمین روبه‌رو می‌شود. نه‌تنها بحران محیط زیست روز به روز شدیدتر می‌شود و فرصت جلوگیری از پیشرفت آن کم‌تر، بلکه بیش‌تر استراتژی‌ها و راه‌حل‌ها هم متناسب با اهداف قدرتمندان ساخته می‌شوند و این راه‌حل‌ها که با نادیده‌گرفتن بخش بزرگی از واقعیات ارائه می‌شوند پیامدی جز شکست در پی ندارند ...

 

همین دیروز خواندم که مرغان آوازخوان کشور آلمان دارند ناپدید می‌شوند. در این نوشته پرسیده بود می‌دانید چرا؟و پاسخ داده بود که نابودی جنگل‌ها، باغ‌ها و کشاورزی روشمند و روزافزون مکان‌های طبیعی لانه‌سازی، تخم‌گذاری و پرورش پرندگان را از میان می‌برد: درختان بی‌بروبار و برگهای پژمرده بر بستر باغ‌ها، زمین‌های کشت‌نشده، و بوته‌زارها به جای جنگل‌ها جای مناسبی برای تولید مثل و پرورش پرندگان نیستند. این خبر برایم چنان دردناک بود که گریه‌ام گرفت، نه به خاطر آوازی که این موجودات کوچک بی‌دفاع برای آدم‌ها می‌خوانند، بلکه به خاطر نابودی بی‌صدا و غم‌انگیزشان.
این پاراگراف را نزدیک به یک سده پیش، رزا لوگزامبورگ در نامه‌ای به دوستش سونیا لیب‌کنشت نوشته است. امروز محیط زیست با شتابی تصورناپذیر به پرتگاه نزدیک می‌شود. دانشمندان ۲ درجه افزایش دمای زمین را نقطه یا خط هشدار در محیط زیست می‌نامند و معتقدند که در این نقطه چنان تغییرات برگشت‌ناپذیری در محیط زیست ایجاد می‌شود که دیگر انسان نمی‌تواند مهارش کند. افزایش دو درجه برای آب کردن بخش بزرگی از یخ‌های دنیا کافی‌ست و همین باعث شتاب بیش‌تر در آب‌شدن یخ‌های باقی‌مانده می‌شود و جهان را به سوی جهانی بی‌یخ می‌کشاند. بدین ترتیب سطح آب دریاها بالا می‌آید و زندگی انسان‌ها و دیگر موجودات ساکن بیش‌تر جزایر و نواحی ساحلی به خطر می‌افتد. از این‌ها گذشته حوادث طبیعی سهمگین مثل خشکسالی، توفان‌های شدید و سیل‌های خانمان‌برانداز بیش از پیش رخ می‌دهد. گزارش‌های محیط زیست‌شناسان نشان می‌دهد که افزایش چند درجه حرارت سبب نابودی بیش از ۵۰ درصد از گونه‌های زیستی (حیوانات و گیاهان) می‌شود و فرآورده‌های غذایی جهان آسیب می‌بینند. برای نمونه سازمان منابع طبیعی در سال ۲۰۱۱ گزارش داد که ۲ درجه‌ی سانتیگراد افزایش دما سبب کاهش ۲۵ درصد فرآورده‌ی ذرت آمریکا (که ۴۰ درصد از ذرت جهان را دربرمی‌گیرد) می‌شود.۲
آسیب‌هایی که موج گرما در ماه‌های گرم سال می‌تواند به انسان وارد کند عبارتند از:
۱. گرمای شدید باعث تعریق زیاد می‌شود و تعریق زیاد آسیب‌های جدی به افراد آسیب‌پذیر جامعه مثل کودکان، سالمندان و افراد خانواده‌های تهیدست می‌رساند و حتا می‌تواند سبب مرگ آن‌ها شود.
۲. در مناطق حاره‌ای سرعت باد و باران را به شدت افزایش می‌دهد و باز سبب مرگ‌ومیر افراد آسیب‌پذیر این جوامع می‌شود.
۳. سبب پایین آمدن کیفیت هوای تنفسی می‌شود.
۴. بالارفتن دمای هوای زمین باعث می‌شود که میزان ازونِ نزدیک به زمین بالا برود. وقتی مواد آلوده‌کننده‌ی هوا مثل دی‌اکسید کربن، اکسید نیتروژن و ترکیب‌های شیمیایی فرار زیر نور خورشید کنار هم قرار می‌گیرند ازون تولید می‌کنند. ازون در فاصله‌ی ۶ تا ۳۰ مایل از زمین موجودات زنده را از آسیب ناشی از اشعه‌ی ماورای بنفش خورشید حفظ می‌کند اما اگر این گاز به زمین نزدیک شود مه‌دود ایجاد می‌کند و برای سلامتی انسان و دیگر موجودات زنده خطرناک است. ازون نزدیک سطح زمین به بافت ریه، کار ریه و راه‌های هوایی آسیب می‌رساند؛ می‌تواند سبب تنگی نفس، عفونت‌های مجاری تنفسی، آسم و بیماری‌های تنفسی دیگر شود، به‌ویژه در کودکان، سالمندان، کارگران خیابانی و آن‌هایی که بیماری‌های زمینه‌ای تنفسی مزمن دارند. برخی از پژوهش‌ها نشان داده‌اند که ازون در هوا می‌تواند مرگ زودرس بیاورد.۳
هوای گرم و راکد سبب افزایش تولید ازون می‌شود، از این روی، گرمایش زمین میزان تولید ازون را بالا می‌برد و در شهرهایی با هوای آلوده مثل تهران شمار روزهایی که کیفیت هوا بسیار بد است و تنفس این هوا سبب ایجاد بیماری‌های تنفسی شده یا آن‌ها را تشدید می‌کند افزایش می‌یابد.۴
آسیب‌هایی که گرمایش زمین می‌تواند به محیط زیست وارد کند عبارتند از:
متاسفانه گرمایش زمین و تغییرات آب‌وهوا که پیامد فعالیت‌های انسان و تولید گازهای گلخانه‌ای‌ست آهسته و با روندی خطی رخ نمی‌دهد. به گفته‌ی جیمز هانسن، دانشمند محیط زیست و مدیر بخش مطالعات فضا در انستیتو گدار ناسا، «خط هشدار را بازخوردهای تقویت‌کننده سبب می‌شوند.» بازخوردهای تقویت‌کننده عبارتند از: ۱. آب ‌شدن سریع یخ‌های اقیانوس‌ها. یخ‌ها پرتوهای خورشید را بازمی‌تابانند و از شدت گرمای زمین کم می‌کنند. اما وقتی یخ‌ها آب می‌شوند، آب‌ها که رنگی تیره دارند گرما و انرژی خورشید را جذب می‌کنند و سبب هرچه بیش‌تر گرم شدن زمین می‌شوند؛ ۲. با آب شدن توندراهای یخ‌زده در نواحی شمالی، گاز متان آزادشده (که از دی‌اکسیدکربن هم پتانسیلی به مراتب بیش‌تر در بالابردن میزان گازهای گلخانه‌ای دارد) زیر سطح به دام می‌افتد و به گرم شدن زمین شتابی دوچندان می‌دهد؛ ۳. از دهه‌ی ۱۹۸۰ و به‌ویژه از سال ۲۰۰۰ اقیانوس‌ها از پی جذب کربن اسیدی شده‌اند و هرچه اقیانوس‌ها اسیدی‌تر باشند توان جذب کربن‌شان کاهش می‌یابد و کربن‌ها در هوای آزاد بالای اقیانوس‌ها و اتمسفر جمع می‌شوند و زمین را گرم‌تر می‌کنند؛ ۴. با تغییر دمای زمین و تغییر مناطق گوناگون آب‌وهوایی زمین مثل منطقه‌ی معتدله گونه‌های زیستی گوناگون نابود می‌شوند. نابودی این گونه‌ها اکوسیستم‌های وابسته به این گونه‌های زیستی را از بین می‌برد و نابودی این اکوسیستم‌ها به نابودی گونه‌های زیستی بیش‌تر می‌انجامد.
