X
تبلیغات
وَشتَن ِ واژه ها

وَشتَن ِ واژه ها

شعر ، نقد ، داستانک ، طنز ، ترجمه و نکته

تا به دست کس یا ناکسی، گم نگردد؛ آدمی باید چون بهار و هَزار، و در گذرگاه اندیشه دارای فرسنگسار!



زیر نویس 3
+ «وُوز اینجَن» یا «ویز اینجَن» = فسنجان یا فسوجَن

آدمی باید در پیمودن راه اندیشه دارای «فرسنگسار» باشد تا در بیابانی ذهنی که به دست خود اش ساخته می شود، گم نگردد و هم دیگران را به گمراهه نکشانَد. به گمراهه کشاندن همان است که برای ایجاد و حفظ منافع باد آورده شخصی در روزگار ما بسیار معمول است؛ که برای رد گم کردن، به آن چهره ی شعار آلوده و فریبنده ی "مردمی" نیز می بخشند. 

این است که انسان بودن، و همچنان ماندن دشوار است؛ بسیار دشوار است. برای رسیدن به این، احتیاج است قبل از هر چیز ما دارای وجدان و مسئول باشیم؛ و توان پس زدن خود خواهی، حسادت، خشم، درون از روشنایی دور، و افکار بی نور را داشته باشیم.
چُنین انسانی به خرد و منطق گرایش پیدا می کند. و وقتی خرد و منطق و وجدان ما را مسئول و حقیقت پسند بار آوَرَد، حتی اگر در راه حقیقت یابی به ضد خود نیز رسیدیم، باز خوشحال می گردیم؛ زیرا هدف بستن دهان دیگری نیست، بلکه رسیدن به حقیقت امری است در راه حق و عدالت و آزادی.

ولی اگر ما این ویژگی های زیبا که «فرسنگساز» حضور و وجود ما را بنا می کند در رَه روی، را در خود نپرورانیم، موجودی خود خواه و مضر می شویم که هم خود در دامچاله ایم و هم دیگران را به هیچستان زندگی می بریم در پی خود. داشتن چُنین روحیه ای برای خود انسان و کل اجتماع بسیار خطرناک است، بخصوص وقتی که او دارای مسئولیت نیز می باشد. 
در پستی که به مناسبت تلفظ درست نامواژه ی «اوکرایین» می گذارم باز به این سخن بر می گردم. این موضوع بسیار حیاتی و مهم است، نه بخاطر تلفظ درست اوکرایین، بلکه بخاطر این مهم است که از این دست به کژ راهه رفتن و هم دیگران را به کژ راهه بردن در فرهنگ ما فراوان است.
علت اصلی آن نیز دوری جستن از خرد، ژرف نگری و انصاف می باشد. که می تواند عمدی و ناصادقانه صورت پذیرد، و یا یک پافشاری صادقانه ی بیهوده باشد که در اطلاعات ناچیز ما ریشه دارد.

برای اینکه ما آن شویم که باید، باید از خود دریا وَشی حقیقت یاب بسازیم، حتی اگر به ضرر ما باشد. به این رسیدن، خود و کل آدمیان را دریا دیدن است؛ و چُنین انسانی می تواند بگوید: «من وجدان زمانه ی خود هستم؛ و از باده ی حق و حقیقت مست»

برای به این رسیدن باید خود خواهی را بطور کامل در خود کشت. باید به حق، عدالت، و آزادی عشق ورزید. نباید به سود گروه و دسته ی خود "زرنگبازی" راه انداخت. نباید برای نواله ای به شارلاتانیزم تن در داد. نباید حق حتی دشمن خود را زیر پا نهاد.
برای این شدن، نباید قبیله گرا و یا مرکز گرا و یا خود گرا بود. باید تابلوی هستی ی هر پدیده ای را آنطور نمود که هست؛ نه آنطور که دلمان می خواهد.*
در بیدادکده ی جهان دو قرن ما به این نکات نجات بخش متأسفانه افراد و گروه ها عمومن توجهی نمی کنند؛ و این آغازی است برای پایان انسانیت در وجود آدمی.

بگذارید در کار تخصصی ی ویژه ی یک محقق تالش برایتان مثالی بیاورم.

گردو خورشی ما ایرانیان داریم که نام غلط جا افتاده ی آن "فسنجان!" است. همه ی ایرانیان با علاقه ی تمام آن واژه را بکار می برند زیرا یکی از کاملترین و خوشمزه ترین غذا های جهان است.

حال تالشی خدمتگزار می آید و می گوید: شکل این واژه غلط است. او - محقق تالش - هم چندان هنری به خرج نداده، زیرا زبان مادری او زبانی مادر - شاید مادر ترین زبان جهان - است، و او از آن سود می جوید برای نقب به جهان پر رمز و راز واژه ها و روشنگری.

این میان دو دسته آدم فعال می شوند و گوش تیز می کنند. یک دسته در پی حقیقت اند، تا بیابند و شادمان گردند.
و دسته ی دیگر خود خواهان خشم آلود اند که به میدان در می آیند تا طرف را به قول خودشان "سر جایش" بنشانند. مثلن بگویند، ما خود کلی دانشمندیم، حالا تو آمده ای به ما بیاموزی! - یعنی «همه چیز را همگان دانند ...» کشک است!
اینجاست که وجدان برای زمانی موقت هم شده، می تواند بمیرد، و بی وجدانی و سفسطه و دروغپردازی و هَزار تأتر بازی آغاز گردد در تکاپو و حتی سکوت، تا گفته شود: ما اینیم! - مظهر سفسطه و دروغ و زشتی و خشم و کینیم.!
پس، حق را به راحتی ناحق می کنیم، هیچ و پوچ را چون گردوی بلورِ سَغ می کنیم! و این آغاز مردن است و وجدان را فرو خوردن. در بسیاری از بحث های اینترنتی امروزه ی جهان و از جمله ما ایرانیان، همین شیوه ی کار -خود زنی - شدیدن حاکم است.
این شیوه خود زنی است، زیرا اولین اثری که روی ما می گذارد، دویی و چَنجُوری را در ما می پرورانَد، و آنچه با ما باقی می مانَد، ریای انسان کُش است، که بخش بزرگی از جهان امروز، با آن "حسابی" "خوش" است. و این همان چیزی است که نام دیگر اش بیداد می باشد.

بیداد در حق خود و دیگران.

در خانه گر کَس است، همین تلنگر نوشته می تواند کتابی گردد؛ پس، بس است؛ وگر نیست ...
و اما فسنجان یا فسوجَن = «وُوز اینجَن» یا «ویز اینجَن»

اصلِ این واژه ی استوار، خوش موسیقی و اصیل ایرانی و تالشی، هیچ ربطی به شکل امروزی خود ندارد.

اصل این گردو خورش، «وُوز اینجَن» یا «ویز اینجَن» است*

*در تالش زمین گردو را هم وُوز و هم ویز، تلفظ می کنند.

این واژه ی بسیار کهن ایرانی و تالشی، که «فسنجان» دِگر شده ی آن است؛ از وُوز یا ویز + اینجَن، تشکیل شده.

«اینجَن»، در بُندار «اینجندِن» = خرد کردن، ریز ریز کردن، ریشه دارد.

«وُوز اینجَن»، یعنی گردو سابی، خرد و ریز ریز کردن مغز گردو.

اگر ما بیاییم و در ترجمه نام آن را گردوسابی و یا گردو خرد کردن بنامیم، هرگز موسیقی دلپذیر و شعر آگینِ «وُوز اینجَن» را نخواهد داشت، و حتی معنی آن را نیز آنطور که باید تداعی نمی کند.

شعر مثال:

وُوز اینجن کردَمَه پاتیل به رایَه
یارِن جَمینَه و رُوشُون سرایَه
بری تیتَه، بنشَم آتشی داور
رُوشُون اشتع خونِه چَمَه چرایَه

دیگی از فسنجان بار گذاشته ام
یاران جمع اند و سرای ما روشن
شکوفه! بیا دور آتش بنشینیم
بخاطر تو چراغ ما روشن شده است

تیتَه = شکوفه(نامی زنانه در تالش)


اگر بخواهیم برای فسنجان یا فسوجَن = وُوز اینجَن = گردوی خُرد شده، در فرهنگ ایرانی واژه ای مترادف و یا نزدیک به آن بیابیم، به نظرم بهترین واژه همان «قَیمَه» ی ترکی باید باشد. در واقع وُوز اینجن، همان قیمه ی گردو است. یعنی گردوی ریز شده.

نکته ای بسیار مهم
ما وقتی در باب معنی و کاربرد واژه ای سخن می گوییم، باید همیشه یادمان باشد که این واژه در هزاره های پیشین شکل گرفته که در آن هنگام استفاده از وسایل کار، چون امروز نبود. و هم کاربرد واژه با معیار های زمان خود همسو بود. یعنی ما باید توان نقب به فرهنگ، به تاریخ دیر و دور بشر را داشته باشیم. و اگر این شویم از برخورد های غیر علمی، احساسی و مکانیکی پرهیز می کنیم. وگرنه ما می توانیم در دام امروز گرفتار شویم و این برای محقق سم است و گیج کننده.*

* به عنوان مثال، برداشتی که ما امروز از مثلن واژه ی پیشنهاد داریم، با اصل معنی آن بسیار تفاوت دارد. «پیشنهاد» که تشکیل شده از پیش + نهاد، یعنی چیزی را جلوی کسی گذاشتن یا نهادن.

مثالی دیگر: وقتی ما از «چیلنَ خردن» یا «چیلنَه خردن»(رسم نگارش فارسی)، سخن به میان می آوریم، و چیل را برابر قنداق(ترکی)، معنی می کنیم؛ باید به یاد داشته باشیم که مفهوم امروزی قنداق را هنگام تحقیق نباید در نظر داشت؛ بل محقق خوب آن است که بتواند چون کیشِ استوار ریشه ی بیشه، به زمین هزاره های تاریخ و فرهنگ، در خیال و اندیشه، نقب بزند تا آن بیابد که باید؛ وگرنه رسیدنی در کار نیست. پخته ای بر دار نیست. با میوه های گَس و نارَس، باغ پر از کالی شود و بس!*

* کیش - درخت شمشاد همیشه سبز است که یکی از محکم ترین چوب ها را دارد. و هم کیش به معنی آیین، و کیشور = کشور، به معنی سر زمین دارای کیش، با آن هم ریشه است.
تالش ها هنوز به درخت شمشاد کیش می گویند.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 3:7  توسط لیثی حبیبی  | 

هنوز رَوَند(پروسه) ی فاجعه پایان نپذیرفته؛ هر طور شده باید دریاچه را لبریز از آب ساخت.

غیر از این اندیشیدن، نتایج فاجعه ای عظیم را ندیدن است.

امروز این فرازِ تکان دهنده بر بالای این عکس ها آمده بود: «دریاچه ی سابق ارومیه»






















+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 16:14  توسط لیثی حبیبی  | 

شکل «اُکراین» غلط است؛ و «اوکراین» نیمه غلط، درست آن بی هیچ تردیدی «اوکرایین» است.

سلام دوستان

من مدتهاست که به دلیل کمبود وقت در بحث های خارج از کشور نیز شرکت نمی کنم، مگر در باب زبان، واژه شکافی و یا موضوعی ویژه باشد.

اخیرن که موضوع در گیری ها و بحران اوکرایین بر سر زبان ها افتاده بود، من نیز نظر خود را در چند مورد بیان داشتم. و در لابلای نظرات خود شکل درست نامواژه ی «اوکرایین» را آنطور که هست، آنطور که خود اوکرایینی تلفظ می کند، نوشتم تا درست اش جا بیفتد. در این بین عده ای از عزیزان در کامنت ها و مقالات خود از درست نوشتن شکل نامواژه ی اوکرایین استقبال کردند که قبلن اُکراین نوشته می شد؛ که بر مبنای تلفظی کاملن غلط از آن واژه در کشور ما جا افتاده بود.

دوستی با اصل سخن من موافق بود، ولی اعتقاد داشت که اوکرایین را باید به شکل اوکرائین نوشت. دوست دیگری برای اصلاح نظر ایشان به دستور زبان رجوع کرد و نکاتی دستوری را بیان نمود. ولی ناگهان به انگلیسی پناه برد و بر مبنای دِگر شده ی آن واژه در انگلیسی، آن را پاکارِ کامنت خود قرار داد و نوشت: "اوکراین درست است، نه اوکرائین و یا اوکرایین." که به نظر من ربطی به اصل موضوع نداشت؛ زیرا نمی توان برای تعیین تلفظ درست واژه ای در زبانی، به زبانی دیگر رجوع کرد. آن هم واژه ای که در آن زبان دِگر شده است. آن هم انگلیسی که تلفظ واژگان در آن خاص و بیشمار است.

در همان بحث خارج از کشور نوشتم: چون این مسئله مهم است و ربط پیدا می کند به ثبت شکلِ درستِ نوشتن واژه ای در فرهنگ ایرانی، باید به آن دقت بیشتری نمود. و هم نوشتم که در وبلاگ خود دیرتر در پستی مفصل به آن خواهم پرداخت.

چون این موضوع مهم است،* من به تدریج این پست را کامل می سازم تا فاکت های لازم ارایه گردد. قابل ذکر است که حالا آن پیشنهاد تغییر به دو شکل پذیرفته شده، یکی «اوکراین» است و دیگری شکل دقیق آن یعنی «اوکرایین». اوکراین همانطور که نوشتم، نیمه غلط است؛ یعنی نویسندگان به جای اوی کوتاه در شکل غلط آن در فارسی، حالا اوی بلند را پذیرفته اند، ولی هنوز آن را با یک «ی» می نویسند. دو حرف «ی» در واژه ی اوکرایین، درست مثل پایین تلفظ می گردد. ما نمی توانیم تلفظ کنیم پایین و بنویسیم پاین. اوکرایین را اوکراین نوشتن، دقیقن همین است که گویی پایین را پاین نوشته ای.

* راستی چرا مهم است؟

برای اینکه همین یک مورد نیست، ما موارد فراوانی در فارسی داریم که باید اصلاح گردد. پس بحث اینجا در باب فقط یک واژه نیست؛ بلکه بحثی عمومی است در پهنه ی زبان فارسی. بحثی شستشو گر است و اَلک زن و کار ساز.


ادامه دارد.


به زودی، در طول دو هفته ی پیش رو بر می گردم و مطلب را تکمیل می سازم و هم در باب حروف تالشی، و تلفظ درست واژگان تالشی که پیشتر قول داده بودم، می نویسم.

از بد قولی های خود که همیشه دست من نیست، جدن پوزش می خواهم.

فعلن همینقدر بگویم که بسیار متأسفم که بخشی از ایرانیان دارند بی اراده می گردند و بی سر، و زندگی خود را در حد دهن کجی به این و آن خلاصه می نمایند فرمانبر! و عجیب است که این اندک اندیشگان بی ریشه، هم هستند از مدعیان؛ سر در برف کرده و باقی عیان.

