تبليغاتX
وشتن واژه ها

وشتن واژه ها

شعر ، نقد ، داستانک ، طنز ، ترجمه و نکته

 قلب پدر تاب نیاورد دوری را

 

برای مادرم ، و سخنی با مادران همه ی آوارگان ،

 زندانیان ، و شهیدان  زنده و جان باخته ی تاریخ

 

این شعر هفده سال پیش سروده شده است ، چه توان کرد وقتی که پیوسته تاریخ دردناک تکرار می گردد.

 

 
زنان شالیکار
گیلان. زنان شالیکار

درد دل

 

تو زادی مرا

نه برای زیستن

نه برای در دامن یک دوست گریستن

 

تو زادی مرا

نه برای شادی

نی به دیدار آبادی

 

تو زادی مرا

نه که به ناز سخنی

دل خود آرامم

به دیدار چو منی

 

تو زادی مرا

نه که در دادگه ی حق و عدالت

بستانم دادم

و بگویم به سرور ،

پر ز غرور:  کز رشته ی تان آزادم

سبز گشته

به بر ِ باغ روم 

یا که با مهر

به کوی و ره عشاق دوم

تا که داغ دل خود بنمایم

در پی هر سخن داغ روم

 

یا که با رشته ی افکار و سخن

بدوانم  قلم  تازنده چنان

که بماند

بر شیفته جانان زو نشان

 

تو زادی مرا

نه که در شامگه ی تاریکی

بیاویزم خوشه ی پروین را

بر بام بلند هستی

یا که فریاد زنم و در آرم دستی

بر گردن معشوق

که به جاوید نشسته است

بر ِ خاطر من

 

تو زادی مرا

نه که این خوشه ی شیرین سخن

به بر ِ گل ریزم

و ببندم

دست غم جان  از پشت

و بکوبم به ترانه ، به غزل

بر پوزه ی پستی ها مشت

 

یا که آوا دهم همچون قمری

نغمه ی سبز زمان را عمری

یا که آتش شوم اندر دل شب

به ره چوپانان -  آنان

که کنند با گرگ پلیدی ها جنگ

تا زندگی شود یک رنگ

 

تو زادی مرا

نه که بر دامن صحرا و چمن

غنچه ی مهر ببویم

غزل و شعر بگویم

و بر آرم آواز

مرغک تنگ دل خویش

بر ِ گند م زاری

بر دهم پرواز

 

تو زادی مرا

 که نام آزادی

ره شادی

نه بپویم

بدین سفله جهان

سخن ِ عشق

نه بگویم

 

تاراج و چپاول

چو ببینم

بنشینم

نه بجویم ره دریا

نه برویم چو چمن ها

به لب کشته ی پاکی

یا که از شیره ی دل

مست کنم

مردم یک رنگ

چو تاکی

 

وزین دست

چه بسیار

در کار

 

تو زادی مرا

آری

تا ببینم ، همه

این ناپاکی

تا نشینم به دل بند ِ نموری

نه بدادی تو صبوری

مر توانم که ببینم

این همه را!؟

نه که مردان ، نه زنان

این رمه را!؟

 

تو زادی مرا

به نظاره بنشینم

همه ی دور جهان را

همه ی سفلگی دور و زمان را

 

تو زادی مرا

که به پروانه ی پندار کنم انس

آنگاه که نبینم

هیچ آدم

به هیچ دم

تا مشعل سوزان دلم را

به در ِ خانه ی شوریدگی و عشق سپارم

 

خدایا ! من ِ شوریده و شیدا

در این دهر به چه کارم!؟

به چه کس

این دل شوریده گمارم

گرچه در مزرع جان

بذر غمینیست

تا بداند

که گوهر بار نگینیست

 

اگر این پرده ی پندار

و دو پنج سایه نبودم

در خانه ی دنیا

این هرزه ی پست را

به چه حالی بگشمودم !؟

به

چه

حالی !؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:1  توسط لیثی حبیبی  | 

رویداد

برای لیثی حبیبی

دستی به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
با آن دو دل عاشق و ديوانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و نگاهی به نگاهی
پيچيد و دو دست و دو دل و شانه به هم خورد

لبخند و نگاهی روی لبخند و نگاهی
آرام فرود آمد و مستانه به هم خورد

آرامش سرسبز من و رامش هستی
سلانه و سلانه و سلانه به هم خورد

شب در کشش و کوشش و کنکاش بسرشد
آسايش شمع و گل و پروانه به هم خورد

دست و دل تبدار دو دلداده بی خوِيش
در هم شد و برهم شد و جانانه به هم خورد
 
لاله ایرانی

 

نقدی بر شعری



سلام به لاله عزیز

نمی دانم می دانی یا نه ، کم کم داری به شاعر شعله ها و دریا ها بدل می گردی ، شعرآتش وارت دریایی را می ماند که هر کسی به وسع خود می تواند از آن بر گیرد
قبل از هز چیز بگذار تبریک بگویم به لیثی حبیبی که شعر ناب خود را به او هدیه کرده ای . هدیه که نکرده ای ، بلکه جان و شعرت را با جان او در هم آمیخته ای ، دو نیمه را با رقصی شور انگیز - مولوی وار - یکی کرده ، در یک کاسه ریخته ای
 