کوتاه‌سخن امروزه از نظر علمی بر همه ثابت شده که اگر زود نجنیبم و وضعیت را تغییر ندهیم انسان با فروپاشی اکولوژی سیاره‌ی زمین روبه‌رو می‌شود. نه‌تنها بحران محیط زیست روز به روز شدیدتر می‌شود و فرصت جلوگیری از پیشرفت آن کم‌تر، بلکه بیش‌تر استراتژی‌ها و راه‌حل‌ها هم متناسب با اهداف قدرتمندان ساخته می‌شوند و این راه‌حل‌ها که بنا به آگاهی محدود خودشان و نادیده‌گرفتن بخش بزرگی از واقعیات ارائه می‌شوند پیامدی جز شکست در پی ندارند.
ریشه‌ی بحران محیط زیست در تولید و شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری نهفته و رفع این بحران به انقلاب در این شیوه و انقلاب اجتماعی نیاز دارد.
واقعیت این است که کلمه‌ی بحران برای محیط زیست به دلیل نوع جاانداختن آن برای اقتصاد گمراه‌کننده است. در اقتصاد این واژه را همواره در کنار واژه‌ی «دوره‌ای» استفاده می‌کنند و گرچه در هر دوره میلیون‌ها یا حتا بیلیون‌ها نفر از این بحران‌های اقتصادی رنج می‌برند همواره آن را به چرخه‌ی اقتصادی ربط می‌دهند نه به عوامل ریشه‌ای نهفته در نظام سرمایه‌داری و آن را گذرا می‌دانند. بر همین اساس واژه‌ی بحران برای محیط زیست می‌تواند گمراه‌کننده باشد زیرا به‌رغم معنی جاافتاده از «بحران» تغییرات ناشی از گرمایش زمین آسیب‌هایی به انسان و دیگر موجودات زنده وارده می‌کند که برگشت‌ناپذیرند همان‌طور که آسیب‌های وارده از بحران‌های اقتصادی برگشت‌ناپذیرند، و همان‌طور که بحران اقتصادی کنونی بخشی از کسادی اقتصادی درازمدت و برنامه‌ریزی‌های دیرینه‌ی نظام سرمایه‌داری‌ست، بحران محیط زیست هم پیامد همین برنامه‌ریزی دیرینه‌ی نظام سرمایه‌داری‌ست. به گفته‌ی نومی کلاین در آخرین اثرش به نام This Changes Everything «در جاده‌ی نابودی محیط زیست نقش نظام سرمایه‌داری بیش از دی‌اکسید کربن است.»
در مسیر نابودی محیط زیست نقش تولیدات بی‌رویه‌ی صنعتی، تولید سلاح‌های ویرانگر جنگی، زایده‌های هسته‌ای، بمب‌های شیمیایی و اتمی و نابودی جنگل‌ها نقشی بسیار موثر است و صاحبان این‌گونه صنایع باید به تاثیر ویرانگر تولیدات‌شان بیاندیشند، اما نمی‌توان نقش هر فرد را هم در پیشگیری از گرمایش زمین نادیده گرفت. هر فرد می‌تواند فقط با انجام کارهای کوچکی چون بازسازی دقیق آشغال‌ها، تغذیه‌ی درست، استفاده هرچه کم‌تر از پلاستیک‌ها و ظروف یکبار مصرف، کاهش مصرف انرژی، استفاده از فرآورده‌های بهداشتی‌ای که برای محیط زیست و آب‌ها کم‌ضررترند، استفاده‌ی هرچه بیش‌تر از وسایل نقلیه‌ی عمومی و از همه مهم‌تر مقابله با جنگ از سرعت بالارفتن دمای زمین بکاهد. به‌خصوص جنگ‌ها که به شیوه‌های گوناگون به گرمایش زمین کمک می‌کنند. پس از هر جنگ، به دلایل مختلف و بی‌شمار، مثل آلودگی ناشی از گذر کشتی‌های حمل اسلحه و مواد منفجره، غرق شدن کشتی‌های حامل مواد منفجره و توپخانه، گرمای ناشی از انفجارهای پی‌درپی، نفوذ مواد شیمیایی حاصل از انفجارها به آب‌های آزاد، ریختن زباله‌های اتمی به آب‌های آزاد و بسیاری عوامل دیگر، جهت جریان‌های آب گرم و سرد، بدنه‌ی آب‌ها، حرارت و توزیع شوری آب‌ها، به ناگزیر تغییر می‌کند و این تغییرات نه‌تنها بر موجودات آب‌زی که بر خشکی و موجودات خشکی نیز اثر می‌گذارند و باعث رخداد سونامی‌ها، سیل‌ها و خشک‌سالی و توفان‌های مه‌غبار می‌شوند. متاسفانه در بیش‌تر موارد هرگز به وضعیت پیشین برنمی‌گردد. فقط در بهترین حالت، شماری از موجودات آبزی با وضعیت جدید سازش می‌کنند و آن گروه که نتوانند، نابود می‌شوند. همان‌طور که گفتم برخی این‌ها را هرج‌ومرج‌های موقت می‌نامند ولی واقعیت این است که این‌ها تغییر قوانین ساده‌ی فیزیکی‌ست، قوانینی که بر آب‌ها حاکم‌اند و جو و آب‌وهوا را می‌سازند.
بهترین مثال برای نقش جنگ بر تغییر آب‌وهوا کشور عراق است. در این کشور پس از یک دهه جنگ، میزان آب دجله و فرات به‌شدت کاهش یافته و زمین‌های حاصلخیز میان این دو رود که یکی از مراکز اولیه‌ی کشاورزی انسان متمدن دیرین است، به بیابان تبدیل شده است. ویژگی آب‌وهوایی عراق بدین‌گونه است که از زمستان‌های سرد و تابستان‌های داغ برخوردار است، با بارش‌های محدود و کمبود آب. اکنون پس از دهه‌ها جنگ در آن کشور وضعیت بسیار بدتر شده و جبران کمبود بارش به‌دلیل افزایش دمای منطقه ناممکن‌تر شده است. از ۲۸ درصد زمین حاصلخیز این کشور سالانه ۲۵۰ کیلومتر مربع آن به بیابان تبدیل می‌شود. دکتر حسن جنابی، نماینده‌ی کشاورزی و مواد غذایی در بخش کشاورزی و مواد غذایی سازمان ملل متحد درباره‌ی تغییرات آب‌وهوای عراق می‌نویسد:

براساس الگوی جریان هوا (جی‌سی‌ام) آینده‌ی ناخوشایندی برای محیط زیست این کشور پیش‌بینی می‌شود و احتمال دارد از رودهای دجله و فرات سیل‌هایی به مناطق کشاورزی سرازیر شوند. مطالعه‌ای نشان داده که از سطح آب رود فرات در جاهایی ۲۸ و در جاهایی تا ۷۳ درصد کاسته خواهد شد...
امروزه سرعت گرم شدن هوا، توفان‌های شدیدِ گردوغبار و بیابان شدن زمین‌های کشاورزی نسبت به دهه‌ی پیش از جنگ‌های خاورمیانه به‌شدت افزایش یافته است.