خود زنی را تا کجا، تا کی کنید --- خویشتن گرگید و هم هی هی کنید!؟


ای هر لحظه به رنگی!

با خُور چه جنگی؟!

شما را چه کسی دید

کین گونه اسیرید،

همه شبزده، قیرید!

بی مصرف و پوچید

دروغید و هیاهو

بدانید، بدانید!

بی ریشه و اندیشه

نه شیرید

در موج ندارید جایی

در "اوج" حضیضی و به زیرید!




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 13:7  توسط لیثی حبیبی  | 

نوشته بودم: موقت است، اگر بهنام عزیز اجازه دهد، بگذار بمانَد، و هم کامنت هایش حفظ شود.


دیرتر مطلب را خلاصه خواهم کرد.

و یک نکته ی مهم: آنچه من در باب استخراج حروف تالشی - هشت حرف - و سه حرف تالشی ی ناب انجام داده ام، نتیجه ی ده ها سال زحمت من است. معما چون حل شود آسان گردد. شما و هر کس دیگری می تواند بیاید و از خود هرچه خواست بنویسد. ولی هیچ کسی حق ندارد نتیجه کار چند ده ساله ی مرا با کمی اینور و آنور کردن و چند صفحه حاشیه نویسی و انشا نویسی که هیچ چیز جدیدی در آن نیست، برباید. به عنوان مثال من به عقلم می رسید که بجای ئو Ü شکلی دیگر انتخاب کنم. ولی این کار را نکردم، زیرا ئو، ی تالشی مانند ئو Ü در آلمانی صدایی کشدار است و باید شکل ظاهری آن با صدایش همخوان باشد. این بود که من به عمد آن را دو بخشی درست کردم، و کار خود را درست و دارای پاکار علمی می دانم و از آن دفاع می کنم. من به همه ی جزییات کار اندیشیده ام و تصمیم گرفته ام. پس، هر نوع دست بردی در کار خود را بزهکاری ضد فرهنگی و شرم آور به حساب می آورم.

آنچه از کار من گرفته شده و با "زرنگبازی" دستکاری گشته، نتیجه ی تلاشی بزرگ و افتخار من است و هیچ کسی توان ربودن آن را ندارد.

شرم دارم! 



لحظاتی پیش بخش دوم سخن - سبز رنگ - را باز بینی کردم و نکاتی ضروری را بر آن افزودم؛ و یک زیر نویس نیز در باب شگرفی و رازداری تاریخی زبان تالشی نوشتم. و آن رازی است که در «پگاه» نهفته است، که فقط با کلید این زبان مادر می توان آن را گشود و به روشنی روز آفتابی نمود.

بهنام عزیز، من نامه ات را دریافت کردم؛ ولی برای نقد همه جانبه ی آن نوشته ی درست در غلط شما باید وقت کافی داشت و به همه ی گوشه های آن پرداخت. من همانطور که پیشتر برای شما نوشتم، فعلن وقت اش را ندارم؛ زیرا باید با دقت بخوانم و روی هر جز آن مکث کنم و نیک و بد اش را بر  شمارم. این کار آسانی نیست. من اگر جای تو بودم همان کاری را می کردم که تقی اسکندری یا بعضی دیگر از بچه ها می کنند. یعنی آنچه از زندگی و تجربه آموخته اند بکار می بندند. داستان زیبای فروختن «اورّدَکَه وچه» ی تو را هنوز به یاد دارم. کوچک ترین خدمت شما ها برای همیشه ثبت است در نزد من. در چنان کارهایی اگر اشتباهی هم وارد شود فاجعه نیست؛ ولی فاجعه است وقتی شما عزیز فرق بین حروف بی صدا و با صدا را هنوز نمی دانید، محقق گشته اید!
آخر مرد حسابی کمی هم انصاف داشته باش.

در مورد اینکه نوشته ای من قصد دارم زبانی نوشتاری و یک دست برای تالش زمین ایجاد کنم، این یعنی تو زنده رود زبان را نمی شناسی. اگر می شناختی، این بر خورد مکانیکی را انجام نمی دادی. زبان تکه ای آهن نیست که در کوره ببری و از آن به میل خود نعل و یا مثلن تیشه بسازی. زبان موضوعی تاریخی - فرهنگی است، که فقط زمان مشکلات آن را حل می کند. به همین خاطر کردی سُورانی و کرمانج را دو زبان نامیده اند. آیا آنها نمی توانند به مرور زمان یکی شوند؟
شاید در طول ده ها سال و یا چند سد سال نوشتن، تکرار می کنم نه به وسیله ی سخن شفاهی، بلکه از طریق نوشتن - که ما نداشتیم - به هم برسند. امروز زورکی نمی توان آنها را به هم وصل کرد. قانونمند نیست این کار، خرابی اما ببار آوَرَد بسیار.

اینها مسایل بسیار ظریفی است که درک آن احتیاج به شناختی عمیق دارد.
شما الان دارید همان بلایی را سر من می آورید که اسم مستعار چی های خرابکار در این هشت سال و اندی آوردند. یعنی کشتن وقت عزیز. با این تفاوت که تو شاید صادقی و قصد خدمت داری. ولی چه سود؟ نتیجه یکی ست. و آن کشته شدن وقت عزیز می باشد. من می توانم به یک اسم مستعارچی بگویم تو اصلن برای من وجود نداری؛ و ندارد. ولی وقتی بهنام عزیز مثلن دلسوز و اشتباه گر را می بینم که در دامچاله افتاده است، ناچار می شوم برایش وقت بگذارم. در این مدت من بار ها برای اینکه ژرفتر بنگری برایت خصوصی نامه نوشتم و هر بار تلاش کردم برایت توضیح روشنگرانه ی مفصل بدهم.
ولی حالا دارم متوجه می شوم که توضیحات من یا بی فایده است، یعنی درک نمی گردد؛ و یا عمدن به آن بی توجهی می شود!
اینبار نوشته ای که قصد داری کاری کنی که همه همدیگر را بفهمند. درود بر شرف تو! من نیز همان را می خواهم. اما فرق من و تو این است که من اندیشه ای مکانیکی ندارم و به زمان که حلال مشکلات بشر است به عنوان دارو نگاه می کنم و تو به شیوه های مکانیکی کار که نتیجه اش به بُن بست رسیدن تو و چون تو می باشد، ذهن گرایانه اعتقاد داری! البته اگر اعتقاد تو باشد؛ یعنی مشاورین و دوستان نا آگاه ترا پَرت نکرده باشند به دامچاله ی نظری ی خود.

این سخن من جواب علی آقای عزیز که شاید تو باشی و یا هر کس دیگری، نیز می باشد که در وبلاگ بانوی گرامی اکرم کرم زاده در این باب کامنت نوشته بود.

پس چه باید کرد؟

باید فعال نیک فرهنگی در منطقه ی خود بود و زبان را با نوشتن و پیوسته و ناگسسته نوشتن به اوج رساند و در نتیجه ی کار فراوان بعد از چند ده سال شاید بتوان زبانی مشترک و همگانی یافت. این را در آغاز کار جستجو کردن به کژ راهه رفتن است و بیش نیست. مثل این است که فرض کن تو کلاس پنجم ابتدایی هستی، ولی ناگهان تصمیم گرفته ای بروی و امتحان دکترا بدهی!

من به عنوان یک فرد تالش ماسالی آنچه به نام سه حرف تالشی ناب استخراج کرده و برایشان شکل ایجاد نموده ام، در گویش تالشی جنوبی برای نوشتن دیگر هیچ مشکلی ندارم. و علاقه ای نیز ندارم که گفتار در باب زبان را دارای حاشیه های بی سود و پیچیده سازم. زیرا فقط محیط کار شلوغ می شود و دردی را نیز دوا نمی کند. فقط کار را به آشفته بازاری بیهوده بدل می سازد. درست مثل بحث های بی فایده ای که بار ها و بار ها انجام می گیرد و نتیجه اش هیچ است؛ ولی وقت عزیز کشته شده. من اما هدف زیبای ره گشایی را در پیش داشتم و دارم؛ و به همین خاطر مسایل بحث را محدود ساخته ام. این کار عمدی انجام گرفته تا زحمت من سازنده گردد، نه بحثی که گفتگوی شب نشینی را می مانَد و بعد هم فراموش می شود و می رود پی کار خود.
وگرنه من ده ها سال با زبان ورزیده ام، پس می توانم چندین صفحه در باب مسایل مختلف آن بنویسم؛ که سر باز زده ام؛ تا عملن بتوانم کاری را پیش ببرم. یعنی کار من در حد سخن شب نشینی نباشد، بلکه در عمل بکار آید.

نتیجه: باید به آنچه که در زبان فارسی با آنها عادت داریم، فعلن همان ها را بپذیریم و به مواردی که حروف، ناب و فقط تالشی است، به آن ها بپردازیم. وگرنه من ده ها نکته دارم برای گفتن که صلاح نمی دانم محیط کار را شلوغ سازم. اگر در ماسال بودم کلاسی باز می کردم و برای دوستان رو در رو توضیح می دادم که چرا سپه، سکت، سکَتَه، شتن، شتنی، سپی رئو و ... درست است و نه اسپه، اسکت، اسکَته، اشتن، اشتنی، ایسپی رئو و ...
ولی می بینی که برای پیشبرد کار می آیم و همان نادرست جا افتاده ها را می پذیرم - بناچار می پذیرم، نه از روی فرصت طلبی - تا مته به خشخاش نگذاشته باشم. یعنی بخاطر انجام کاری مفید فعلن بناچار  همرنگ جماعت شده حتی غلط می نویسم. یعنی بجای شتن، می نویسم اشتن.

و تو تصور تو و بسیاری دیگر از اول ساکن ها سد در سد غلط است.

راستی چرا تو و چون تو تصور غلطی از اول ساکن ها دارید؟

برای اینکه آنطور که باید با ذات تلفظ آن آشنایی ندارید. نبود زبان نوشتاری، زبان مادری ما را در بعضی نقاط نیمه جان ساخته. از جمله حالا بسیاری از تالش ها که فکر می کنند تالشی سخن می گویند، در واقع با کلمات تالشی، فارسی حرف می زنند؛ ولی خودشان با اینکه تحصیل کرده اند، نمی دانند که دارند فارسی حرف می زنند با کلمات تالشی و فارسی!

راستی چرا اینگونه است؟

برای اینکه بخاطر نبودن زبان نوشتاری، قاعده ی زبان فارسی، یعنی بکار گیری کسره ی مضاف بجای فتحه ی مضاف تالشی در جمله بندی ها مرسوم شده.

به عنوان مثال این جملات همه غلط است:

تیتَه کینه ی خوشکلیَه.

مُوسلَه شهرِ زیباییَه.
ماسالِ قدیم یاد اش بخیر کع مردئوم اشتن ننه یَه زُومُونی را مِرین.

درست آن جملات به تالشی اینگونه است:

تیتَه خوشکیلَه کینَه ی یَه.

مُوسلَه خاسَه شهریَه.

قدیمنَه ماسال یاد اش بخیر کع مردئوم اشتن ننه یَه زُومُونی را مِرین.


بسیاری از زبان از جمله از اول ساکن های خوش موسیقی تالشی و پهلوی تصوری سرسری دارید. نیم واجی که شما در اول ساکن ها می بینید، ناکامل است و به همین خاطر در زبان های دیگر در جهان به حساب نمی آید. یعنی روس نمی نویسد اسلاویان، اگر بنویسد و بخواند آنگونه، پدر موسیقی زیبای کلام را در آورده و واژه را چیز دیگری ساخته. و به همین دلیل آلمانی شپی گِل = سپی گِل = صفحه ی درخشنده و سپید = آینه، را اشپی گِل نمی نویسد، زیرا می داند موسیقی اول ساکن ها شعر اگین و دلنشین تر از مکسور و مکسر شده هاست.


این بحثی بسیار بلند، علمی و پر پیچ است، ولی در نزد چون تو هیچ است، زیر ا به ژرفای سخن توجه کافی ندارید. و یا اینکه علاقه ای ندارید توجه داشته باشی.

با چون تویی باید فراوان و رو در رو نشست، گفت و گفت و گفت تا شاید بکار آید. البته من امید چندانی نیز به نتیجه ی آن بحث ندارم، ولی بیشک درسدی از افراد که توان به ژرفا رفتن را دارند، خواهند گرفت و روزی نو در زندگی شان می تواند آغاز گردد چون پگاهِ چله ی ایرانیان. *

من شکی ندارم که تو اگر حتی گول ات زده اند شریف هستی و باید از تو ضمن انتقاد سازنده، تشکر هم کرد؛ زیرا قصد خدمت داری.
ولی وقتی تو V ویکتوریا که بی صدا است و هیچ ربطی به اُوی صدا دار ندارد مثل حرف «و» در وَرزا، وانیل، شَو و ... را اُو می نامی تا بگویی آنجا که جبیبی گفته دو تا او(کوتاه و بلند) در فارسی داریم غلط است، بلکه ما سه تا او داریم! خوب من با تو چکار کنم!؟
هی بنشینم و با تو چانه بزنم و وقت تلف کنم!؟

من لج بازی نمی کنم از آن کار بیزارم. نمی دانم به کی و چی اعتقاد داری، به همان اعتقاد تو، که داری همین الان وقت عزیز مرا تلف می کنی، در حال حاضر وقت آن را ندارم تا آن مطلب ترا بخوانم و مو به مو به بررسی بنشینم. اما قول می دهم آن نوشته را کپی کنم و حفظ نمایم تا در زمانی دیگر با حوصله ی تمام به آن بپردازم.
بی هیچ تردیدی تو حرف های خوبی نیز آنجا نوشته ای. البته بدی مقاله ی تو همین است. یعنی زشت و نیک را در هم کرده ای! و این گول زننده و بسیار خطر ناک است.
ولی کسانی که پیشتر آمده بودند و می نوشتند فرض کن شُوره پیل، هُور، پیله رود و ده ها نامواژه ی تالشی دیگر سومِری و ... است، آنها دشمنان خطرناکی نمی توانستند باشند، زیرا دروغ شان - چه صادقانه و چه مغرضانه - دروغ مطلق بود و افشای دروغ مطلق کار دشواری نیست. ولی تو که مسئولیت پذیری نداری و می آیی و راست و نادرست را در هم می کنی و چون مثلن دوست نیز می باشی، خیلی خطرناک تری.

مثال: کافی است بچه های کم تجربه و جوان تالش بیایند و ببینند که تو نوشته ای در فارسی سه تا اُو داریم، و ترا باور کنند؛ در این صورت بی هیچ تردیدی تو در یک حرکت ضد فرهنگی و گمراه کننده دست داشته ای. فرض کنیم صادقانه دست داشته ای؛ چه فرقی می کند!؟

حال که وقت عزیز دارد تلف می گردد، حد اقل با دقت بخوان تا شاید بکار آید.

ببخش دوست نادیده، فعلن بیش از این نمی توانم ادامه دهم.