سلام دوستان ارجمند

گویی از همه خوبان وام گرفته است : نکته دانی حافظ ، غریب گویی صائب ، شور مولانا ، رمزآلودی بیدل ، تابلو سازی منوچهری دامغانی ، تازگی نیما
پروسه ای که در شعر "رویداد" می گذرد حرکات آدمی قرن ما را نمی ماند .یاد آدم را به عشق ورزی مرغان صحرایی به اردیبهشت می کشاند در ریاحین و گل ، که پر و بال به هم می کوبند
گاه به خود می گویم خدای من گویی دریایی از شعر و آسمانی از حکمت و ترفند را در جیب جان دخترکی ظریف و زیبا نهاده اند چنان که دورا دور می بینم که همشانه ی بزرگان شعر شتابناک می رود تا بر جایگاه ویژه ی خود بایستد و همه ی این ها نشان دهنده ی آن است که او ذاتاً شاعز است . به غزل هایش که توجه کنی می بینی که او در زندگی شورانگیز شاعرانه ی خود ، وقتی از خود بیخود می شود تابلویی را می بیند که نظرش را به خود جلب کرده و او غرق نگاه کردن به آن تابلو می شود . گرچه وجودش پر است از شور و خیال اما با نظمی بی مانند ، از بالای تابلو نگاه می کند ، و وقتی به پایینترین نقطه اش می رسد ، غزلش پایان پذیرفته است . اغلب با نگاه سریع خود افشرده و چکیده ی تابلو را بر می چیند و باقی را به حال خود رها می سازد . آیا او می تواند بی تفاوت از کنار آن تابلو بگذرد ؟ نه ، هرگز . زیرا تابلو بخشی از حضور اوست در زندگی ، و میانه ی زندگی را ، حتی یک دقیقه اش را هم نمی توان قیچی کرد . و او گاه گرچه دروغکی از این جبر می نالد ، یعنی با ما در میان می گذارد ، اما در واقع او تمام لحظات دیگر را پشت سر می گذارد تا آن لحظه را ببیند ، شعر" تنها با عشق" گواه این سخن است . تابلو را نظاره می نشیند و مانند گربه ای ملوس و مست با ویله ی نقش ها بازی می کند ، همه چیز را بر هم می زند تا آن ببیند که هیچ کس ندیده است

تازه این آغاز کار اوست . سپس نقش های بدست آورده را بی هیچ توضیحی می آورد و جلوی ما می ریزد ، و در سکوت آن پشت می ایستد تا به سادگی ما لبخند بزند ، زیرا مطمئن است چیزی را که او دیده است بسیاری از ما نمی بینیم چون عموماً برای خواننده تله ی ایهام می گذارد . و اگر مشخصاً برگردیم و به شعر رویداد و با دقت نگاه کنیم می بینیم که در سرتاسر شعر برهم خوردن و به هم خوردن هم ویرانی است و هم سازندگی . از حالی به حالی شدن است. رخوت و سستی جای خود را یه شور و مستی می دهد . پس برهم خوردن ، به شدن نیز هست . و این همان لحظه است که شعر عشق زاده شده . آیا در یک لحظه زاده شده ؟ نه ، هرگز . زیرا مروارید شعر در پروسه ای طولانی در صدف جان شاعر شکل گرفته ، گاه دیده می شود ، هر چه پروسه ی شکل گیری شعر طولانی تر بوده ، همچو"رویداد" تولدی شور انگیز تر داشته

دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
با آن دو دل عاشق و دیوانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و نگاهی به نگاهی
پیچید و دو دست و دو دل و شانه به هم خورد

لبخند و نگاهی روی لبخند و نگاهی
آرام فرود آمد و مستانه به هم خورد

یکی از خصوصیات شعر لاله بکار بردن زبان سمبولیزم بیش از حد طبیعی اواست . سمبولیزم او آنقدر به صحنه ی طبیعی زندگی نزدیک است که عین اوست . عین زندگی طبیعی است . آنقدر طبیعی است که خواننده در نگاه شتابزده ی اول فکر می کند که واقعاً آن صحنه رخ داده .و این نهایت هنر آفرینی است ، نه فقط در شعر بلکه در داستان و رمان نیز این قاعده صدق می کند. رمان ها و داستان هایی که پر از توضیح هستند ، عموماً نوشته های ضعیفی از آب در می آیند . بارها به این اندیشیده ام که اگر او رمان نویس می شد ، بیشک چیز های عجیب و غریب می آفرید