1. Rosa Luxemburg and the Critique of Political Economy
2. monthlyreview.org
3. www.epa.gov   
4. www.epa.gov
5. news/2013/04/17/video-iraq-faces-water-scarcity-floods-desertification-and-climate
6. www.retailpackaging.com
7. https://www.commondreams.org/archive/2007/12/07/5696 

منبع: نشریه‌ی رویداد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 0:30  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

در پای پست پیشین نوشتم: «من دوستم، یک دوست واقعی؛ اگر نبودم، اینگونه نمی نوشتم ...

 

آ که گِرد آییم به گِردِ گِرد ها!*

* من در این دو روزی که گذشت همه به این می اندیشیدم که آیا میان و پایان مقاله را ادامه دهم یا نه؛ که به این نتیجه رسیدم نباید ادامه داد زیرا جامعه ی آشفته ی ما توان شنیدن ندارد. ولی برای اینکه حد اقل بخشی از سخن مورد نظر را نوشته باشم، در زیر نویس شماره ی 1 به بخش هایی از آنچه در دل داشتم برای گفتن را به زودی به زبانی دیگر خواهم آورد.

سلام عزیزان من

و از جمله نوشتم: «اسیر ناخود آگاه خود شدن، و خود را آن دیدن که نیست، خود مقوله ای ست علمی و گسترده که در دو ده کتاب و بیش نگنجد. این بیماری ست. باید خود را شناخت و درمان کرد.»

اینجا روی سخنم با همگان از جمله خودم می باشد.

شاید خیلی از دوستان که علت نوع بر خورد های مرا نمی دانند با خود بگویند حبیبی شاعر و دلسوز، چرا گاه نامهربان است!؟


در حالی که چنین نیست. گاه وقتی من ناچار می شوم هَرای کنان با عزیزی سخن بگویم، آن لحظه مهربان ترین حبیبی ام، زیرا دلسوز ترین ام. خیلی از مردم ضربه خورده ی به ظاهر مهربان، مهربان نیستند، آنها می ترسند، پس ماسک بر چهره ظاهر می شوند. یعنی اگر قدرت داشتند شاید داعشی ها می کردند باور نکردنی.

آیا آنها مقصر اند؟

نه، نه چندان.(به این سخن بسیار مهم باز بر می گردم)
اصلن هم برایم مهم نیست که طرف نفهمد من نسبت به او بسیار دلسوز و مهربان و حتی فداکارم. زیرا امکان آگاه سازی همگان همیشه وجود ندارد؛ حد اقل در لحظاتی از تاریخ وجود ندارد. پس او را باید به گذر زمان سپرد، زیرا نادرستی دریافت مشکل اوست که دریافتی غلط و یا ناقص از شخصیت و کنشِ افراد گوناگون دارد. یعنی فریاد یک چاقو کش پست اندیش با فریاد دلسوزانه ی بیدار کننده ی یک دوست یکی گرفته می شود. زیرا هر دو را فریاد می بیند و توان تشخیص چرایی و محتوای آن دو فریاد را ندارد. و تو وقتی نزدیک می گردی که توضیح دهی، قوشون خاطرات بد گذشته ی او - ذخیره شده در ناخود آگاه و خود آگاه او - فورن سنگر بندی می کند و شلیک می نماید و به توی دوست و برادر و رفیق و دلسوز و انسان بی نهایت مهربان  اجازه ی این را نیز نمی دهد که کار خود را بکنی. پس تلاش می کند در کار توی انسان فدایی انسان خرابکاری کند تا راه بر تو بسته گردد، تا نتوانی بیش از این پیش روی نمایی. اغلب پشت سر یک پرونده ای هم جور می کند برای ضربه زدن بیشتر.

راستی چرا او این کار را می کند؟!(به این پرسش مهم باز بر می گردم)

ولی کسی که در اوج مهربانی، در «مولوم» اندیشه ی خود قرار دارد، پی ی همه ی اینها را پیشاپیش بر تن خود مالیده. زیرا قبل از دعوا تصمیم گرفته مفیدترین دوست باشد. پس اگر خشم بر انگیزد و برای خود دشمن تراشی کند، بر آن آگاه است.

آیا من از داشتن دشمن خوشم می آید؟
نه، هرگز.
پس چرا گاه برای خود دشمن می تراشم!؟

برای اینکه راه دیگری برای خدمت به مردمان از جمله دشمنان خودم ندارم. پس بناچار تأثیر گذار ترین را انتخاب می کنم. این مثل آن است که تو به جنگ صدام بعثی می روی و می دانی که او تا دندان مسلح است، و می دانی که داری با بخش بزرگی از جهان می جنگی، ولی بخاطر میهن و مردم خود و کلن انسانیت می روی به جنگ. تو عاشق جنگ نیستی؛ این جنگ می تواند برایت بسیار گران تمام شود؛ ولی با این حال می روی. یعنی بر ضد خود بخاطر کل زیبایی عمل می کنی. آیا تو ضد خود هستی که به جنگ بزرگترین قدرت های جهان رفته ای که در مرز ایران و عراق جمع آمده اند؟
نه، هرگز.
پس چرا می روی!؟
برای اینکه آگاهی بدین که اگر نروی، آن قدرت ها با دست پلیدی به نام صدام بعثی خاک سر زمین ترا تسخیر می کنند و مردمان ترا اسیر می گیرند و دختران ترا بی ناموس می کنند و بعد در مثلن سوسنگرد میهن ات زنده زنده در چاله هایی که برای این کار کنده اند می ریزند و رویشان را با خاک پر می کنند و بدین وسیله هَزاران آرزو دفن می گردد. پس می بینی که «فهمیده» ی وجود آدمی گاه چاره ی دیگری ندارد. او از ویرانی و نیستی بیزار است؛ زیرا عاشق زندگی ست؛ زندگی ای که بی نهایت زیباست؛ و به قول آن گرامی شاعر:

«آنقدر زیباست این بی بازگشت
 کز برایش میتوان از جان گذشت»