* چندی پیش در خارج از کشور خطاب به دانشمندان عزیز ایرانی و کل فارسی دانان جهان نوشتم: اگر همه جمع آیند کسی را توان شکافتن واژه ی «پگاه» نیست.

راستی، چرا نیست؟

برای اینکه در ساختن «پگاه» از قاعده ی بُندار فرعی تالشی سود جسته شده. و هیچ دانشمندی بجز محقق تالش نمی تواند به آن مرز های سخن وارد شود.

پِ در زبان های کهن ایرانی همیشه سَمتِ بالا را نشان می دهد

پِ گا = پِ گاه، یعنی زمان پِ = زمان پِ ی خورشید = زمان بالا آمدن خورشید. البته این واژه با ظرافت بسیار هنرمندانه و دلپذیری ساخته شده؛ یعنی بی آنکه نامی از خورشید برده شده شود، از پِ ی آن = بالا آمدن آن سخن به میان آورده شده. و از این زیباتر نمی شود.

پس، پگاه، یعنی لحظه ی بالا آمدن خورشید.

این همان سخن است که تالش صبح هنگام بعد از دیدن سر زدن آفتاب از افق می گوید: «آفتاوی کیجه گلَه چیل ژَنده» = جوجه ی خورشید برای تولد یافتن پوست تخم افق را شکسته.

چنانکه بار ها پیش از این نوشته ام، چله ی ایرانی نیز در همین مفهوم چیل زدن، یعنی پوست یا چیل تخم را شکستن، خانه دارد.

این است که می گویم، پیوسته و ناگسسته و هَرای کنان می گویم: این زبان شگرف و مادر را مکشید تا فارسی را و کل فرهنگ زیر غبار تاریخ مانده ی میهن و اکناف نزدیک و دور آن را به وسیله این رازدار عجیب تاریخ نجات دهیم.

دور جهان گشته ام، به نوروز علمی و باستانی قسم، هنوز چنین دریا وَشی که اینگونه رازدار تاریخ جهان باشد را ندیده ام.
و شما دوست عزیز در چنین زمانی که  وقت تنگ است و نه جای درنگ، تصمیم گرفته اید وقت مرا تلف نمایید!


سلام دوستان

بهنام عزیز که همیشه مورد احترام من بوده و گاه من با یک واژه ی او جغرافیای تاریخی منطقه را توضبح علمی داده ام - لطفن رجوع شود به تفسیر «بیلی تندورَه».
اخیرن پستی در وبلاگ خود نهاده که کاریست بسیار خطرناک، زیرا درست و نادرست در آن در هم آمیخته. و این خطرناکترین نوع کار تحقیقی است. در حالی که نادرست آنقدرخطرناک نیست.

بگذارید یک مثال زنده از تجربه ی خود براتون بزنم: قبل از اینکه من مشخص کنم، یعنی منطقی درست مثل فرمول ریاضی در هنگام شکافتن نامواژه های استان اردبیل و دیگر نقاط ایران ارایه دهم، بسیاری از محققین - منظور من به قبیله گرایان متعصب و خرابکاران نیست، منظور فرزندان شریف اما اشتباه گر آذربایجان و کل ایران است - این نامواژه ها را سومِری و ... می پنداشتند.

به یاد دارم چند سال پیش در شهر اِسِن آلمان جلسه ای بر پا بود و من نیز به عنوان شاعر جلسه دعوت شده بودم. در آنجا دانشمندی آذربایجانی حضور داشت که با هم سر سخن را باز کردیم و من برایش فرمولی و بسیار دقیق بعضی واژه ها، مثل اردبیل و ... را شکافتم و او که انسانی منصف بود و نه قبیله گرا، نه فقط پذیرفت، بلکه دیدم بسیار خوشحال شده که رازی تاریخی بر او گشوده شده.
همه ی آن واژه ها تالشی ناب است. یعنی حتی تاتی که به نظر دکتر علی عبدلی گرامی که می گوید گویشی است از زبان تالشی، نیز نیست، بلکه تالشی ناب است.

مثال: کلیبر = کلی وَر = نزدیک کل = نزدیک آتش انبوه و مقدس و دارای فر ایزدی.

اگر این واژه تاتی بود، آنوقت باید تلفظ می شد کلع وَر.

لطفن به ظرافت فرق ها دقت ویژه نمایید تا شما را به ژرفای معنا ببرد نیک.

باری، در عرض مدت بسیار کوتاهی من توانستم برای آن انسان دانشمندِ در پی حقیقت راز آن واژه ها را وا کنم.
چرا؟
برای اینکه آنچه در باب تاریخ آن واژه ها پیشتر سر هم بندی شده بود، دروغ مطلق بود. خوبی سد در سد دروغ این است که به راحتی رو می شود.

ولی وقتی صادقانه و از روی دلسوزی مثل بهنام جان عزیز ماسالی، بیایی درست و نادرست را در هم کنی، می تواند گول زننده گردد، بخصوص برای افراد شریف اما کم اطلاع. لطفن به پای وبلاگ ایشان بروید و به دام افتادگی را ببینید. تنها یک نفر - دوست هنرمند آستارایی ما - با احتیاطی عالمانه بر خورد کرده. باقی حتی نمی دانند چرا به به! و چه چه! گفته اند! آیا آنها مقصر اند؟
نه، هرگز.
آنها فکر کرده اند خوب ایشان یک تالشدوست است و در نتیجه کار اش نمی تواند خرابکاری باشد. من نیز به صداقت او تلاش می کنم شک نکنم. ولی فقط صداقت کافی نیست. برای کار تحقیقی باید عمر گذاشت و سپس سخن گفت.

شهرام آزموده ی عزیز قبلن گاهی از این کار ها می کرد. دوستانه و منطقی برایش توضیح دادم و او دقت کرد. فرق شهرام با دقت با بچه های جوان ما این است که این دوستان آنقدر "دلیر اند" که که محل سگ به دقت نمی گذارند. نشریات تالش متأسفانه پر است از این "دلیری" های شرم آور.

می آیند و می نویسند فقط فلان شخص در تاریخ ننوشته "تالشستان" در چند جای دیگر نیز آمده! بنازم به آن همه "دانش" و منطق ارزان! بجای ارایه ی نظر علمی، تکرار دفعات اشتباه گران برایشان مفید و مهم جلوه می کند!

چرا؟

برای اینکه شناخت دقیقی از «تالش» به معنی سر زمین تالش، و «تالش» به معنی خلق یا قوم تالش ندارند.

بعد بی آنکه درکی و فراستی باشد، کردستان و لرستان و ... را مثال می آورند.

بی آنکه بدانند نام کردستان از روی اجباری ایجاد شده.
باید ایجاد می شد.

چرا؟

برای اینکه سر زمین خلق کرد باید نامی هم برای خود داشته باشد. پس سر زمین اش را به او نسبت داده ذاند. و این طبیعی و درست است. لرستان و ... نیز همان است و درست می باشد. سر زمین خلق تالش، نام خود دارد؛ نامی تاریخی که از خون و بیداد و مرگ تاریخ با سر بلندی گذشته و به ما رسیده. و این از نادر نامگذاری های ویژه و بی نهایت زیباست.

تو درک نمی کنی، گناه این بیچاره واژه ی خون آلود شده در تاریخ چیست!؟




شرم هم اگر باشد، چیز خوبیست، سعی کن هرچقدر هم در روزگار ما دریدگی و زشتی دیده ای، شرم خود را حفظ کنی. آن زیبا را در هیچ حالی نباید کشت. وگرنه می شوی بابک خان زنجانی و چون او، که همین دیروز رییس جمهور سخنی تاریخی در باب شان بیان داشت. گفت: آقایون بجای دور زدن تحریم ها، ملت مظلوم ایران را دور زدند.(نقل به مضمون)

درست همان بلا را ویژه خواران غارتگر سر جنگل های مظلومِ تالش آوردند. همیشه هم طلبکار بوده اند. حرف هم زده شود ریزه خواران شان آماده ی فش فش اند! غارتشان نیز همیشه "قانونی" بوده! این اواخر حتی آنقدر از سوی مرکز استان پشتیبانی شدند که افتادند به جان پارک جنگلی گیسوم! خوب مرکز استان بار ها و بار ها نشان داده که ویرانی تالش یک حق است برایشان. این اواخر سیاست بسیار ناجوانانه ای در پیش گرفته اند و برای غارت بیشتر حتی در پی آلوده کردن اهل قلم تالش بر آمده اند و یا برای پیشبرد اهداف ضد میهنی خود تلاش می شود به بعضی تالش ها "هدیه" داده شود. و این در حالی است که ما حتی حق نداریم برای مردگان خود جلسه یادبود بر گزار کنیم. تنها جرم این مردم مظلوم تالش بودن است! به هم زدن جلسه ی یاد بود زنده یاد مسرور یک نمونه ی برجسته ی آن است.

راستی، این آقای نماینده را برای چه مردم مظلوم ما انتخاب کرده اند!؟
یا اینکه ایشان فکر می کند: حالا که خرم از پُل گذشته به من چه که جنگل تالش ویران می گردد، و بخش بزرگی از مردم این خطه ی بهشتی در زیر فقر می زیند!



آنچه که من در باب کشف و استخراج هشت حرف تالشی اعلام نموده ام و بعد برای سه حرف ناب تالشی شکل ایجاد کرده ام نتیجه ی چند ده سال کار شبانه روزی من روی زبان است. انشان و یا داستان شب نیست. ای جماعت پاخولو گر شرم و انصافتان کجا رفته!؟ همه را به یکسر غورت داده اید!؟

من کاری را که به عهده گرفته بودم، نه پنجاه درسد، و نه نود و نه در سد، بلکه سد در سد به بهترین شکل در شرایط موجود؛ تکرار می کنم: در شرایط موجود و با این حروف عربی - ایرانی، انجام گرفته. کار من هیچ ربطی به کار بهنام گرامی ندارد. هیچ ربطی ندارد! اگر من وارد بعضی حاشیه ها و بحث حاشیه ای نشده ام، برای اینکه محیط کار شلوغ نگردد. برای اینکه در پی بحث بی سود و کلاف سر در گم ساختن نبوده ام. وگرنه برای من که کارم نویسندگی است، کاری نداشت دو ده صفحه هم در آن باب بنویسم.
من به بهنام، تبریک می گویم که تصمیم گرفته وارد کار تحقیقی شود. و ازش تشکر می کنم بخاطر دلسوزی او برای تالش همیشه مظلوم. ولی خواهشی از ایشان دارم که کار خود را مانند بعضی گروه زدگان که در نشریات تالش انشا های خود را کار تحقیقی می پندارند، به هیچ و پوچ بدل نکند. زیرا بهنام استعدادی دارد که می تواند با بکار گیری درست آن خدمات بزرگی در خطه ی فرهنگ انجام دهد؛ به شرطی که بر دانش و دقت خود بیفزاید، و مثل بعضی از دوستان قلمزن ما در نشریات تالش آن همه پُر جرأت نباشد، که در تحقیق، زهر در انگبین را مانَد. ما مسئولیم و باید خیلی هوشیارتر و دقیق تر از اینها عمل کنیم. مجبور که نیستی کاری را انجام دهی که ضرر اش از سود آن به مراتب بیشتر است. تقی اسکندی می رود و در باب «اَربا تیما» و ... می نویسد و کار اش زیباست و جاوید می مانَد. تو هم برو و کاری بکن در حد توان خود.

من وقتی که می نویسم در فارسی دری ما دو تا او - اوی کوتا و بلند O و U- داریم منظور این دو حرف صدا دار است. حرف «و» در فارسی و تالشی خیلی جا ها بکار می رود ولی نقش V ویکتوریا را دارد. و هیچ ربطی به U و O که حروفی صدا دار اند، ندارد و حرفی بی صداست، و این دو اُو، حروف صدا دارند. الف بای ما چون ناقص است، خیلی چیز ها در جای خود قرار ندارد و به همین خاطر بهنام عزیز «و» ویکتوریا که حرفی بی صداست را نیز اُو می بیند، که نیست.

فراوان سخن برای گفتن است که بگذار بمانَد تا دشمنان این سر زمین مظلوم بیش از این به ما نخندند آن پشت.

این پست همانطور که در بالایش نوشته ام، موقت است. چون به تک تک خوانندگان عزیز دست رسی ندارم که برایشان نامه ی خصوصی بنویسم، بناچار این کار را انجام داده ام. البته نطر خصوصی خود را مثل نامه پراکنی بین دو دوست واقعی، دو برادر برای بهنام عزیز در چندین نامه ی بی سانسور در طول این چند روز نوشته و فرستاده ام که اینجا نمی توان آورد.

پیروز و شاد  باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 15:16  توسط لیثی حبیبی  | 

زنده باد صلح و دوستی، و درود بر شما مرد بزرگ!


امام جمعه اهل سنت زاهدان روز جمعه با «حرام» خواندن گروگان‌گیری٬ خواستار آزادی مرزبانان ربوده شده ی ایرانی شد.


به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی٬ ایرنا٬ مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی٬ امام جمعه زاهدان در خطبه‌ ی نماز جمعه ی ۲۵ بهمن‌ماه با تاکید بر «حرام بودن» گرو‌گان گیری از دیدگاه اهل تسنن٬ خواستار آزادی هرچه سریع‌تر مرزبانان ایرانی شد.
وی تصریح کرد: «هرگونه شرارت و گروگان‌گیری به ضرر ملت ایران و مردم سیستان و بلوچستان است. خیر‌خواهانه به گروگان‌گیران می‌گویم دست از این کارها بردارند و مرزبانان سرباز را آزاد کنند.»

جناب مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی گرامی، درود بر شما انسانِ صُلح و صَلاح و صِلاح!
ماتالش ها این نیک پنداری، نیک گفتاری و نیک کرداری شما را به خاطر خواهیم سپرد؛
و برای شما آرزوی پیروزی، شادی و سلامتی داریم.

با احترام و ادب ویژه
«جنبش پاکیزه خوی تالش»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 3:9  توسط لیثی حبیبی  | 

وقتی با غلط عادت می کنیم دیگر حاضر نیستیم ازش دل بکنیم!



این پست تقدیم است به شاعر گرامی بانو اکرم کرم زاده «سَوزَه نغم»

سلام بر شما بانوی گرامی و بر همه سلام

یکی از مشکلات ما ایرانیان این است که وقتی با غلط عادت می کنیم دیگر حاضر نیستیم ازش دل بکنیم. آری عجیب است، ولی این تلخ حقیقت دارد. به همین خاطر از دانش آموز ابتدایی گرفته تا پروفسور زبان و ادبیات هنوز واژه های ایرانی سد، شست، بلوت و ... را غلط می نویسند.* بگذار بنویسند، نوششان باد!