باری، خواننده اندکی چو می اندیشد می بیند طبیعی به نظر نمی آید که شاعری پر ژرفا با خوردن دو گیلاس به هم دیوانه وار عاشق گردد ، و آن هم نه معمولی ، بلکه مانند مرغان صحرایی در اردیبهشت بال و پر به هم بکوبند و صحنه ای بیافرینند دیرمان و ماندگار . خواننده به شک خود دوباره شک می کند و به خود می گوید : شاید براستی او در یک نگاه عاشق شده و همه ی آن صحنه ها در مدتی کوتاه رخ داده ، مگر نمی تواند چنین چیزی رخ دهد ؟ بعد به خود می گوید : اما مثل جوجه ی ماشینی در می آید . و این صحنه که روبروی من است ، چیز عجیبی است . گویی زیتون وجودش را هزار سال است که در بساط عشق خوابانده اند تا پرورده شود

خواننده ، ایستاده و آن ترکه ی تردید و خیال که شاعر پر ژرفا و پر ترفند به دست او داده را آرام بر پاهای خود می کوبد تا تمرکز یافته در یابد که چه می گذرد . پیش می آید که خواننده ی شعر نتیجه ی قطعی نمی گیرد و تصمیم می گیرد که خواندن شعر را ادامه دهد ، و ادامه می دهد

آرامش سر سبز من و رامش هستی
سلانه و سلانه و سلانه به هم خورد

ناگهان خواننده به روشنی در می یابد که عمری - مدتی طولانی - در صبر و سوز ، در آزمایش ، در گره و گشایش بر شاعر حساس گذشته تا دیوانه وار عاشق شود . خواننده ی بازنده در برابر بو علی سینای وجود شاعر سر فرو می افکند و با من منتقد هم عقیده می گردد و به همراه من می گوید : خدای من دنیایی از حکمت و ترفند در جیب جانش نهاده اند ! شاعر که ظاهراً حضورش را خیلی احساس نمی کنی ، ناگهان لبخند زنان ظاهر می شود و یک خط روی زمین کشیده می رود و دورا دور رنج دلپذیر من خواننده را به تماشا می نشیند

و ما یک بر هیچ ادامه می دهیم خواندن را . تا بعد از این ادامه ی راه را با هوشیاری بیشتری طی کنیم

شب در کشش و کوشش و کنکاش بسر شد
آسایش شمع و گل و پروانه به هم خورد

ما - من وخواننده - می خوانیم و به خود یاد آوری می کنیم : یادمان باشد که دیگر رو دست نخوریم ، پس باید بدانیم که شب ، کشش ، کوشش ، و کنکاش . یک شب ، یک کشش ، یک کوشش ، یک کنکاش نبوده است ، بلکه بسیار شب بسیار کشش ، بسیار کوشش و بسیار کنکاش در کار بوده است . و در مصرع دوم شمع و پروانه نیز بسیار بوده اند شاعر شبهای فراوانی را دیده که پروانه خود را در آتش شمع سوزانده بی آنکه آخ بگوید . شاعر درس عشق را در آن شب های خاموش طولانی از آن دو یار ِ قووار و همیشه وفادار آموخته و اینک خود پروانه را می ماند . گل اما همیشه یکی بوده است . نه رز ، نه نرگس و آلاله ، بلکه نام آن گل است لاله ،

بعد از این کشاکش بلند است که "گل" "لاله" = شاعر ، نتیجه را اینگونه اعلام می کند

دست و دل تبدار دو دلداده ی بی خویش
در هم شد و بر هم شد و جانانه به هم خورد

به هم خورد یعنی تماس پیدا کرد ، به هم خورد یعنی به جنب و جوش افتاد ، به هم خورد یعنی جفت و جور هم شدند ، به هم خورد یعنی جفت هم شدند ، مانند دو نیمه ی سیب . یعنی دو نیمه همدیگر را یافتند و کامل ساختند ، یعنی یکی شدند

گاه به خود می گویم که غزل سختترین شکل شعر فارسی است ، چرا مردم خود را رنج می دهند ؟ می توان از اشکال دیگر استفاده کرد . ولی وقتی می بینم در شش بیت شعر دنیایی از سخن را می توان گنجاند حرف خود را پس می گیرم

نکته دان بزرگ شعر پارسی صائب تبریز می گوید

دامن هر گل مگیرو گرد هر شمعی مگرد
طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش

یعنی همان کاری که لاله می کند و من دیوانه وار دوستش میدارم
 
لیثی حبیبی


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:50  توسط لیثی حبیبی  | 

 
 
هنگام غروب خورشید گاه صحنه ای غریب رخ می دهد ، که جان می ستاند و می دهد . مردم دریایی می دانند که من چه می گویم.
  
 شعر گیلکی
عشق دریا و خورشید
 

غروبان 
که خورشید
خو رخته اوسانه
غروبان
که دریای عاشق
خورشیده دوخوانه
بیده اید
پسر عاشق زمین - دریا
آتشه مانه؟!
 
 
 ترجمه
عشق دریا و خورشید
 
 
غروب ها
که خورشید
قصد رفتن می کند
غروب ها
که دریای عاشق
خورشید را به خود می خواند
دیده اید
پسر عاشق زمین - دریا
آتش را می ماند؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:26  توسط لیثی حبیبی  |