اینجا خشم آدمی همان قشون دشمن است بر علیه خود او و هم بر علیه تو که رفته ای با او دوستی کنی با عریان نمودن اش؛ و او که تمام عمر تلاش کرده با ماسک زندگی کند، هر طور شده به جنگ با تو بر می خیزد، و این جنگ ادامه دارد تا زمانی که تو خشمگاه او را تسخیر کنی و زهر قوشون خاطرات پلید و سیاه - کودک درون - را با رنجی بی حد شستشو کنی با مهربانی ای که بناچار آمیخته است با هَرای؛ و در چنین لحظه ای تو را می توانند نامهربان ببینند و تعجب کنند. و حتی به تو تهمت دو رویی بزنند. ولی تو چون برای هدفی مقدس به سوی زلالیت روانی، و می دانی که فحش یا انشای بی مزه ی طرف مقابل و کفه ی کُنش تو، یکی سر بر آسمان دارد از بی چیزی و دیگری بر روی زمین است از سنگینی. پس به این نمی اندیشی که ممکن است بر علیه تو قضاوت نادرست کنند؛ بلکه به نتیجه ی کار پر از مهربانی و دلسوزی خود چون مولوی بزرگ وشتن کنان ره می پیمایی در زلال اندیشه. و به خود می گویی: اگر در این میان بر علیه من قضاوتی صورت گیرد، مشکلِ قضاوت کننده است، نه مشکلِ من. پس خود را سرگرم چنان قضاوت هایی نمی سازی.

چرا نمی سازی؟

برای اینکه آگاهی.

راستی چرا بسیاری از قضاوت مردم می ترسند؟

برای اینکه نمی دانند اصلن مهم نیست. مهم نتیجه ی کار است. من که نمی توانم بخاطر کسی که هر لحظه از نهان او خشم و خروش که یادگار دوران کودکی اوست بر می خیزد و تشکیل دادگاه صحرایی می دهد، تمام فکر و ذکر خود را مشغول دارم. البته تا حدی که ممکن است تلاش می کنم برایش توضیح دهم، ولی اگر گیرنده ای بسیار ضعیف داشته باشد، من کار خود را می کنم.

بی هیچ تردید چنین کسی فورن از خود دفاع می کند.

چرا؟

برای اینکه اصل و پایه ی فکر او غلط است.

آیا او به این غلط وجود خود آگاه است؟

نه، نیست.

چگونه؟

بدین صورت که آن خاطرات در نهانگاه پنهان ما خفته اند سیاه و سگ.

یعنی وقتی که بهانه ای پیدا کرده از اعماق به سطح می آیند، او را خبر نمی کنند. این خاطرات ناجوان ترین نزدیکان هر انسانی هستند. خاطراتی که پیوسته، یعنی ناگسسته تلاش می کنند از انرژی هستی تو بنوشند و تو را از پای در آورند. دشمن جانی تو اند. خاطراتی که واژه ای به نام تشکر در واژه نامه ی فرهنگ آنها نیست.

آیا خشم همیشه با فریاد همراه است.

نه، ولی در بسیاری از موارد فرمانده است؛ و این در حالی است که صاحب خشم بسیار گاه تلاش می کند اثرات آن بر چهره اش دیده نشود.(به این سخن مهم باز بر می گردم)

یک انسان علمی دلسوز نیز در دشوار کار خود چنین حال و هوایی دارد. یعنی وقتی به جنگ زشتی درون کسی می رود و برای خود حتی دشمن می سازد، عاشق دشمن آفرینی نیست، بلکه او یک فدایی است. آگاهانه خود را به خطر می اندازد تا شاید کسی را نجات دهد. مثلن احساس می کند کسی بر لبه ی پرتگاهی ایستاده و قصد نابودی خود را دارد؛ در ضمن سلاح گرم و یا سرد نیز به همراه دارد؛ یعنی خطرناک است. و او به کودک اش، به زنش اش و نزدیکان اش می اندیشد چنان، که اشک در چشمان مهربان اش دیده می شود. پس چاره را در این می بیند که هر طور شده نزدیک شود و مشتی محکم به او بزند تا از پرتگاه دور اش سازد. و او بی خبر از درون مهربان تو، ترا دشمن می بیند، پس تلاش می کند به تو ضربه بزند. و برای این کار حتی بر علیه تو شاید زشت ترین دروغ ها را بگوید، و یا بی مزه ترین سخنرانی ها را بنماید حیله گرانه آن پشت وقتی که امکانی می یابد. و تو که به جنگ او رفته ای برای نیکو کاری، چون آگاه به کار خود هستی، تلاش می کنی برای نجات اش بر او مسلط شوی. و وقتی بر او مسلط شدی، و او را از پرتگاه دور کردی، او نعره زنان می گوید ولم کنید تا بدَرَم. زیرا شناخت ضعیفی از تو، از درون تو که یکی از مهربان ترین آدم های روی زمین هستی دارد. و تو اصلن برایت مهم نیست که او به تو توهین کرده، ناسزا گفته و ... بلکه خوشحالی که انسانی با تلاش تو از پرتگاه دور شده؛ و آن کار خود را یک پیروزی بزرگ به سود انسانیت به حساب می آوری؛ و برای نعره زن هم دل می سوزانی که نمی داند تو بخاطر او خود را به خطر انداخته ای و فداکاری ای کرده ای که هر کسی حاضر نیست در حق دیگران بنماید. زیرا خیلی ها نمی خواهند که دشمن داشته باشند؛ یا وقتی برای دیگران بگذارند. ولی این ها برات خیلی مهم نیست، مهم این است که تو نگذاشتی انسانی خود کشی کند و اندوهی بزرگ را نصیب خانواده، دوستان و خاطره ی جامعه ی کیشور خود و کل جهان گرداند. تو نعره و فحش او را در ترازوی دقیقی که رنج زندگی به تو فروخته به قیمتی بسیار بسیار گران، که تو را وجدان زمانه ی خود ساخته، می نهی و می بینی که کفه ی فحش بساط او سر به آسمان می زند حقیر و بی وزن، و این در حالی است که کفه ی مهربانی بر روی زمین است. و خوشحال از این اتفاق که مهربانی بر زشتی پیشروز شده در درون خود جشن می گیری با اردوی جان، در جهانِ میلیارد ها سلول در تو نهان که با رشته های اعصاب می برند از سر فرمان.  و هم متأسفی که طرف ترا در نیافته، ولی وقتی به ترازوی نتیجه می نگری لبخندی زده می گذری. بی آنکه گره مند(عقده دار)، شوی. و این هنر بزرگ یک انسان علمی خردمند است. در غیر این صورت بهتر همان است که پا به میدان مبارزه با زشتی مگذاری؛ زیرا گرچه تو کاری نیک کرده ای ولی این میان روان تو نیز چنان گِل آلود آن در گیری می شود که دیگر قابل شستشو نیست؛ و یا اینکه بسیار دشوار است شستشوی هستی روانی گِل آلود شده ی تو.