بعد از عمری تلاش و تحقیقات فراوان روی زبان، نشستم و صدای هشت حرف تالشی را استخراج کردم، و از پنج حرف آن گذشتم. در فارسی نیز آن حروف را نداریم و جایشان را با زیر( ِ) و زبَر( َ) و ... پر می کنیم. ولی برای صدای سه حرف خالص تالشی، یعنی حروفی که در فارسی نداریم، شکل ایجاد نمودم. این سه حرف که در واقع دو حرف و یک علامت حروف دارای تلفظ نرم است، اگر در زبان تالشی نباشد، نمی توان تالشی را درست نوشت.(تا به حال در این باب در پست های مختلف و هم نظرگاه ها فراوان نوشته ام و به تکرار همه ی آنها نمی پردازم؛ ولی به بعضی نکات اساسی برای یاد آوری در زیر باز بر می گردم.)

باری، این سه حرف عبارت است از: ئو ü، مثل ئو در واژه های دئورّ = دور، تئو* = توت، تئورّک = تذرو یا قرقاول، تَنّئو = تنور، رّئو = صورت، دئوم = دُم، نّئورّ = نور،  آرزئو = آرزو، دئو = دود، لّئو = پوسته، لئونگ = نام روستایی در ماسال و ...

ع تالشی مثل ع تالشی در مع، تع، چع، بشع، مشع، دشع، اشتع، چمع، لع = ریزش*،
و ...
 
و علامت تلفظ نرم تالشی که من برایش تشدید( ّ) را بر گزیده ام و صدای آن نیز به تشدید نزدیک است. مثل این علامت در واژه های لّالّ = یال = بزرگ، اُورّی = ییلاقی در ماسال، پیلّ = بزرگ، رّئوک = کوچک، وُورّ = تُرد و زود شکن، اُورّ = مزه ی غذای فاسد شده(مزه ای زبان گز مثل مزه ی گردو، پنیر یا بادام مانده)، اورّدَک = اُردک، پولّ = پول، بولّ = حلقه ای که از شاخه ای نازک و نرم درست می شود برای هیزم چینی و برگ شاخه چینی برای حمل آنها، لّئولَّه = لوله، زنگَه لّئولَّه =لوله ی یخ، پولّئو = بهمن، دئورّ = دور، نئورّ = نور، خونّ = خون، تَنّئونّ = محله ای در آلیند، شَلّاش = سرخس، شَلّه = شعله،  و ...

(برای مثال این کلمات به ذهن من آمد و نوشتم؛ عزیزانی که واژه های دیگری را با تلفظ نرم می شناسند لطفن ارسال کنند تا اضافه گردد. اینگونه تلفظ اغلب در حروف «ل» و «ر» و گاهی در حرف «ن» رخ می دهد.)

اینک بعد از استخراج حروف تالشی و ایجاد شکل برای این سه حرف خالص تالشی، من مشکلی برای نوشتن ندارم، و تمام. در کار هیچ کسی هم دخالت نمی کنم هر طور هر کسی که دوست دارد بگذار همان کند.
بد بختی بزرگ ما در ایران زمین این است که بسیاری بر این باورند که: «اگر من درست کرده ام، عالی است؛ ولی اگر دیگری انجام داده، باید پس اش زد!» و من وقتی با چنین افرادی روبرو می شوم دیگر وقت تلف نمی کنم. من خدمتگزار کل مردم میهنم، نه در خدمت افراد خاص.
اصلن چرا مردم جهان حروف ایجاد کرده اند؟

 برای اینکه در نوشتن مشکلی نداشته باشند.
 متأسفانه اصول کار و اندیشه ی بسیاری علمی و منطقی نیست و با چنین افرادی ادامه ی بحث یعنی وقت تلف کردن؛ زیرا از زبان تصوری خفه و بسته دارند. پس، من بعد از این، کار خود را می کنم، یعنی حروفی که استخراج کرده ام و برایشان شکل ایجاد نموده ام را هنگام نوشتن به زبان تالشی مورد استفاده قرار می دهم و کاری به کار دیگران ندارم. هر کس دل اش خواست از آنها استفاده کند نوش اش باد! و هر کس نخواست از این حروف سود بجوید به خود اش مربوط است.
و این را نیز خدمت شما عزیز و همه ی عزیزان باید عرض کنم که این کار بعد از تلاش چند ده ساله ی علمی و تجربی و جهان دیدگی این آدم کوچک خدمتگزار انجام گرفته و کاری بزرگ و انرژی فراوان برده؛ ولی «معما چون حل شود آسان شود»
این کار بر تلاشی عظیم پاکار(فُوندامِنت) دارد. چنانکه وقتی من اعلام کردم حروف تالشی را استخراج خواهم کرد؛ بعضی از عزیزان بدرستی نوشتند که چنین چیزی به وسیله ی یک نفر ممکن نیست، این کار را باید گروهی آکادمیک انجام دهد. ولی این آدم کوچک خدمتگزار با تلاش خود آن را انجام داد و نه فقط حروف را استخراج کرد بلکه برای سه حرف تالشی خالص(دو حرف و یک علامت) شکل نیز تعیین نمود.
کاری را که این خدمتگزار کوچک انجام داده، بهترین نمونه های ممکن است.
چرا؟
 برای اینکه بعد از بررسی همه جوانب کار و مدت ها اندیشیدن به همه ی گوشه های زبان به این رسیدم. اگر کسان دیگری پیشنهادی مشخص دارند، «این گوی و این میدان!»
اگر پیشنهاد شان درست باشد بر دیده می نهم؛ و اگر غلط باشد دلایل خود را به وضوح می نویسم. اینجا دیگر جای چانه زدن های بی پایه نیست؛ به قول شما عزیز، سخن و بر خوردِ علمی بکار آید و بس. 

بعضی از عزیزان می گویند: خوب ما یک ع داریم، چگونه ع دیگری را بپذیریم؟

چنانکه بار ها توضیح دادم، به دلیل نبودن حرف ع در تالشی و فارسی من از این موقعیت سود جسته شکل ع را برای یک صدای تالشی وام گرفته ام؛ و این بهترین واریانت موجود بود؛ با این حروفی که داریم، بهترین بود که انتخاب شد.

حال این سوال پیش می آید که: آنوقت دو تا ع خواهیم داشت؟

بله دو تا ع خواهیم داشت که یکی فقط و فقط خاص کلمات عربی است و دیگری فقط و فقط خاص واژگان تالشی و تاتی. و اینجا هیچ مشکلی پیش نمی آید. در روسی دو تا حرف ش داریم با اندکی تفاوت، در آلمانی حرف ش را به سه شکل مختلف می نویسند. در روسی و هم آلمانی دو تا صدای ف داریم که هر یک حرف خود را دارد. صدای این ف ی دوم در فارسی و تالشی هم وجود دارد که من برای شلوغ نشدن محیط کار حذف اش کرده ام زیرا در فارسی نیز با اینکه وجود دارد حرفی برایش ثبت نشده. ف آوتاو = آفتاب، ف فریدون نیست؛ و این بحثی پیچیده و دیگر است و جای خود دارد.

حال سوال دیگری پیش می آید که: چگونه کودک یاد گیرنده اینها را می آموزد؟

جواب: سر کلاس و به آسانی در عرض یک هفته کودک می تواند اینها را بیاموزد. یعنی فرق ها را دقیق ببیند. تازه «ع» تالشی و «ع» عربی خیلی با هم فرق دارند و در واژه های دو زبان مختلف می باشند. یعنی این فرق به روشنی روز دیده می شود، زیرا سخن گو و یا یاد گیرنده واژه های خود را از واژه های غیر براحتی تشخیص می دهد. در حالی که در زبان هایی که نام بردم این تشخیص خیلی دشوارتر است زیرا آنها فقط با واژه های خودی سر کار دارند.


با این حروف عربی - فارسی ما، آنچه بر گزیده شده مناسبترین است. و تا زمانی که ما با این حروف یعنی حروف عربی - فارسی(چون چهار حرف اش در عربی نیست، پس عربی - فارسی اش نامیدم)، می نویسیم، بهتر از این نمی توان ایجاد نمود؛ زیرا مدت ها به همه ی موارد موجود و ممکن اندیشیدم و در نهایت این سه را بر گزیدم.

من که نمی توانم تمام عمر منتظر بمانم تا شاید کسانی آمدند و کاری کردند. در همان آغاز نوشتم: بیایید گروهی این کار را شروع کرده پایان دهیم. حتی یک نفر پا پیش ننهاد. پس من در تنهایی خود کار را شروع کردم و پایان دادم. خوشبختانه نیک و بسیار دقیق پایان پذیرفت.

 مگر ما حروف یک زبان را برای این ایجاد نمی کنیم که در نوشتن آن راحت باشیم؟

من اینک مشکلی برای نوشتن ندارم. 

اما چرا خطاب به شما شاعر گرامی نوشتم؟

برای اینکه دیده ام شما در جاهایی از ع تالشی استفاده می کنید. خوب اگر شما مع، تع، بشع، مَشع، پشع، ویشع، بَرشع، لع، چع و ... را با ع تالشی می نویسید، پس دلیلی ندارد که ع تالشی اشتع را حذف کنید. بدین خاطر بود که در باب نوشته ی شما بانوی گرامی نظر دادم؛ وگرنه من دیگر بعد از این، کاری بکار کسی ندارم زیرا به این رسیده ام که گروه بازی و دسته سازی در منطقه ی ما زهر آگین گشته چنان که "دیگران" حاضرند به آسانی کار چند ده ساله ی زحمت های شبانه روزی انسانی زحمتکش و عاشق زبان و فرهنگ را ندیده بگیرند؛ و این یعنی رشد خود خواهی کشنده و متوقف کننده ی انسان.
البته و سد البته خوشبختانه این وضعیت ناجور و نا اهلی موجود در بین مردم نیست؛ این فقط شامل عده ی اندکی می گردد و بس.
 
اگر به پای وبگاه شما آمدم و نوشتم؛ این یک وظیفه بود که بیایم و شکوفایی شعر در وجود شما را تبریک بگویم و شاید اندکی و بیش نیز بتوانم مفید واقع گردم.
و طبیعی است که خواسته ی من نیز همان خواسته ی شما می باشد که: ما تالش ها بتوانیم به یک زبان نوشتاری واحد برسیم تا از این آشفتگی و پراکندگی هرچه زودتر رها گردیم.

پس، آ که گِرد آییم به گِردِ گِرد ها!

از آغاز نیز دلسوزی مرا به اینجا کشاند که داستان غم انگیز اش را همه می دانند و احتیاجی به تکرار نییست.

پیوسته شاد و پیروز و شکوفا باشید

لیثی حبیبی - م. تلنگر


* پیش از این هم شکل بعضی واژه ها را همه - از دانش آموز ابتدایی تا پروفسور زبان و ادبیات - غلط می نوشتند، مثل طهران، طالش، اطاق، طاسکو و ... ولی وقتی برایشان ابلاغیه از بالا صادر شد، شروع کردند به درست نوشتن و حالا آن واژه ها را درست می نویسند! گویا در باب باقی غلط ها منتظرند که از بالا فرمان صادر شود! گناه این آدم کوچک خدمتگزار این بود و هست که منتظر ابلاغیه نمانده و به دانش و عقل خود رجوع کرده؛ امید که آن بزرگان این گناه را بر ما ببخشند.

شما شاعر گرامی در نظرگاه پست پیشین در کامنت** خود از جمله نوشته اید:

«در مورد واژه (اشتع) باید خدمت جنابعالی عرض کنم که بنده یک روش

نوشتاری واحد(تالشی ) را می پسندم  که علمی تر و کارآمدتر باشد

یعنی تمامی اهل قلم از آن تبعیت کنند.»


من با بخش اول نوشته ی شما دقیقن موافقم، که کار نباید دلبخواهی انجام گیرد، بلکه باید روی اصولی صورت پذیرد و حتمن دارای بُنمایه ی علمی باشد. ولی بخش دوم سخن شما قابل بحث است، زیرا بسیاری از اهل قلم ممکن است غلطی را بپذیرند و نادرست را بجای درست قبول داشته باشند و یا درست در نظرشان نادرست آید. به عنوان نمونه به کدامین دلیل اهل قلم ایران زمین، سد = 100، ایرانی را با حرف ص عربی می نویسد و آن را با صدای س ایرانی تلفظ می کند!؟ به کدامین دلیل اهل قلم، شست = 60، ایرانی را با ص عربی می نویسد و با صدای س ایرانی تلفظ اش می کند!؟ به کدامین دلیل اهل قلم مورد نظر شما بلوت ایرانی را به رسم عرب بلوط می نویسد، ولی بلوت، یعنی با صدای ت ایرانی تلفظ اش می کند.

اینها را حتی اگر به یک شخص بیسواد بیابانگرد عرب بگویی باور نمی کند، زیرا او با اصول سخن گفتن در زبان خود آشناست؛ و ما به قول تالش ها: «بی عَلَم جُوش می زنیم!»


و آرزوی من این است که در خطه ی شعر و ادبیات تالشی پیوسته پیروز باشید تا از قله نشینان آن گردید.

به عبارتی دیگر:

سَوزَه نغم ببی آفتاوی کیجَه،
زمینی گُول ببی ویجَه بَه ویجَه!


** این هم کل کامنت شما خواهر گرامی که بر مبنای آن این پست زاده شد و به شما تقدیم گردید.


«درود وسپاس لیثی برا

--------------------------
پیلَه خاسَه خدا اشتع سا ، تالشی خردنون سَری کو مَپیگِرع ایلاهی !

-------------------------------------------------------------------------

در مورد واژه (اشتع) باید خدمت جنابعالی عرض کنم که بنده یک روش

نوشتاری واحد(تالشی ) را می پسندم که علمی تر و کارآمدتر باشد

یعنی تمامی اهل قلم از آن تبعیت کنند.

بنده از زمان آشنایی با شما در پای این وبلاگها این دغدغه نوشتاری تالشی را

داشتم! که خدا رو شکر با وجود شما بزرگواران و سروران و اساتید برطرف شده.



بنده معتقدم که زبان نوشتاری تالشی در ایران باید در تمام مناطق تالش

نشین یک زبان نوشتاری واحد باشد.

بقول شما اگر واژه (اشتع - مَغولی - عجب -بشع) در ماسال همیگونه نوشته

میشود...
در آلیان یا شفت یا عنبران یا شهرستان تالش و... باید به این روش نوشته شود.

------------------------------------------
منتظر نظر محترم شما در مورد همه سروده هایم هستم ...