و متأسفانه این میان آدمیانی که با آنها سر و کار داری اغلب استعداد تشخیص فرق چاقوی جراح و چاقوی یک چاقو کش بی فرهنگ را ندارند، پس برای راندن و زدن تو هر کاری می کنند! و تو دلسوزانه افسوس می خوری، ولی چون می دانی برای ساختن هستی و نه برای ویرانی، آن اندوه و نا دلپذیری را تحمل می کنی و در مقایسه با هدف نیک خود به آن می نگری تا از وزن آن نامطلوب بکاهی، و می کاهی. و به این رسیدن هنری بزرگ است؛ و اگر به این رسیده ای بدان که از بزرگانی. بزرگ او نیست که چندین بانک دارد؛ یا چند مدرک تحصیلی دارد؛ یا فرزند فلان آدم بزرگ است؛ بزرگ اوست که توان چشمه شدن را داشته باشد.

چشمه روان است و زلال و زاینده؛ چشمه توان بخش و آرامش بخش است، که برای هر یک از ویژگی هایش می توان دوسد صفحه و بیش وَشتَن واره نوشت. این است که انسانِ چشمه شده، دیگر فقط برای خود نیست. شادی او، شادی همه ی مردمان است؛ و اندوهش نیز چنان باشد. انسان چشمه شده، ره به سوی بیمرگی دارد؛ و به همین خاطر است که ما فردوسی، مولوی حافظ، نظامی، بیدل، سعدی، نیما و دیگر بزرگان ایران و جهان را اصلن مرده نمی پنداریم. و این یک خیال نیست؛ زیرا آنها در زندگی ما براستی حضور دارند.

آیا همگان این توان عظیم را دارند؟

نه، ندارند؛ ولی با خود شناسی عمیق و بی تعصب می توان به آن رسید. گاه برای چشمه شدن باید همه ی عمر یا بخش بزرگی از آن را در رنجکده ی این جهان پُر از بی انصافی و بیداد بگذاری برای آموختن و مبارزه با زشتی و از جمله زشتی وجود خود.

دریافت این سخن برای تالش زمین ما و کل ایران امروز بسیار مهم است؛ بسیار بسیار مهم است؛ پس در ادامه باز به آن بر می کردم.

من در این بیش از ده سال فعالیت در جهان اینترنت در خارج و داخل میهن تلاش کرده ام  اینگونه با انسان ها و خودم روبرو شوم. در مواردی کسی مهربانی مرا درنیافته، و من هم فشار زیادی نیاورده ام که او بداند که من دوست اش هستم؛ و شاید بهترین دوست اش؛ زیرا بسیار گاه باید به مرور زمان سپرد. و آن دریافت در آدمی اگر رخ دهد، عمیق ترین و زیباترین دریافت است؛ و در نتیجه ماندگار ترین می باشد.
در این سال ها که از خواب و گردش و تفریح خود زده ام تا شاید ذره ای و بیشتر مفید جامعه ی بشری باشم، موارد بسیار نادری وجود دارد که طرف مقابل توان دریافت کاملِ حال و هوای مرا داشته. او توان آن را نداشته که بداند مشتی که به او زده شده، برای دور کردن اش از پرتگاه بوده و نه برای دشمنی کردن. یعنی آن کنش در اوج دلسوزی صورت پذیرفته.

اغلب چنین توانی نبوده. گرچه بر خورد ها گوناگون دیده شده. یعنی یکی دریافته و حبیبی را فداکار دوستی کمیاب دیده؛ و دیگری گرچه توان دریافت نداشته، ولی نتیجه ی آن دلسوزی را هم نتوانسته منکر شود. گرچه همیشه انصاف کافی و شهامت اعتراف نیست، ولی در پیشگاه خود حد اقل آگاه می گردند که این تلاش ها از روی خود خواهی و یا سر گرمی نیست که کسی از خواب و زندگی شبانه روزی خود می زند و می نویسد در گذر از آتش؛ و این در نیافتن طبیعی است زیرا حال و هوای گذر از آتش را فقط از آتش گذشته می داند.


و خیلی خوب می داند که داشتن دشمن اصلن خوب نیست، ولی این را نیز نیک می داند که اگر عکس جریان شنا نکند، او نیز به همراه دیگران با این رود پر شتاب گِل آلود به باتلاق نیستی می ریزد، پس گرچه بروز نظرات اش برایش گران تمام می شود، ادامه می دهد تا زلالیت؛ تا چشمه واری؛ زیرا کار اش داروی تلخ طبیعی است که چهره ترش کردگی را با خود دارد. ولی او آگاه است که چهره ترش کردگی جاودانه نیست، اما اثر نیک زیرفُون سخن، ماندگار و تحسین بر انگیز است. و این جبهه ی جنگِ انرژی بَرِ نفس بُرِ پُر خطر آنجایی نیست که او می خواهد، ولی زندگی این را پیش رویش نهاده و گفته خوش ات نمی آید؟ آب سرد بنوش؛ این سهم توست! و بدان که سهم خود را همیشه تو انتخاب نمی کنی.
و در چنین لحظاتی حافظِ جان اش به همراه خیامِ نهان اش مولوی هستی او را گاه شاد و رقصان، گه غران می کشانَد به میدان.
هر کسی بیتی می خواند و یا نکته ای می گوید؛ تا اینکه نوبت به حافظ وجود آدمی می رسد و او همه ی حرف ها را، تکرار می کنم: همه ی حرف ها را در یک مصرع می زند اینگونه: «آسمان بار امانت نتوانست کشید»، تا برتری انسان را چنان به نمایش بگذارد که همه - دوست و دشمن - بگویند: از این زیباتر نمی شود!

تکه ای از منظومه «صبور» - در این منظوه دریا خواهر من است.

...
به خواهرم سپرده ام
به هر بهار
به وقت کار
که رنگِ لاله می شوم
حریق و شعله می شوم
به جان من ترانه هاست
صدای من نه پچ پچ است
به دور تر کرانه هاست

به گوش من
یکی زند
چو سیلی بهار و رعد
به گوش آسمان مست
یکی شود بلند و پست


که سازشان شکسته باد و رقص من!

بخاطر این ترانه بود
نه باور زمانه بود
دریغ که این فسانه بود.

من صبورِ روزگار
به یاد او، به یاد گل به یاد یار
در این کرانه بیقرار!

پس کنش دلسوزانه ی آدمی بخشی از سر نوشت اوست؛ زیرا او - انسان - بسیار عظیم است چنان، که نمونه ی آن پیلتن یافت می نشود. و به همین خاطر این سنگ عظیمِ رنج که بر شانه دارد از روی آگاهی اوست، زیرا او میداند که:
 «آسمان بار امانت نتوانست کشید --- قرعه ی فال به نامِ منِ دیوانه زدند»

خوش به حال آنانی که شعر بزرگترین شاعر جهان را فرا تر از سطح و وزن و قافیه می بینند. حکمت و ژرفای شعر او بسیار گاه چنان است که گویی بی پایان است.


ادامه

زیر نویس 1 - قصد داشتم در ادامه ی مطلب به چرایی بعضی بحث های کاملن انحرافی که در منطقه ی ما پیش می آید و هم در باب مظلومیت تالش زمین و ویرانی طبیعت بهشتی آن با دلایل کافی بطور گسترده بنویسم و بسیاری از مسایل را اینجا ریخته روشنگری کنم؛ ولی بگذار فعلن بمانَد زیرا این موضوع بحثی خیلی گسترده تر از این ها را می طلبد.

پس فعلن به همین بسنده می کنم؛ ولی آنهایی که در ویرانی منطقه ی ما دست دارند باید بدانند که یک روز در تالش هم قانون اجرا خواهد شد و باید جواب بگویند. آن روز بی هیچ تردیدی فرا می رسد؛ و همانطور که نماینده ی محترم مجلس آقای توکلی با نگرانی در گزارش خود آورده بودند: «فساد در ایران سیستمی شده»، که یک روز مردم ایران با اجرای قانون، سیستم مفسدان اقتصادی که بیرحمانه مشغول غارت و رشوه خواری و رشوه دهی هستند را بی هیچ تردیدی در هم خواهد شکست.

پس تالش های میهن دوست، تلاش کنید که آلوده ی این حرکت ضد میهنی نشوید، زیرا فردا باید در برابر قانون جواب داد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 11:44  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

«ما اهل غیرت هستیم و نه اهل غارت»(رییس جمهور ایران، دکتر حسن روحانی)


سلام دوستان

«اسرار» روزنامه ی سراسری صبح ایران، امروز در صفحه اول خود از قول رییس جمهور، دکتر حسن روحانی چنین نوشت:

«ما اهل غیرت هستیم و نه اهل غارت»

جناب رییس جمهور سلام بر شما
ما نیز همین را از شما انتظار داریم و به همین خاطر فریاد خود را از دست غارتگران و قانون شکنان بلند کرده ایم تا اهل غیرت بشنوند و به داد مردم غارت شده ی ما برسند.

ما تالش ها نیز مردمی اهل غیرت و تا ژرفای جان ایراندوست هستیم و دلمان برای میهنِ هشت سال جنگ تحمیلی دیده، و تحریم زده و هم به دست ویژه خواران، قانون شکنان، وامچی های میلیاردی بی وجدان، رشوه خواران، و دیگر سو استفاده چی ها غارت شده، سخت می سوزد.
طبیعی است که شما این غیرت تالشی و میهن دوستی ما را نیک و بیش از هر کسی دریابید زیرا آداب فرهنگی کرانه ی شما به ما بسیار نزدیک است. تا همین چند ده سال پیش مردم استان سمنان با نوعی تالشی سخن می گفتند و حالا گرچه فقط بعضی پیران آن سامان هنوز تالشی حرف می زنند ولی غیرت مشترک ما جای خود را همچنان حفظ کرده. و ما انتظار داریم در باب حفظ زبان ما که زبانی مادر است و زمانی زبان مادری شما نیز بود؛ و هم در حفظ جنگل های محدود ما که به دست غارتگران و قاچاقچیان چوب نیمه ویران شده است، به منطقه ی مورد ظلم قرار گرفته ی تالش کمک کنید و منطقه ی بهشتی ما را حفاظت شده و توریستی اعلام کرده و در همین راستا برای اشتغال زایی اقدامات لازم را انجام دهید.

و در باب برنامه ریزی ها و بر شمردن امکانات بالقوه ی منطقه، ما نیز می توانیم با شناختِ دقیقی که از منطقه ی خود داریم، پیشنهادات خود را بطور بسیار مشخص و نه با انشا نویسی های آنچنانی مرسوم ارائه دهیم تا شاید بکار آید.
تالش ها دارای بُنِ فرهنگ کهن ایرانی یعنی خرد گرایی هستند که شاهنامه ی جاودان فردوسی بزرگ بر آن استوار است. و این مردم وقتی این ویژگی زیبای فرهنگی خود را با استعداد های خود در هم می آمیزند با حد اقل امکانات موجود اغلب جایگاه اول را به خود اختصاص می دهند. چنانکه پنیر تالش در کل جهان جای اول را دارد. منِ دور جهان گشته بی هیچ تعصبی این را به تجربه ی شخصی می گویم. تالش ها مردمی بسیار با استعداد، خردمند و دلیر اند و حیف است که از آنان برای ساختن منطقه و میهن آنطور که باید استفاده نشود و ثروت های طبیعی زیست گاه شان پیوسته مورد غارت قرار گیرد در قانون شکنی های خشن سود جویان، ویژه خواران، و ریزه خواران کفزنِ شان.

در زمان جنگ تحمیلی دلیران تالش داوطلب به پشت جبهه ی دشمن می رفتند و برای میهن اخبار و عکس های لازم را می آوردند. - این بر می گردد به زمانی که هنوز پهباد های عکس گیر در جبهه ها به راه نیفتاده بود؛ پس، دلیران ماسال کار دوربین پهباد ها را برای وطنِ به خطر افتاده ی خود می کردند و بدین وسیله بخاطر میهن به استقبال مرگ می رفتند. از جوانان دختر و پسر تالش بهترین ورزشکاران از جمله ورزشکاران رزمی را می توان پرورش داد، در حالی که توجه لازم و کافی به آنها نمی شود. فقط بعضی ها با تلاش های شخصی، خود را به جایگاهی می رسانند، و چنین امکاتی را طبیعی است که بسیاری از جوانان با استعداد ما ندارند. در تالش امکانات برای عموم مردم ناچیز و اغلب در حدِ درجه سه است. هنوز تیم های فوتبال به سبک قدیم، افتان و خیزان برای خود تلاش می کنند. هنوز یک مربی دست اول کشور در اختیارشان نیست. به همین خاطر این مردم با استعداد یک تیم فوتبال درجه ی یک در سطح کشوری را دارا نیستند. شما نیک می دانید که تیم فوتبال، والیبال و ... را فقط استعداد نمی سازد، بلکه مربی درجه ی یک و آموزش درست نقشی اساسی دارد.

 در تالش، انواع کارگاه های کار های دستی را می توان راه انداخت. با یک هزارم چوبی که قاچاق می شود و یا خمیر می گردد، می توان چند ده برابر بودجه برای منطقه ایجاد کرد با کار های دستی چوبی و ...

همینک در روز های تعطیل از سرتاسر میهن و گاه حتی از خارج از کشور مردم فراوانی به تالش می آیند تا کنار جنگل ها، چشمه ساران و هم در ییلاقات اش بیاسایند. بجای نابودی پارک جنگلی «گیسوم» و جنگل های تالش می توان حاصل کار های دستی را به توریست ها فروخت؛ و حتی به نقاط دیگر کشور صادر کرد که بازار بنجل های وارداتی شده اند. می توان سر گذر گاه های شلوغ صندوق های ویژه گذاشت برای سازندگی منطقه. همینک روز های تعطیل جاده های تالش زمین مانند روز سیزده بدر ایرانیان شلوغ می شود. از این همه امکانات می توان سود جست و منطقه را ساخت بی هیچ ویرانگری ای. می توان ده ها کارگاه تولیدی و  مغازه های کوچک و بزرگ برای فروش تولیدات کار گاه های صنایع دستی و صنایع  دستی ظریفه ایجاد نمود. می توان و باید عموم مردم منطقه را در این تولیدات شریک ساخت که حق مُسَلَّم شان است. گلیم و جاجیم تالش ها در کل جهان جای اول را دارد. جاجیم های ابریشمی بافته شده در کارخانه ی رضا تالشی - مَشتَه رضا لیپایی و یا رضایف - که نزدیک به سد سال پیش بافته شده، هنوز در بعضی خانه های ماسال یافت می شود؛ و هرچه که می ماند زیباتر می گردد.