سغ وسربَرز ببه

با احترام وسپاس (سَوزَه نغم )»



* همانطور که نوشتم، «لع» یعنی ریزش، و ریزش زمین.
در ماسال روستایی هست به نام «لع سَر» و اگر بخواهیم دقیق تر بیان کنیم باید گفت: «لعَ سَر»، یعنی سَرِ لع، بالای لع(فارسی دری) - جایی که دیواره ی بلند رود ماسال ریزش دارد.
ولی ثبت احوال چی های با "ابتکار" آنجا را «لوحه سَرا» نام نهاده اند. چنانکه «هفتَه خونی»(هفت چشمه) را در آلیند تالش زمین و سمنان «هفت خانی» ثبت کرده اند!*

* حال این سوال پیش می آید که به هیچ رو به هفته خُونی سمنان و آلیند و گرمه خونی، موسلَه خونی و لارَه هُونی و ... نمی توان گفت خانی؟

چرا می توان گفت. اگر به تاتی کلور و کردی سنَه دژ رجوع کنیم می بینیم که این نامگذاری خانی و کانی، درست است؛ ولی ثبت احوالی ها از روی آگاهی این کار را نکرده اند، به قول خودشان خواسته اند یک جوری کلام را مصنوعی فارسی سازند زیرا توان درک تالشی را نداشتند. نه آنها بلکه حتی بسیاری از دانشمندان بزرگ ما با فتحه ی مضاف بیگانه اند. به همین خاطر «سپَه کَه» = خانه ی سگ، معبد سگ؛ را سپاگاه دیده اند! یا هیچ شخص تهرانی و ایرانی غیر از تات و تالش توان شکافتن درَه کَه و سنگَه لَچ و ... در تهران را ندارد؛ چنانکه کسی را یارای شکافتن «درَه بَند» در تهران و داغستان نیست. و در فرهنگ ایرانی و جهانی از این دست فراوان است.

همانطور که پیشتر بار ها و بار ها نوشته ام باز لازم است تکرار کنم که: در سمنان نوعی تالشی زبان آن مردم بود که متأسفانه حالا دیگر تقریبن منسوخ شده و فقط پیران کهن سال سمنانی تالشی بلدند. منظور از سمنان فقط شهر سمنان نیست، این سخن کل استان سمنان و حتی فراتر از آن را در بر می گیرد. باری، حالا فقط اسامی تالشی آنجا برجای مانده و تالشی سمنانی در حال نابودی کامل است. از اسامی تالشی سمنان از جمله می توان از «هَفتَه خُونی»(هفت چشمه و یا هفت آبگاه سمنان نام برد)

چنانکه بار ها و بار ها پیش از این نوشتم، باز تکرار می کنم: ما یا باید چون مردم عنبران - اَنبَرُون - و ماسال قدیم شویم و به زبان خود ارج فراوان نهاده حفظ اش کنیم، و یا به سمنان بدل شده می رویم پی کار خود.


تالشه خردنِن! امی بُوزُونه:
تالشی چرا چه خاسَه زُومونَه
دَمردَه ام چرا، تع نی دَمِری
بوزُون ک ام ترا خط و نوشونَه

شاید برای بعضی از دوستان عجیب به نظر آید که چرا من پیوسته این دو بیت را تکرار می کنم؟

زیرا زبان هویت ملی انسان ها را مشخص می کند. زبان تو اگر مرد، تو دیگر نمی توانی بگویی من تالش ام؛ زیرا اصلی ترین نشانه ی خلق خود را دیگر نداری. به همین خاطر است که مردم مصر و ... امروزه خود را عرب می نامند، گرچه عرب نیستند.

بیایید خردمندانه در برابر این فاجعه ی ملی و جهانی بایستیم، و از نابودی خلق تالش جلوی گیری کنیم. نابودی زبان مادر و رازدار تالشی برای فارسی دری و دیگر زبان ها نیز فاجعه ای خواهد بود جبران ناپذیر، زیرا در این صورت در فارسی و ... هزاران واژه در زیر غبار تیره ی تاریخ برای همیشه پنهان خواهد ماند. و این یک فاجعه بزرگ فرهنگی است برای همه ی جهانیان.*

همین چند روز پیش فرَزانَک = فرَ زان = فرَ دان = دور اندیش، کسی که فر، آنسوتر ها را نیز می بیند(پهلوی، تالشی، تاتی) را دوباره در خارج کشور گشودم که فقط و فقط محقق تالش توان شکافتن اش را دارد؛ و به همین خاطر بسیار گاه رازداری این زبانِ شگرف باعث شگفتی ایرانیان حتی دانشمند می گردد.

وظیفه ی من گفتن است، باقی را خود دانید.

به قول استاد سخن، سعدی بزرگ:

«من آنچه شرط بلاغست با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال»


* در این سال های قلم زنی بسیار بار نوشته ام که: نابودی زبان مادر و رازدار تالشی فاجعه ای است برای همه جهانیان. این سخن حق و حقیقت است؛ یعنی شعار و یا انشا نویسی نیست.

بار ها به کمک این زبان مادر که در هزاره های تاریخ بُن دارد و عملن رازدار در های زنگار بسته است، واژه های خارجی را نیز گشوده ام. یکی از این واژه ها فل کان یا وُِل کان و یا پئلّ کان = معدن خاک، است. در بسیاری از زبان های جهان به آتش فشان وُل کان = پئل کان و فل کان، گفته می شود. و تنها محقق تالش توان شکافتن این واژه را دارد. ما ایرانیان آتش آن را برجسته کرده ایم، ولی دیگران فل، پئلّ، پولّ یا وُل = گرد و خاک اش را اصل دیده اند برای نامگذاری آن. این نامگذاری نیز دقیق و درست است، زیرا آتشِ آتش فشان اگر چند سد متر و گاه چندین کیلومتر روان می شود، گرد و خاک آن بسیار گاه ده ها کیلومتر آنسوتر می ریزد و خاک افشان با زندگی می ستیزد.

کان در این واژه همان کان پهلوی = معدن است. وُلکان یا فُلکان، یعنی معدنِ خاک. وُل یا فُل، همان فل، پولّ، پئلّ = خاک(تالشی و زبان های سلاویان شرق) است. منظور از خاک، خاک به معنی زمین نیست؛ بلکه خاک به معنی گرد و خاک است.

پولّ، مثل پولّ، است در اصطلاح «چولّ و پولّ»؛ که در اصل «چیل و پئلّ» است، یعنی پوسته خالی شالی و خاک.

به احتمال بسیار ضعیفی وُل یا فُل می تواند خلاصه ی فُویر(آلمانی) و فایر(انگلیسی) = آتش، نیز باشد.* این احتمال بسیار ضعیف است. اگر درست هم باشد، در اصل موضوع تغییر اساسی رخ نمی دهد زیرا این واژه ی مرکب، کانِ پهلوی(ایرانی) را در خود دارد که غیر ایرانی توان شناسایی آن را ندارد. در این صورت، معنی آن معدن یا کان آتش می شود.


* فُویر - Feuer    فایر - Fire


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 2:6  توسط لیثی حبیبی  | 

... و بدرود


«هَزار دردم پری، دَرمونی را شُوم
شَوی هَنی دری، روخونی را شُوم
رُوخون و راه درازه، از ژَنم پا
هیکس من نه دفرسع تع کاشی کا!؟»
(یک شب غم انگیز سال های پنجاه)

***********************

تالشه خردنِن! امی بُوزُونه:
تالشی چرا چه خاسَه زُومونَه
دَمردَه ام چرا، تع نی دَمِری
بوزُون ک ام ترا خط و نوشونَه

 
قصد داشتم پستی در باب لجنزار امپراتوران جهان در دو قرن ما، شعار های آن ها، تغییرات ویرانگر به وسیله ی آنها و نگاه ما مردم جهان(به عنوان مقدمه)، زبان مظلوم تالشی، و حروف تالشی*(به عنوان اصل متن) بنویسم؛ که بخشی از مقاله را نوشتم و بعد تصمیم گرفتم آن را به زمانی دیگر موکول کنم.
پس بجای آن پست، بخش عمده ی نامه ی دوازدهم از چهارده نامه ای که زمانی برای عزیزی به در خواست خود او  نوشته بودم را اینجا دوباره منتشر می کنم. و کمی هم در باب حروف زبان تالشی که تنظیم نموده ام، خواهم نوشت.


و بدرود عزیزانم
 
اگر در این مدت جای کسانی را تنگ کرده بودم به بزرگی خود ببخشید؛ حالا همه ی این جا ها مال شما ها که به هر قیمتی مشغول انکار زحمات دیگری بودید! پیش از این بسیار شنیده بودم که مردم تغییر کرده اند؛ ولی تا این حد را هرگز باور نمی کردم مگر اینکه خود می دیدم و با تمام وجود آن را حس می کردم. انتظار داشتم بعد از هفت سال زحمت رایگان شبانه روزی اینگون نروم؛ ولی چه می توان کرد که بیداد و بی رحمی که از نادانی و خود خواهی و بی وجدانی آدمی سر چشمه می گیرد، حالا دیگر بخشی جدایی ناپذیر از هستی میلیون ها انسان دو قرن ما شده است.


* زمانی روی حروف زبان تالشی با دقتی ویژه کار کردم و همه ی حروف آن را مشخص نمودم. برای صدا های کشف شده ی موجود باید هشت حرف جدید درست می شد. در این میان به دلایلی که پیشتر مفصل توضیح دادم - مثل امکانات اندک ما و یا بخاطر عادت ما در فارسی دری به شکل نوشتن شان - از پنج حرف گذشتم؛ و فقط به سه حرف ناب تالشی پرداختم. یعنی همان سه حرف تالشی که در فارسی نیست. برایشان حروف مشخص نمودم، و اینک خودم با همان حروف می نویسم. و عملن در نوشتن تالشی دیگر مشکلی ندارم.
لازم است این نیز گفته شود که با این خط عربی - فارسی ما، هیچ امکان دیگری جز آنچه من مشخص نموده ام وجود ندارد. زیرا روی همه ی زیر و بم زبان کار کردم و هم تجربه و شناخت خود از زبان های ایرانی و غیر ایرانی را نیز به کار گرفتم. پس «ع» تالشی، ئو = Ü، و علامت تلفظ نرم در تالشی که علامت تشدید -  ّ - را برایش بر گزیده ام، تنها و تنها موارد ممکن، یعنی بهترین موارد ممکن می باشند.

در ضمن بعضی از عزیزان متون تالشی را با علامات می نویسند. این کار نادرست است زیرا متن سراسر درگیر آن علامت گذاری می شود و هم به زیبایی متن لطمه می خورَد. متن نباید علامت زده و آفت زده گردد و پر از لَک و پیس شود. علامت گذاری های قرار دادی برای این نیست که کل زبانی با آن ها نوشته شود. بلکه برای این است که اگر مقاله ای، متنی در جایی نوشتی طرز تلفظ درست بعضی واژه ها که در آن متن بکار رفته را دقیق سازی.
متن های تالشی - چه شعر و چه نثر - باید به همین شکلی که فارسی را می نویسیم باشد - روشن و بی گره. و فقط در موارد نادری می توانیم اعراب گذاری کنیم، و آن هم باید بعد از عادت کردن خوانندگان حتمن حذف گردد. شکل زبان باید صاف مانند آینه باشد.
از سوی دیگر ما که یک عمر نمی توانیم با علامت گذاری بنویسیم؛ پس باید از حروف استفاده کرد، و این سه حرف همانطور که پیشتر نوشتم تنها و تنها موارد ممکن می باشند. یعنی با این خط عربی  - فارسی ما، هیچ کسی توان آن را ندارد که اَشکالی دیگر که برتر از این سه شکل ایجاد شده باشد، ایجاد نماید. زیرا من بعد از کاویدن همه ی زیر و بم زبان و هم سود جستن از شناخت خود نسبت به زبان های ایرانی و غیر ایرانی دست به آن کار زده ام.
 متأسفانه سر زمین عزیز ما پر است از آدم مادر زاد متخصص. یعنی می آیند و از روی خود خواهی میدان داری می کنند تا بگویند کار ما برتر است. تا بگویند ما هم هستیم. دمت گرم، تو هم باش، ولی درست باش!

حال این سوال پیش می آید که طلاعات آن عزیزان در چه سطحی است؟

اطلاعات شان ناقص است. کسی که اطلاعات ناقص دارد، او خیلی خطرناک تر، بسیار خطرناک تر از کسانی می باشد که کاملن بی سوادند. زیرا بی سواد اگر نظری داشته باشد و آن نظر غلط باشد نمی تواند در سطح وسیعی در مسایل علمی خرابکاری کند.
هیچ یادم نمی رود نامه ی پر از خرد ورزی عزیزی از استان اردبیل که نوشته بود: «آقای حبیبی شما خودتان را بخاطر بعضی مسایل که پیش می آید رنج ندهید؛ اغلب ما ایرانیان وقتی به میدان می آییم به رئیس جمهور کمتر رضایت نمی دهیم و هرچه بیسوادتر باشیم مدعی تریم» این سخن را باید زرین نوشت و بر دیوار جهان ایرانیان نصب کرد تا به درستی میزان شوند. باری، به قول جاودان یاد عمران صلاحی: «حالا حکایت ماست»

این توضیحات را برای آن نوشتم، چون آگاهم در آن پشت بعضی ها فکر می کنند که باید فعلن صبر کرد و از کسی پیروی نکرد تا ناگهان معجزه ای صورت گیرد و حروف زبان تالشی
تنظیم گردد! و افرادی نیز عمدی به این غلط دامن می زنند تا کار و زحمت بی حد دیگران را اندک و یا هیچ جلوه دهند.
نوشتم: «کار و زحمت بی حد»، شعار ندادم؛ این نوع کار ها را عمومن یک گروه متخصص آکادمیک انجام می دهند. به همین خاطر دفعه ی پیش که نوشتم من حروف زبان تالشی را استحراج می کنم، دکتر بختیاری بدرستی در آمد و نوشت این ممکن نیست. و من نوشتم شما راست می گویید.
چون او راست می گفت.
ولی نشستم و از همه اطلاعات خود در باب زبان سود جستم و بعد از شکافتن هزار گوشه ی زبان آن هشت حرف را استخراج کردم. آنچه دکتر بختیاری عزیز گفته بود درست بود؛ ولی از قدیم این را نیز گفته اند که عشق کوه هموار می کند. عشق من به میهن و تالش و زبان مظلوم تالشی به من فرهادی کمک کرد و جهاندیدگی من و آشنایی من با دیگر زبان ها نیز یار شد تا آن صدا ها استخراج گردد و برای سه حرف ناب تالشی شکل نیز تعیین شود.
 