این کوتاه، مقدمه ای بود برای آغاز؛ که گفتنی از این دست بسیار است.

ایران دوستان و دلسوزان میهن، به کمک منطقه ی ما بشتابید تا آن شود که باید.

این کار مایه ی شادمانی و رضایت خاطر همه ی ایرانیان خواهد بود زیرا منطقه ی تالش همینک یکی از بزرگترین میزبانان هموطنان است چنان، که گاه جای خالی برای ماندن و خوابیدن یافت نمی شود. در حالی که با ایجاد هتل های مختلف بزرگ و کوچک می توان براحتی این مشکل را حل نمود و سود های سرشار نیز بدست آورد؛ یعنی سرمایه ی گذاشته شده فورن جواب می گیرد. 

و فراوان پیشنهاد از این دست می توان نمود تا دیگر جنگلی بریده نشود و مفیدِ حال ایران عزیز ما گردد که در ادامه ی نابودی جنگل ها، خشک سالی های پی در پی و زدن چاه های عمیق فراوان که می توان به آنها دامچاله های مرگ برای طبیعت ایران نام نهاد، سد سازی های بی رویه و ... بیابانی شدن بیشتر تهدید اش می کند، و این تهدید را می توان و باید محدود ساخت. باید نه فقط به کل جنگل، بلکه به هر درخت چون موجودی زنده و مورد احترام نگریست، و سایه سار اش را چون «نسا»ی ایرانیان کهن، عزیز داشت. باید در سرتاسر میهن که بیابان شدن، و آن هم از نوع آفریقایی آن، تهدید اش می کند، به انقلابی سبز دامن زد. در ایران زمین باید هر درخت حرمت بیابد آنگونه که عرب شتر را نفر نامید. همه ی اینها شدنی ست، یعنی موضوعاتی خیالی نیست؛ فقط باید خواست تا برای اجرا آغاز شود؛ وگرنه یک لحظه تصور کنید: خوب دو پنج سال دیگر هم جنگل های باقی مانده را بریدند، بردند و خوردند، بعد چه می شود!؟

از سوی دیگر بعضی از همان شرکت ها که پرونده ی خرابی ندارند می توانند در سازندگی نوین تالش زمین دست داشته باشند، مانند ایجاد کار گاه ها، هتل سازی ووووو

پس، باید به فکر برنامه های بلند مدت برای ایجاد شغل در منطقه بود، و این نباید به قیمت ویرانی منطقه صورت گیرد؛ بلکه باید در جهت سازندگی و آبادی سودآور باشد.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 0:58  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

رفتی و دلم سخت غمین است - بر شانه ی من گِردِ زمین است

 

شاعری بزرگ سفر کرد



مراسم تشیع پیکر سیمین بهبهانی شاعر و غزلسرای نام آور ایران صبح روز جمعه ۳۱ اَمرداد با حضور جمع زیادی از علاقه مندان وی و همچنین اهالی ادبیات و موسیقی و بزرگان این عرصه در تالار وحدت برگزار شد.

به گزارش خبرنگار ایلنا در ابتدای این مراسم ابوالحسن تهامی‌نژاد پیشکسوت دوبله و داماد سیمین بهبهانی طی سخنانی با تشکر از کسانی که امروز برای تشیع پیکر بهبهانی آمده‌اند گفت: امروز آغاز زندگی جاودانه سیمین بهبهانی است و چند روز پیش فقط جسم وی زوال پیداکرد. غزل بانوی شعر ایران امروز زندگی جاودانه‌ای را شروع کرده است و از رهگذر غزل و شعر، سیمین بهبهانی همچون حافظ و مولانا همیشه زنده و پاینده است و باکی نداریم که امروز فقط پیکرش را به خاک بسپاریم.
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی گفته بود یا من را در امام‌زاده طاهر در کنار مزار همسرم دفن کنید یا آنکه مرا در بهشت زهرا درکنار مزار پدرم، و فرزندان بهبهانی گزینه دوم را انتخاب کردند. همین.

جواد مجابی شاعر و نویسنده نیز طی سخنانی گفت: امروز شاعر ما رفته است و تن به خاک سپرده است و شیرینی نیز از کام ما رفته و زوال پیدا کرده است اما شاعر در دل ما نهان است و او در جان ما ست
وی با اشاره به نقش بهبهانی در غزل امروز ایران گفت: غزل از زمان رودکی تا شهریار قدمت داشته است و سیمین بهبهانی در دوره‌ای که غزل پیر شده بود و رو به فرتوتی می‌رفت شاخه تازه‌ای بر آن اضافه کرد و غزل امروز از شعر بهبهانی دوباره جان گرفت. سیمین بهبهانی شاعری بودکه ماندگار شد و یکی از دلایل این ماندگاری این بود که سرگذشت مردمش شد.
مجابی ادامه داد: شاعری می‌ماند که رویاهای مردم و وطنش را درک کند و در شعر خود بگوید و آن‌ها را به اشتراک بگذارد.
وی ادامه داد: در آینده، آیندگان می‌توانند از روی اشعار افرادی همچون سیمین بهبهانی و شاملو تاریخ ایران را بخوانند و بشناسند زیرا این شاعران حرف های مردمانشان را ابدی کردند.*
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی مصلحت اندیش نبود و حقیقت را می‌گفت زیرا تاریخ نیز گواهی می‌دهد که حقیقت همیشه پیروز است. سیمین بهبهانی سدِ شعر محفلی و نخبه گرا را شکست و راهی برای ورود شعر به میان مردم باز کرد به همین دلیل شعر وی صدای دل مردم است و هر جا ظلمی به مردم می‌رفت در شعر سیمین بهبهانی دیده می‌شد.

صدیق تعریف استاد موسیقی و آواز طی سخنانی گفت: من امروز با دلی مجروح به میان شما آمدم و حضور شما امروز در این مراسم نشان می‌دهد که سیمین بهبهانی در قلب و روح ما جاودانه است.
صدیق تعریف قطعاتی را به یاد سیمین بهبهانی خواند.

محمود دولت آبادی نویسنده و از دوستان بهبهانی نیز طی سخنانی گفت: سیمین بهبهانی انسانی پیروز بود که بین دو عدم زندگی می‌کرد سیمین بهبهانی مانند همه ما و همه آدم‌های دیگر نظرات گوناگون داشت و آثار متنوعی را آفریده است.

وی ادامه داد: در شعر سیمین بهبهانی می‌توان از آثار اجتماعی تا آثار تنهایی را دید، اشعاری پیرامون آزادی و حقوق زنان و اعتراض به ظلم اجتماعی و توجه به لحظات ناب انسانی در آثار وی دیده می‌شود.

محمدرضا شجریان رئیس شورای عالی خانه موسیقی و استاد آواز نیز طی سخنانی گفت: من ابتدا تصور می‌کردم که امروز بسیاری ما در سختی قرار بگیریم حتی مرادخانی گفته بود که بهتر است برای مراسم امروز سایه‌بان بگذاریم اما من به وی گفتم مردم ما تحملشان بیشتر از این حرفهاست.
وی ادامه داد: من امروز به نمایندگی از هنرمندان موسیقی خدمت شما آمدم تا تسلیت بگویم زیرا امروز ما داغدار هستیم.
شجریان افزود: سیمین بهبهانی تاریخ ساز بود زیرا به ادبیات و غزل و به همه جهان به چشم یک خانواده نگاه می‌کرد وبه دنبال گسترش دوستی و محبت در جهان بود و به حقوق زن نیز اهمیت زیادی می‌داد.
شجریان با اشاره به جمله‌ای از دادبه گفت: جهان را مردان می‌سازند و مردان را زنان، ملتی که بی‌بهره از این امر باشد زندگی نمی‌کند بلکه مرده است.
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی برای همیشه زنده است زیرا یک مادر پرمهر بود و ما باید به یاد سیمین بهبهانی قدردان مادران خود باشیم.

علی بهبهانی فرزند سیمین بهبهانی طی سخنانی با تشکر از کسانی که امروز حضور پیدا کردند گفت: سیمین بهبهانی نمونه یک مادر واقعی بود که مردمش را خیلی دوست داشت.

همایون شجریان قطعه رفت آن سوار کولی را به صورت زنده اجرا کرد. شهرام ناظری نیز شعر دوباره می‌سازمت وطن را به صورت زنده خواند.

در این مراسم که اجرای آن را عباس سجادی بر عهده داشت هنرمندانی همچون جعفر پناهی، بهمن فرمان‌آرا، امین الله رشیدی، باباچاهی، جواد مجابی، ویکتوریا دانشور، اکبر زنجانپور، علی دهباشی، مریم بوبانی، مهناز افشار، یغما گلرویی، سیروس ابراهیم‌زاده، محمد متوسلانی، ناهید توسلی، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، فرهاد فخرالدینی، عبدالحسین مختاباد، علی مرادخانی، محمود دولت آبادی، صدیق تعریف، فاطمه راکعی، همایون شجریان، پوری بنایی، سهیل محمودی حضور داشتند.
پیکر سیمین بهبهانی به مقبره خانوادگی وی در قطعه ۷۲ بهشت زهرا منتقل شد.
مراسم بزرگداشت وی ساعت ۱۱ الی ۱۲: ۳۰ دقیقه در مسجد جامع شهرک غرب روز یکشنبه ۲ شهریور برگزار می‌شود.

 

 

* و نکته ای در باب سخن مجابی عزیز - به نظر من وقتی ما بگوییم: در آینده، آیندگان می‌توانند از روی اشعار افرادی همچون سیمین بهبهانی تاریخ ایران را بخوانند و بشناسند زیرا اینگونه شاعران حرف های مردمانشان را ابدی کردند؛ این سخنِ درست شامل شاملوی بزرگ نیز می شود. ولی اگر بعد از نام سیمین بهبهانی فقط از شاملو نام ببریم، به نظرم منصفانه نیست. به عنوان مثال در ارتباط با همان سخن مجابی گرامی من هیچ شاعری را در تاریخ سد سال اخیر ایران نمی شناسم که توانسته باشد مانند محمد علی افراشته رشتی زمانه ی خود را مانند تابلویی در همه ی جوانب اش به نمایش بگذارد. کاری تاریخی و غریب و بی مانند که افراشته توانسته با زبان زیبای طنز از عهده اش بر آید با تکرار پیوسته ی این بیت ماندگار:

«بشکنی ای قلم ای دست اگر - پیچی از خدمت محرومان سر!»

یعنی همان کاری که حالا بسیاری از مدعیانِ به «نان» رسیده از آن سر باز زده اند. زیرا لحظاتی همه می توانند عدالتخواه باشند؛ ولی پیوسته یعنی ناگسسته و برای همیشه با مردم بودن و زیبای عدالت و آزادی را ستودن کار هر کس نیست.

طبیعی است که عزیزان غیر گیلانی اشعار گیلکی او را که شاهکار است در تابلو سازی تاریخی، نخوانده اند؛ ولی به هر حال هنگام بیان می توان با احتیاط بیشتری سخن راند.

اگر کسی را می شناسید که چون محمد علی افراشته رشتی با آن وسعت از سخن مردم و جامعه ی زمانه ی خود تابلوی تاریخی ساخته، لطفن معرفی کنید تا ما نیز در جریان قرار گیریم؛ من چنین کسی را نمی شناسم.

افراشته تابلوی کثیف، زورگو، بی ادب، بد دهن، خشن، نانجیب، فحاش، متجاوز و در عین حال حق به جانب و طلبکارِ ارباب بازی و خان بازی را طوری با شعر خود ثبت نموده که حتی انسانی که آن دوره ی پر از پستی و از بیسوادی، بی فرهنگی و خشونت پر از بد مستی و خود خواهی را ندیده، وقتی امروز در رشتِ سخن به سینمای شعر افراشته می رود، لبخند زنان حالی چنان می یابد که گویی در همان زمانه ی ارباب رعیتی قرار گرفته. افراشته نه فقط حرف های مردمان را ابدی کرد بلکه یک دوره ی تاریخی را با شعر ظنز با تمام زیر و بم و بیش و کم اش ثبت تاریخ نمود؛ و حتی بر خوردِ طبقاتی فئودال ها در باب خود را نیز با همان زبان طنز بر دفتر نشاند ماندگار.

«افراشته پِر آدمِ خوب بُو که بمردَه ---- اَن جعفر گذّاب ج ماری گیله مردَه»

ترجمه: پدر افراشته آدم خوبی بود - فئودال بود - که مُرد ---- این جعفر گذّاب اما از مادری دهقان زاده است

زنده یادِ سیمین بهبهانی، شاملو، افراشته و همه بزرگانِ عدالتخواه ایران زمین جاودان باد!

 

در ضمن اگر این دو عکس پر شکوه که از سوی «ایلنا» گرفته شده، در ایران دیده نمی شود به بزرگی خود ببخشید.

برای دیدن عکس ها می توانید مستقیمن به سایت «ایلنا» رجوع کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 17:27  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

شعری کوتاه اما تکان دهنده چو تَیفُونِ دریا از بانو «سَوزَه نغم»(اکرم کرم زاده)

 

شعری که در پی «لِدو» های خفته سوگوار است

شعری برای دردی عمیق
----------------------------

در سوگِ جنگلِ ویران

آسوده بخواب جنگل (تالش)
من بیدارم!
بیدار ...
تا همه ی ارَّه موتور ها ،بیل ها و کامیون ها را
بشمارم!
و تماشا کنم
تشییع جنازه فرزندانت را(راش، سپیدار، وَن، افرا و ...)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 22:26  توسط لیثی حبیبی - م. تلنگر  | 

مطالب قدیمی‌تر