عزیزان من که این مدت به دلایل گوناگونی سکوت کرده اید، و نه فقط سکوت کرده اید بلکه آن پشت برای خودی نمودن نتیجه ی عمری زحمت را تلاش کرده اید خراب کرده بی ارزش جلوه دهید؛ آن تنظیم همین است که انجام گرفته. رویش زحمات بی سابقه ای کشیده شده. یعنی نه امروز و نه دو ده سال دیگر با این خط عربی - فارسی ما، با توجه به شناختی که من از زبان مادری ما و در کل از زبان های ایرانی و غیر ایرانی دارم؛ این تعیین شده ها بهترین موارد ممکن اند. شما عزیزان پیشنهاد دیگری دارید؟ «این گوی و این میدان»
بخاطر روشنگری و حقیقت هم که شده بیایید با هم بی ریا و صادق و رُک باشیم. سکوت شما ها به دو دلیل است:
1 - چون اطلاعات کافی در باب زیر و بم و گوشه های گُم زبان ندارید فکر می کنید کار حبیبی کافی نیست. این دسته سالم تریم و شریفترین و صادق ترین افراد مورد نظر هستند. و من این نوشته را برای همین دسته و کل مردم شریف تالش و ایران زمین می نویسم.
2 - این سکوت توطئه ی سکوت است. یعنی بعضی سکوت می کنند تا شاید به مرور زمان این کار عظیم و سرشار از دقت و ظرافت به فراموشی سپرده شود. وگرنه در این هفت سال اگر کسی کر هم بوده این فریاد های بلند تاریخی و ویژه ی این آدم خدمتگزار به فرهنگ بشری را باید شنیده باشد.
شرم دارم بیش از این گفتن. وای بر ما! به کجا می رویم!؟

در ضمن لطفن دقت شود: وام گرفتن شکل «ع» عربی، نه تلفظ آن حرف، هم خوشبختانه بخاطر نبودن صدای «ع» در تالشی و فارسی دری صورت گرفته. یعنی اگر ما مانند صدای «غ» ایرانی صدای «ع» را نیز داشتیم آن وقت مشکل افرین می شد.
بدون این سه حرف، تالشی نویسی به شکلی زننده ناقص و یا علامت زده و پر از لَک و پیس و گره دیده می شود.
همانطور که پیشتر نوشتم به غیر از حروفی که در فارسی دری استفاده می کنیم؛ صدای هشت حرف را استخراج کردم که حروفشان در فارسی دری نیست؛ ولی چون با باقی آن حرف ها در فارسی عادت کرده ایم، مثلن اِعراب را بجای حروف استفاده می کنیم، و یا مثل صدای «ف ی دوم» که اصلن حرف اش در فارسی ایجاد نشده؛ ولی چنانکه پیشتر مثال زدم و مفصل توضیح دادم، صدایش در زبان فارسی دری وجود دارد.
پس، از پنج حرف گذشتم. و در هر مرحله ای از کار خود اطلاع رسانی گسترده کردم؛ یعنی کسانی نمی توانند بگویند: عجب ما خبر نداشتیم!
 این سه حرف تالشی که من به صدا و شکل آنها پرداخته ام در فارسی نیست و حروف ناب تالشی است و بدون آنها نمی شود تالشی نوشت.
در غیر این صورت، تو تئورک = تذور یا قرقاول، را تورک خواهی نوشت. کسی که از زیر و بَم زبان خبر دارد می داند که این نوع نوشتن خنده آر و گریه دار است اگر عمری ادامه یابد - چون به شکل کوتاه مدت می توان از آن شیوه ها نیز استفاده کرد. ولی متأسفانه عده ای همه عمر را با کوتاه مدت به اشتباه گرفته اند!
تو دئور = دور، و دئو = دود، را در تالشی نمی توانی دور و دو بنویسی. «دُو» در تالشی یعنی دوغ، که هیچ ربطی به دود، ندارد. تو لّالّ با دو اِل نرم = بزرگ = پیل، را نمی توانی لال بنویسی. اگر بنویسی، فقط غلط نیست، مسخره و دهن کجی را نیز می مانَد.

لّالّ ببع وَسته چده کتَه هَری!
لالیره؟ ببع، مکه رتَه هَری!
 
 لّالّ = یال، دارای دو اِل یا لامِ نرم، یعنی پیل، بزرگ. این واژه را همینک تالش هایی که از شیوه ی نوشتن قدیم سود می جویند، به شکل لال می نویسند، و این نه فقط غلط است، بلکه در نزد کسی که شناخت دقیق و درستی از زبان و تلفظ دارد، حتی مسخره به نظر می آید.



این توضیحات را نباید هر بار نوشت، ولی چون می دانم، اطلاع دقیق دارم وقتی عزیزی از یک مثلن استاد می پرسد نظر شما در باب کار حبیبی چیست؟ - پرسشگر به مخاطب خود ایمان دارد و صادقانه می خواهد بداند.
طرف در می آید و با بی وجدانی نزدیک به مطلق بخاطر ارضای خود خواهی کشنده، خود زنی کرده "استادانه" چیزی می گوید تا شاید بتواند به شعور دیگران توهین کند و زحمت دیگری را بر باد دهد!  حرکتی بیمارگونه که هیچ ربطی به یک گفتگو و نظر علمی ندارد.
این نوع بر خورد ها دور از جهان دانش و بحث و روشنگری است؛ و اصلن ارزش مطرح شدن ندارد. ولی چون این حرکات عملن وجود دارد، گاه انسان برای اطلاع رسانی عموم ناچار به بیان آنها می شود.

این کار دیگر فقط بخاطر نا آگاهی صادقانه نیست؛ بلکه حرکتی بیمار گونه است که دلایلی مانند خرابکاری سازمان داده شده ی گروهی و فردی، حسادت، خود خواهی و دیگر ویژگی ها و عملیات شرم آور از این دست دارد.

کار علمی احتیاجی به عمو مَردَک و خاله زَنَک بازی ندارد. من با تکیه به زحمات عظیمی که در طول عمر خود روی زبان کشیده ام، صدای این هشت حرف را استخراج کرده ام و برای سه حرف تالشی ناب آن نیز حروف لازم را ایجاد نموده ام. شما هم اگر پیشنهاد مشخصی دارید لطف کنید و ارایه دهید تا من هم بیاموزم؛ و اگر پیشنهاد شما بی بُن است، برای شما توضیح دهم که چرا بی بُن و غیر قابل استفاده می باشد. این دیگه توطئه گری نمی خواد که تو میری و آن پشت برای پرت کردن انسان شریفی با بی وجدانی فرا فکنی می کنی.

راستی، این بیداد خود زنی از کجا آمده!؟

این خود زنی خود خواهانه ی کشنده دلایل گوناگون اجتماعی، روانی و فردی دارد که در این سال های اینترنت نویسی در خارج و داخل بار ها و بار ها به آن پرداخته ام. نتیجه اش خوشبختانه دِگر شدن «اَخشیک» های دارای وجدان اما اشتباهگر بوده؛ و بد بختانه هم این نتیجه بدست آمده که گاه ضربه های روانی و اجتماعی بر فرد در حدی است که دیگر قابل جبران نیست.
بگذریم، که این نیز بگذرد.
شعر مثال برای سه حرف تالشی:

ویجینم کرده نی سخته دواره

دیلم دریا، چمع چم چه رواره

چمع = مال من، این واژه، این فراز را به هیچ رو نمی توان چمه یا چم، نوشت.

تالش تالشی کو خیلی دئورّ آبه
لّا لّن، لال مه مونه، دریا پورّ آبه
دیلی دریا ژنع دنار، کُولّ ایزع
مخس خته وخت نی، بیزع بیزع!


دئورّ = دور، است که با ئو، ی تالشی و یک اِر نرم نوشته می شود.

لّالّ = بزرگ یا پیل، است که با دو اِل نرم تالشی نوشته می شود. اگر قاعده ی در نظر گرفته شده رعایت نشود، آنوقت همان داستان خنده دار و گریه آر رخ می نماید و شکل این واژه، "لال = بی زبان" می شود.

ژنع = می زند، است که دارای ع تالشی می باشد. آن را به هیچ رو نمی توان ژنه، نوشت.

ایزع = بر می خیزد، است، که همینک بسیاری از تالش ها آن را ایزه، می نویسند. این نوع نوشتن سد در سد غلط است.

بیزع = برخیز، است که آن نیز دارای ع تالشی است. اینگونه واژه ها را فقط و فقط باید با ع تالشی نوشت.
آیا به اَشکال دیگر نمی توان نوشت؟ می توان نوشت، ولی غلط است، زیرا دقیق نیست. واژه ی پهلوی تورک، نامواژه برای خلق ترک است، و تئورک = قر قاول، تذرو، بکلی شکل دیگری است و تلفظ دیگری؛ که تالش، حتی شاعر و نویسنده و دانشمند اش آن را تورک می نویسد، ولی تئورک می خواند. این همان داستان واژه های ایرانی سد، شست و بلوت است که با «ص» و «ط» عربی نوشته می شود و با صدای «س» و «ت» ایرانی تلفظ می گردد!
کُولّ = بر آمده، تپه، ناهمواری، بالای پشت و شانه، مَوج، که کُولّاک و کلّاک(تالشی) و کولاک و کولاب، و کولاک(سلاویان شرق) = مشت، نیز در آن ریشه دارد. و همه ی اینها در کو(تالشی) = کوه = بر آمده و برجسته ریشه دارند.*

حال این سوال پیش می آید که پس «لَپَه» چیست؟ مگر لَپَه، همان موج نیست؟
نه، نیست.
لپَه = لب پَر، همانطور که از نام اش پیداست؛ آبی است که در لبه ی دریا و رود و یا ظرف آب به سوی ساحل و لبه می پَرَد. لَپَه را حتی برای آب داخل یک استکان پر از آب نیز می توان بکار برد.

آب برخاسته در میان دریا، کولّ و کولّاک است، که نام عربی آن «مَوج» می باشد. کول یعنی بر آمده، و لاک یعنی فرو رفته، یعنی تهی. به عنوان مثال هنوز تالش به تهی گاه انسان و حیوان لّاک می گوید. پس کول + لاک = موج بر آمده و فرو رفتگی آب دریا = پستی و بلندی آب دریا، است. یعنی آن قسمت که بر آمده، کول است، و آنجا که فرو رفته، تویش خالی دیده می شود، لّاک. به همین خاطر در تالشی هر چیز قالب را نیز لاک می گویند؛ مثل قندَ لاکَه، که تویش تهی شده و بر مشتکی که در میان دارد قند شکسته می شود. کاسه های چوبی بزرگ را نیز تالش ها لاکه می گویند. لاکپشت، هم در اصل لاکَه بر پشت = جام بر پشت، است. یعنی جانوری که بر پشت اش یک جام یا لاکَه مانند دیده می شود.

* در لغتنامه ها اسم ایرانی مَوج را کوهه و آبخیز و خیز آب، نیز می نویسند؛ که همه ی اینها همان «کُولّ = تپه» است؛ یعنی آبی که بر آمده، و چون کوهَک و یا تپه ای کوچک دیده می شود.

مَوج - اسم، عربی؛ جنبش و چین خوردگی سطح آب که در اثر وزش باد و طوفان یا افتادن چیزی در آب پیدا می شود، در فارسی کوهه و آبخیز و خیز آب هم گفته شده، امواج جمع.
فرهنگ عمید ص 1131


ده نامه به یک دوست نا شناس + چهار نامه

نامه ی دوازدهم

سلام دوست عزیز

راست گویی زیبا ترین شیوه ی زندگی است

در جوامع ای که راستگویی حاکم است مردم آنجا از نشاطی پُر بر خوردارند؛ سرشارند. اما در دروغ، زندگی می میرد و تیرگی جهان می گیرد. زیرا چنجوری و دروغ در درون آدمی تضادی کُشنده ایجاد می کند. همه می دانند که به هم دارند دروغ می گویند. همه می دانند که لبخند ها و اخم ها، دروغین است. همه می دانند که تعارفات تو خالی و بی پشتوانه است. همه می دانند که چاکرم، نوکرم، حرف هایی است که دروغکی و از روی عادت و یا ترفند زده می شود. در چنین جامعه ای هرگز مهر انسانی آنطور که باید طلوع نمی کند. تظاهر، مردمی بیچاره و چنجور به وجود می آوَرَد که بسیار گاه در خلوت خود به پوچی زندگی خود می خندند. در چنین جامعه ای همه می دانند که هیچ چیزی از روی صفای وجود صورت نمی گیرد. مردم چنین جامعه ای دیگر به معیار های زیبا زیستن چندان اهمیتی نمی دهند. عدالتخواهی در چنین جامعه ای اندک اندک می میرد و جای آن را دروغ و کرنش و پستی می گیرد. دروغ در چنین جامعه ای یک نوع زندگی است. همه می دانند که به هم دروغ می گویند، و عموماً کسی به رخ دیگری نمی کِشَد که چرا دروغ می گویی!؟ اگر کسی در چنین جامعه ای راستی پیشه کند و زیبایی رُک بودن به زبان و اندیشه، اغلب با پوزخند مردم احمق روبرو می شود. او را آدمی روستایی، غیر مدرن و جا نیفتاده به حساب می آورند؛ زیرا دروغکده ی وجود خود را مظهر زندگی پیشرفته و مدرن می دانند؛ و بدین سان در چنین جامعه ای مردمی زندگی می کنند که در سَمت ِ منفی عمیقاً دگر شده اند. و این جامعه آمادگی زیادی دارد برای سر بریدن راستی و عدالتخواهی. همه می دانند که برای سیر کردن شکم خود باید بله قربان گو و چاپلوس و سقوط کرده باشند. سقوط به دره ی حضیض و نیستی، و در غلتیدن به پست زندگی، در چنین سر زمینی جز واجبات است. در چنین جامعه ای با هر نوع راستی و زیبا اندیشگی و نیک گفتاری و پاک رفتاری به شدت مبارزه می شود. زیبا زیستن عموماً مورد تمسخر قرار می گیرد. ترفند و ریا هنر به حساب می آید. تظاهر اصل اول زندگی می گردد. کودکی و چشمه واری می میرد و تیرگی در رفتار ها زیستن از سر می گیرد. در چنین مملکتی روشن بودن جرم است و حاکمان را ستودن و بت بازی هنر به حساب می آید. همه در چنین سر زمینی در حال مرگ هستند، و آنقدر سر گرم هستند، و در زشتی زندگی خود فرو رفته اند که دیگر حتی مرگ را در چند قدمی خود نمی بینند. هر انسان روشنگری در چنین جامعه ای به پستو رانده می شود، و زشت و آداب ندان خوانده می شود! برای پیشبرد چنین هدفی سرمایه های زیادی در جهان دو قرن ما مصرف شده و می شود؛ به جای عمل، معیار زیستن و همگرایی دروغ و حرف های مصلحت آمیز تهوع آور می گردد. اولین نتیجه ی چنین جامعه ای بی اعتمادی و تضاد کُشَنده است. این تضاد هم شامل افراد و هم کل جامعه می گردد. و گاه در سر پیچی از تاریخ بزرگترین بن بست اجتماعی را ایجاد می نماید. و انسانی که در این جَوّ زاده می شود و تربیت می گردد، دیگر حتی بسیار گاه خود نمی داند که سایه ای تیره از زندگی را به جای روشن زیبایش به او قبولانده اند.

و بدین سان مرگی کریه و تدریجی آن جامعه در پیش رو دارد؛ که پیوسته با دروغ، ریا، و زشتی و تیرگی سرو کار و گفتگو دارد. چنین جامعه ای با همه ی هیاهوی خود میرا و بی ثبات است. انسان آنجا یا به پستو رانده شده، یا اگر میدان دار است موجودی شبیه ماشین می باشد. ماشینی که به ذهن او برنامه داده می شود. چنین جامعه ای در لحظه ی بحران به راحتی از هم می پاشد. در این جامعه، دیگر کارکنان آن طرفدار مهر و محبت و راستی و دوستی و عشق و فداکاری و لذت معنوی نیستند. تمام هدف این است که از دیگران به هر قیمتی جلو بزنی و کمی نان ات را چرب تر سازی. اگر کودک، پیر زن و ضعیف زیر پایت افتاد و جان سپرد، دیگر برایت مهم نیست. به تو یاد می دهند که با معیار ضد انسانی بی تفاوتی عادت کنی. در چنین جامعه ای، به هر نوع راستی و ناخورده مستی و زیبایی پوزخند می زنند؛ و بسیار گاه حتی به پوزخند خود اعتقاد دارند. یعنی دروغ را دیگر به جای راستی پذیرفته اند. یعنی دیگر چیزی به نام جوانی کردن در فرهنگ شان نیست؛ نمانده. یعنی دیگر لذت زیبا زیستن را نمی شناسند. در چنین جامعه ای بسیاری به راحتی پا روی سر دیگری می گذارند تا کمی بر خیزند. آنجا رشوه خواری، دروغ، رانت، ریا، بیرحمی، بی تفاوتی در برابر اندوه دیگری به یک نُرم عادی زندگی بدل می گردد. در چنین جامعه ای مواد مخدر که خانمان بر انداز است، به راحتی پخش می گردد. دیگر کسی به سلامت جامعه فکر نمی کند. آنجا انسان از خود تهی شده است. کسی که مواد مخدر می فروشد، دیگر به این نمی اندیشد که فردا کس دیگری به برادر و یا خواهر زاده ی او هم خواهد فروخت. یکی از ویژگی های بر جسته ی چنین جامعه ای فقط به خود اندیشیدن است. پس برای خارج کردن رقیب از صحنه دست به هر کاری زده می شود. شرم و غرور انسانی آنجا می میرد؛ خود خواهی و هرزگی و ژست های دروغین جای زیبایی ی راستی را می گیرد. و بدین سان، به همین آسانی، انسان ره گم کرده، زنده زنده می میرد.

باری، دوست من؛ این است نتیجه ی از انسانیت تهی شدن یک جامعه. اما خوشبختانه بخاطر اینکه بشر در ذات خود روشنگرا، آزاده و عدالتخوا نیز می باشد با اولین روزنی که می یابد به خود بر می گردد، و ستایشگر زیبایی و مهر و خرد و عشق و دلیری می شود. و چنان عاشق شده دگر می گردد که خود را نمی شناسد. و همین شناخت از ذات بشر است، که انسان آزاده، عدالتخواه و زیبا اندیشه، در هیچ حال و شرایطی آلوده نمی گردد و همچنان امیدوار، سُو جو، تالش وَش، خوشدل و زلال می مانَد. او درواقع سلول سالمی است که قرار است در یک پیچ تاریخ تکثیر شده همه گیر گردد و به وسیله ی او زندگی از دست رفته به مردم خموده، بی شکوه و بیچاره بر گردانده شود.

این است که با همه ی رنجی که بزرگان آگاه می برند، راه زیبا زیستن را، راه عادلان و آزادگان بزرگ، خردمند و صبور جهان را ترک نمی کنند. چنین مردمی در لحظه خشم هرگز به قضاوت نمی نشینند، تا مبادا فقط برای خود زیسته باشند. آنها می دانند، بسیار خوب می دانند که روز هایی سخت در پیش رو دارند؛ اما باز از پای نمی نشینند. این دسته از مردم هرگز در اندوه دیگری سود خود نمی جویند. زیبا و زلال و پر از نشاط و لذت تا می توانند زندگی می کنند، و معیار زیبا زیستن می گردند. خورشید می شوند در شب یورش به اردوی لدوی زمانه. و خورشید نی می زند تا فرا بخواند هنوز از انسانیت خارج نشدگان را. و سپس مردم نجات یافته، این لحظه را به تاریخ می برند و قدر دان خورشید می کردند برای همیشه ی زندگی، و در هر فرصتی ترانه اش را سر می دهند: «لدو لِه به! لدو جان به!...» در فصل خواندن پَرپَر می زنند، به خانه ی دل عشاق سر می زنند، تا به همگان بگویند: اگر زیبا زیستن فروکش کرده، این جاودانه نیست، بیشک در پس هر شبِ یورشی، خورشیدی نی در گوش جان ها خواهد نواخت چون خواهر لِدُو قهرمان ملی تالش ها. اندیشمند، نیک می داند که جوجه ی خورشید در پایان چیلَه شَو - چله شب - بر تخم افق چیل خواهد زد؛ او می داند که در صبح فردا، نقره گون، آفتاب پرپر بر رود و بیل خواهد زد. پس، از پای نمی نشیند، تا آفتاب هستی خود باز بر زلال چشمه و رود فردای زندگی ببیند.

در چنین فرهنگی، انسان به پرنده، به چکاوَک، به سیمرغ، به شعر، به شور، به آواز، به رود، به چلچله، به سرود بدل می گردد؛ و می مانَد جاودان. او حتی بعد از مرگ جسم، دیگر نمی میرد؛ وقتی راه همیشه بودن را در پیش می گیرد. و بدین سان، راستی و ناخورده مستی، راه نجات بشر ره گم کرده می شود. راهی که به جامعه ی به بن بست رسیده انرژی می بخشد تا به خود آمده دِگر شود؛ و دوباره خود را از دره ی سقوط بالا کشیده، چو قله ها سَر شود.

برای رسیدن به این، باید انسان چشمه گردد، باید رود شود، باید پرپر زن، چو چکاوک، بخاطر زندگی رو به آفتاب یکسر سرود شود. و چنین انسانی خمودی و شکست را نمی شناسد. او به خوشه های پُرپَرِ پَرپَر زنِ نور بر زلال رود هستی بدل می گردد. یعنی چو خورشید، در آسمان عشق، همیشه سَر می گردد.

پس، دوست من! شیوه های آزاد شدن در وجود تو هست؛ کشفشان کن و بکار ببند. راستی پیشه کن و پاکیزه خو باش، تا لدو شوی، تا خورشید گردی نی زنان، بخاطر بیداری فرهنگی در خود.

در فرهنگ کهن و زیبای تالشی، زن نقشی بزرگ دارد. این زن است که نی می زند تا فرا بخوانَد. این زن است که در سر پیچ های خطر ناک زندگی راه رهایی را می دانَد. در فرهنگ تالشی، زن حتی وقتی می میرد، با فرهیختگی خود دست کودک یتیم خود را می گیرد. در یک قصه ی کهن تالشی، جرتانگ مادرش مرده؛ اما همیشه همراه اوست. وقتی او اسیر دیو می شود؛ مادر خردمند در خیال به کمک اش می شتابد تا دیو بیهودگی را از پای در آوَرَد. در واقع این تربیت مادر است که راه نجات از هر بن بستی را در وجود کودک خود نهاده جاودان. در داستان «ننه مرده جرتانگ» - جرتانگ مادر مرده - فلسفه ی رهایی انسان گرفتار نهفته است سرشار و زیبا. و این مادر است که خورشیدِ این زیبا اندیشه را، در خیال فرزند می تاباند در تاریک تلخ زمانه. و رهایش نیز نمی کند؛ یعنی در هر بن بستی باز او را به فکر وا میدارد، و در نتیجه به کمک اش می شتابد.

بسیار مدیون این مردم رنج دیده و استوار فرهنگ هستم. مردمی که امروز نسبت به گذشته، می توان گفت: بسیار فقیرند. اما در سر زمین کهنشان گاه چیز هایی از زیر زمین در می آید که حیرت آور است، زیرا از پیشرفتی در هزاره های گذشته سخن می گوید که چگونگی آن پیشرفت پوشیده مانده است.

افسانه هایی دارند که پر است از حکمت درست زیستن. زبانی دارند که راز هزاران واژه ی کهن ایرانی و غیر ایرانی را در خود نهفته دارد. به همین خاطر با تکیه بر این زبان غریب، حتی واژه های زبان های بیگانه را گاه می شکافم آسان. من هیچ شکی ندارم که بسیاری از خود تالش ها که به این زبان سخن می گویند؛ آن را نمی شناسند. اول بار این سخن را دبیر دانشمند خردمند تهرانی ما - جواد مانی، که آشنای زبان پهلوی بود - به ما گفت. بعد ها خودم نیز به تجربه کشف اش کردم؛ و شادمانه رقصیدم با شعر وجود اش هر دم. من راست گویی را از این مردم شریف، ساده و صاف آموختم. راست گویی آموختنی است. بیاموز، بکارش ببند؛ شاد باش، بخند. زیبا زندگی کن. در آسمان راستی و عشق ترانه شو؛ و چون چکاوکی در زیر خورشید تابناک خرد، تا بیکرانه شو. نی بزن در وجود خود؛ بود کن نبود خود!

همیشه راست گو و مست تلنگر باش. برای تمرین راست گویی، شاهنامه بخوان. این زلال ترین کتاب ایرانی است. فرهنگ این کتاب بسیار به فرهنگ تالشی نزدیک است. دهقان خردمند توس به راستی که با این کتاب ایران را زنده نگه داشت. متأسفانه بعضی ها بخاطر نشناختن فردوسی بزرگ، از او ناسیونالیستی حقیر ساخته اند در ذهن خود و دیگران؛ در حالی که او عمیقاً خرد گرا و انسان دوست است. او حتی به زندگی یک مورچه می اندیشد. فکرش به شکل غریبی بی گره، تالشی و زلال است. شاید هیچ کتاب ایرانی تا این اندازه چشمه وار و شکوفه زار نباشد، گرچه بی هیچ تردیدی حافظ بزرگترین شاعر جهان است و برای مولوی و سعدی و ... هر لحظه باید سر فرود آورد. شاهنامه خرد گرایی، جوشش و راستی را می آموزد؛ و از ابریشم واژه های خود، پیراهنی برای شیفته جانت می دوزد، که نخ نما نمی شود؛ کهنگی نمی پذیرد. شاهنامه چون خُورنغ و خُورسَند و خُورامان(هورامان)، آفتاب پذیر است و کم نظیر.

دوست نادیده ی من! دست ات را گرم می فشارم و بسیار عزیزت میدارم.

لیثی حبیبی - م. تلنگر 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 6:31  توسط لیثی حبیبی  | 

در باب محیط زیست - نگرشی منطقی و علمی به آنچه تا به امروز با ندانمکاری و یا مردم فریبی رخ داده


هشدار!
بشتابید! زیرا وقت زیادی نداریم

در باب سخنان دلسوزانه ی بانو معصومه ی ابتکار در سمنان

به سخنان آن بانوی دلسوز باید با تمام وجود گوش فرا داد؛ و تا دیر نشده، باید برای «سازمان حفاظت از محیط زیست» امکانان اجرایی وسیع ایجاد نمود؛ وگرنه ایران ما را در پی نابودی دریاچه ها و مرداب ها و خشکیدن سفره های آب های زیر زمینی و نابودی جنگل ها، چمنزاران، آلوده شدن محیط زیست، رودخانه ها و دریا ها، یک فاجعه بزرگ زیست محیطی تهدید می کند. یعنی بعد وقوع آن فاجعه، محیط آلوده زندگی کُشی و در نتیجه زنده کُشی از سر خواهد گرفت، و هم بسیاری از نقاط سبز اکنونی کشور به بیابان بدل خواهد شد. و آن زمان دیگر هیچ چاره ای جز اینکه بپذیریم بخش عمده ی کشور ما جز مناطق آلوده و یا بیابان های جهان است نداریم.

 این واقعه ی نامبارک دقیقن شبیه فاجعه نابودی زبان تالشی است.

چگونه؟

بدین صورت که: زبان با نسل آینده می میرد حتی اگر ما ده ها پروفسور زبان و ادبیات داشته باشیم. زیرا هر زبانی با انحراف زبانی جوان ترین نسل می میرد. هیچ ربطی هم به این ندارد که تو چند سد سی دی موسیقی و ترانه، نشریه و کتاب داشته باشی و یا نداشته باشی. این وسایل وقتی مفید است که زبان نسل آینده ی ما تالشی باشد. وگرنه آنچه امروز ما داریم دلسوزانه انجام می دهیم به یک کالای موزه ای بدل خواهد شد. کسانی که مخالف این نظرند، یا شناختی بسیار سطحی و اندک و غیر علمی از زبان دارند؛ و یا اینکه باید منفعتی در این راه کژ و ضد فرهنگی و ضد میهنی داشته باشند. زیرا این سخن دقیقن علمی، و زبان شناسانه است.
به عبارتی دیگر:

تالشه خردنِن! امی بُوزُونه:
تالشی چرا چه خاسَه زُومونَه
دَمردَه ام چرا، تع نی دَمِری
بوزُون ک ام ترا خط و نوشونَه

اما اگر این همه کتاب، نشریه و سی دی حتی نباشد، ولی نسل آینده(نسل جوان)، یعنی کوچولو های امروز، زبان مادری خود را بدانند - مثل قدیم - آن زبان زنده می مانَد. می بینید نقش عظیم و تعیین کننده ی نسل آینده را؟ یعنی همین کوچولو هایی تعیین کننده اند که پدر و مادر ها بی آنکه به عمق فاجعه و بیدادِ عمل ناشیانه ی خود آشنا باشند آنها را از دانستن زبان مادری بیرحمانه و دیکتاتور منشانه محروم کرده اند!
نسل آینده برای ماندگاری زبان نقش اساسی ۹۸ درسدی را دارد. همان نقشی که عده ای تلاش دارند آن را هیچ بشمارند و بعضی مردم ساده، گولخورده و بی اطلاع از چگونگی ماندگاری و نابودی یک زبان، گاه آن حرف های بی پشتوانه را تکرار می کنند و حتی برای من در آن باب نامه می نویسند! و من از آن همه بی اطلاعی و سادگی گریه ام می گیرد. پس به این نغمه های دروغین ضد علمی و بی پایه که گویا ما - بزرگسالان - داریم فعالیت فرهنگی می کنیم پس زبان می مانَد در حد یک شوخی می توان نگریست و نه بیش.

برای ماندن این زبانِ بطور جدی به خطر افتاده، باید همه ی مردم نه به شکلی معمولی بلکه با تمام قوا به میدان در آیند پر شکوه، مثل همین کاری که بعضی بچه های آلیَند کرده اند. یعنی باید زن و مرد و کوچک و بزرگ و پیر و جوان و با سواد و بی سواد چو «خورشید»ی نی زنان و نگران و هشدار دهنده نی هشیاری آور نجات بخش را در گوش خفتگان بیگاه بنوازند پیاپی؛ وگرنه بعد از چند ده سال سمنان گشته رفته ایم پی کار خود.
این واقعه ی تاریخی "مادر کُشان" به شکلی کاملن مصنوعی حالا دیگر در سر زمین همیشه مظلوم تالش رخ داده و امکان برگشت پذیری بسیار اندک است. ولی با همت همگان و کمک های دولتی و ایجاد «کمیته ی دفاع از زبان تالشی» و هم ایجاد ده ها شعبه از آن کمیته در شهر ها و روستا، امید اندکی برای نجات این زبان مادر، دریاوار و جهانی هنوز وجود دارد. با مرگ زبان تالشی ضربه ای مرگبار و جبران ناپذیر بر زبان فارسی دری و کل فرهنگ ایران و جهان فرود خواهد آمد باور نکردنی. زیرا این زبانِ مادر،  رازدار و کلیددار تاریخ است.

این سخن شعار نیست. قلمزن این سطور در این سال های فعالیت اینترنتی که گذشت، بار ها و بار ها آن را با فاکت های استوار در داخل و خارزج میهن به اثبات رسانده است.

دوستداران زبان و فرهنگ در ایران زمین و کل جهان! برای نجات این زبانِ رازدارِ تاریخ بشتابید، زیرا وقت زیادی نداریم. با نابودی زبان تاتی و تالشی هیچ قدرتی دیگر توان جبران آن جنایت فرهنگی را نخواهد داشت.
مباد چنان!
هرگز مباد چنان!

و اینک محیط زیست

مرداب ها، دریاچه ها و سفره های زیر زمینی آب نیز به نوعی همین وضعیت را دارند. یعنی اگر یک بار خشک شدند، بعد ها دیگر امکان نجاتشان به وجود نخواهد آمد مگر اینکه معجزه ای رخ دهد. *

 آنانی که در طول شبانه روز فقط در سه استان شمالی ایران بیش از چهل هکتار - طبق آمار رسمی - جنگل و کلن محیط زیست را نابود می سازند، کارشان از دو حالت خارج نیست. یکی این است که تصور نادرستی از محیط زیست و بخصوص جنگل ها دارند. یعنی شناخت شان در حد صفر است. شعار های تو خالی این جماعت جنگل بُرِ جنگل بَرِ بی رحم در این سال سی، همین را اثبات نموده که شناخت ضعیفی از زندگی طبیعت در ذهن خود دارند.
حالت دوم این است که برای این افراد سر نوشت میهن عزیز ما و مردم جنگ دیده، رنجدیده و تحریم زده  هیچ اهمیتی ندارد؛ آنچه اهمیت دارد این است که جیب های کیسه ای میلیارد خور خود را هرچه بیشتر با سرمایه ی غارتی پر کنند. این دسته از افراد بی هیچ تردیدی شارلاتان و غارت گرند و آگاهانه دارند محیط زیست میهن زخمی و مظلوم ما را به ویرانی می کشانند. هر کسی که در باب زمین زیبای ما اطلاعاتی داشته باشد، می داند که قبل از ایجاد ریزگرد ها، بیابان زایی صورت می گیرد. و آن با نابودی جنگل ها و کل محیط زیست یک منطقه ای آغاز می شود. یعنی آن مناطق بیابان شده ی تولید کننده ی ریزگرد امروز، نیز زمانی سبز و خرم و ویشه زار بودند، و هر سال برای شکوفایی، بیتاب منتظر بهار!

 جنایاتی که با دست بشر غافل، خود خواه، بی شناخت، به هر قیمتی سود جو و بی توجه به محیط زیست،  در سد سال اخیر در ارتباط با طبیعت بعضی کشور های عربی و بخصوص عراق صورت گرفت، امروز دود اش - ریز گرد اش - دارد به حلقوم مردم ایران فرو می رود.

مسئولین دلسوز! مردم میهن دوست و نگران! همین امروز بشتابید فردا دیر است.
بانوی دلسوز ایران زمین و نگران سلامتی زمین، معصومه ابتکار، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست، می‌گوید در ده سال گذشته عملکرد محیط زیست ایران ۶۳ رتبه در جایگاه جهانی سقوط کرده است.

دوستان به کمک طبیعت بی زبان و مظلوم ایران بشتابید، زیرا این یک اتفاق عادی نیست، این خبر یعنی رخ دادن فاجعه.

معصومه ابتکار، در سمنان به گوشه‌هایی از بحران‌های زیست‌محیطی اشاره کرد و گفت در هشت سال گذشته هیچ گزارشی درباره محیط زیست ایران تهیه نشده است.

به گزارش خبرگزاری مهر ، معصومه ابتکار در جلساتی که روز دوشنبه ۲۰ آبان با مسئولان سمنانی برگزار کرد، اظهار داشت: «بر اساس شاخص‌های جهانی وضعیت محیط زیست، عملکرد محیط زیست ایران در هشت تا ۱۰ سال اخیر ۶۳ رتبه جهانی سقوط کرده است.»

معاون رئیس حمهور گفت در زمان دولت دوم محمد خاتمی دو گزارش در سال‌های ۸۳ و ۸۴ از وضعیت محیط زیست کشور تهیه شد و در قالب کتاب نیز چاپ شد اما پس از آن هیچ گزارشی تهیه نشد.

وی اظهار داشت که دولت پیشین شورای عالی حفاظت از محیط زیست را تعطیل کرده بود که دولت کنونی آن را احیا کرده و هفته گذشته نیز به ریاست رئیس جمهور تشکیل جلسه  داد.

 رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست، درباره وخامت وضع تالاب‌های ایران گفت هم‌اکنون ۴۵ تالاب در سطح کشور «در معرض تهدید جدی و بحران» قرار دارند.

 معصومه ابتکار گفت: «بسیاری از این تالاب‌ها به علت نبود مدیریت مناسب آب دچار بحران شده‌اند و متاسفانه حق‌آبه تالاب‌ها... در سال‌های اخیر رعایت نشده و این مشکلات به وجود آمده است.»

به گفته خانم ابتکار برای احیای دریاچه ارومیه نیز ۱۸ راهکار در شورای عالی آب ارائه شده و تلاش‌  می‌شود که پارک ملی این دریاچه نیز احیا شود.

ابتکار در یکی از این نشست‌ها با مقام‌های استان سمنان تصریح کرد  که «۲۹۰ سفره آبی بدتر از دریاچه ارومیه در کشور وجود دارد».

رئیس سازمان حفاظت از محیط زیست در بخشی دیگر از سخنان خود به پدیده ریزگردها در کشور اشاره کرد و دو عامل خارجی و داخلی را در آن موثر دانست.

ابتکار گفت ۲۳ استان در فصول مختلف درگیر ریز گردها هستند که منشا خارجی آن کشور عراق است. به گفته وی اردن، سوریه و عربستان نیز در انتقال ریزگردها به ایران دخیل هستند.

وی افزود عراق طرحی را برای مهار ریزگردها با مشارکت دانشگاه‌های خود در دست بررسی دارد و مشاوران ایرانی نیز به عراقی‌ها در این طرح‌ها مشاوره می‌دهند. اما در مورد عوامل داخلی ریزگردها، ابتکار از جمله به معادن رها شده در کشور، تالاب‌های خشک‌شده و مراتع بدون پوشش گیاهی و بیابان‌ها اشاره کرد.

وی همچنین از انعقاد فاز دوم قرارداد حفاظت از یوزپلنگ آسیایی با برنامه عمران سازمان ملل خبر داد و گفت: «این امر به دنبال ارزیابی مثبت حفاظت از این گونه در ۱۰ سال اول این طرح صورت گرفت که به گفته سازمان ملل اقدامات ایران جلوی انقراض یوزپلنگ آسیایی را گرفت.»

رئیس  سازمان حفاظت از محیط زیست به معضلات محیط‌بانان در  برخورد با شکارچیان غیرمجاز اشاره کرد و گفت هم‌اکنون برای شش محیط‌بان حکم اعدام صادر شده و دولت تلاش دارد با همکاری قوه قضاییه مشکل آنها را حل کند.


* من واژه ی تالاب را برای مرداب و دریاچه بکار نمی برم زیرا تالاب هرگز مرداب و آب دریاچه نیست. این دو نام هر یک باید در جای خود بکار رود. مثلن باید گفت: مرداب انزلی، یا دریاچه ی اورومیه. ** در حالی که در ایران ما اخیرن رسمی غلط جا افتاده که هر آبگاهی را تالاب می نامند! و این بی هیچ تردیدی نادرست است، زیرا بی ربط می باشد.
مرداب = مرده آب = آب راکد، هرگز با آب دریاچه یکی نیست.

و تالاب را نیز باید فقط در جای خود بکار برد. «تال آو» یا «تال آب»، یعنی آب دره. آبی که بر اثر سیل و ... در دره ها جاری می شود و یا در چاله های عمیق جمع می گردد. و آن آبی بی ریشه است و می تواند دایمی نباشد.
واژه ی تال به معنی دره دیگر در فارسی دری منسوخ شده است و فقط به شکل ترکیبی بکار می رود. ولی در آلمانی هنوز جداگانه نیز بکار برده می شود.

مثال:

بلومِن تال = Blumental = دره ی گل ها

و ...

این واژه اگر تغییر نکرده باشد، معنی اش همان است که نوشتم. ولی اگر تغیر کرده، آنوقت پشته، جمع آمده، کولّ و ... معنی می دهد. در این صورت تَلّ آب، است.
ولی بعید به نظر می رسد که تال همان تَلّ باشد، زیرا تَلّ واژه ای عربی است.
نظر من این است که تالاب = تال آب، تغییر نکرده، یعنی همان آب دره است. البته می تواند بطور خلاصه تلاب نیز تلفظ شود. حتی اگر تال آب، تلّ آب باشد که نیست، باز نمی توان آن آب تلّ و جمع آمده را مرداب و یا دریاچه نامید. آب روان گشته و یا جمع شده در دره  و چاله ها را نمی توان با آب ریشه دار و ثابت مرداب و دریاچه یکی دانست.
این نامگذاری کاملن بی ربط و حتی مضحک است. این چنین نامگذاری ای از کسی می تواند سر زند که تصوری غیر واقعی از آبگاه های مختلف دارد. یعنی او فرق هستی وجود آبگاه های مختلف را تشخیص نمی دهد، زیرا آنطور که بایدآشنای آنها نیست تا توان تشخیص داشته باشد.
چنین آدمی مثل یک بدنیا آمده در شهر و همیشه زیسته در شهر است که تقسیمات دامداری که در روستا ها مرسوم است را نمی شناسد. مثلن به مُونده، پارنَه، لیشه، گودَر، گا، کَلَ ورزا و ورزا، می گوید «گاو» و خیال خودش را راحت می کند. در حالی که هر یک از آن نام ها مفهوم کاملن جداگانه ی خود را دارد؛ که به ترتیب عبارتند از: گوساله ی تازه به دنیا آمد، گوساله ی یک ساله، دو ساله و بیش(ماده)، دو ساله و بیش(نَر)، گاو کامل، کاو نَر اخته نشده، کاو نَر کاری اخته شده.
متأسفانه این نوع نامگذاری های کاملن بی جا به وسیله ی افرادی که در جریان عمق ویژگی های طبیعی آبگاه ها و طبیعت نیستند انجام گرفته که سد در سد نادرست است، ولی جا انداخته شده. این نامگذاری ها نه فقط غلط، بلکه عمیقن ضد علمی و من در آوردی است، و خیانت می باشد به زبان و تاریخ؛ زیرا دور از واقعیت موجود در طبیعت است.

مفهوم این کار های ضد علمی و عمیقن نادرست یعنی، چون اختیار در دستان من است، پس "هرچه دلم خواست کنم؛ ترشی توی ماست کنم!" این کار مثل این است که تو به اردک بگویی غاز، به اَستَر بگویی خر. و بد تر از آن نامگذاری های بی ربط، سر سختی آن فرد یا افراد است در پا برجا نگاه داشتن از این دست غلط های ضد علمی، ضد عُرفی و مضحک.

خوب پدر جان تو که اطلاعات کافی نداری، چرا به خود حق می دهی برای مردم استوار فرهنگ ایران تصمیم من در آوردی بگیری!؟
به کدامین دلیل تو این ناحق را بر ما روا می داری!؟
اگر فقط همین یکی بود، می شد نادیده گرفت. ده ها از این نوع غلط را شما اختیار داران مرکز نشینِ کم آشنا با طبیعت، زبان و عُرف غنی و دقت شگرف مردم ایران زمین، وارد فرهنگ مردم ما کرده اید!

تا کی می خواهید تصمیم نادرست بگیرید و بر مردم مظلوم ایران تحمیل کنید!؟
چه کسی این جق را به شما ها داده!؟

تو که بدرستی زبان و فرهنگ و طبیعت این سر زمین را نمی شناسی چگونه به خود اجازه ی تصمیم گیری می دهی!؟

گرچه از تکرار خسته ام، ولی در مورد غلط های دیگر شما ها، باز به این گفتار حنظلی و رنج آور بر می گردم تا شاید شرمی را زنده سازم کار ساز.
تو آمده ای بجای «وَرزنش» کهن و زیبای ایرانی که اسم بُندار است از بُندار ورزیتن پهلوی و ورزیدن فارسی دری، «شهر آورد» = جنگ شهر، را نهاده ای! و سر سختی هم می کنی!

اینجا ایران است، سر زمین مردم صلح طلب. ورزنش = مسابقه، و هم برای خود سازی و ورزیده شدن با تاریخ این ملت بزرگ زاده شده. "شهر آورد" توهین است به این فرهنگِ نمونه در جهان.
همیشه متجاوزین به این سر زمین یورش آورده اند، ولی هرگز این مردم بزرگ به کسی حمله ور نشده اند، زیرا از جنگ و خونریزی بیزارند؛ و آن را ضد انسانی و بیهوده می شمارند.
پس، سَر بَرز به دانش و خرد تکیه داشته اند و دارند؛ و به همین خاطر شعارشان از دیرباز این بوده:

درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
(ناصر خسروی بزرگ)

در این سر زمین پر تاریخ و فرهنگ یک بار برای همیشه باید این تصمیم گرفته شود استوار که: کار فقط و فقط باید به دست کاردان سپرده شود و تمام.

در این سر زمین زیبا اندیشگان استوار فرهنگِ عدالتخواه و آزاده، دوست بازی، رانت خواری، نان قرض دادن ها یک بار برای همیشه باید تعطیل گردد، وگرنه زود و یا دیر کسانی که در جای خود ننشسته اند، جامعه را به بن بست خواهند کشاند.

حال این سوال می تواند پیش آید که: اگر ما بخواهیم برای همه ی این موارد یک نام کلی و مشترک هم داشته باشیم، آن نام کدام است؟

در این صورت می توان از نامواژه ی زیبا و خوش آهنگ «آبگاه» سود جست.


 ** در باب دریاچه ی اورومیه دیر تر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 13:37  توسط لیثی حبیبی  | 

سیمرغ، هُما، عَنقاء، ققنوس، ژارپتیتسا، فونیکس، کُندُر، فنگ هوانگ* و ...


این پست تقدیم است به بهنام عزیز


سیمرغ

دوست گرامی بهنام ماسالی، مدیر وبلاگ نمنَه پشت = نمینَ پشت = نمین + فتحه ی مضاف + پشت(ییلاقی در ماسال)، در مورد سیمرغ و ققنوس سوال کرده بود. چند سال پیش عزیزی همین سوال را نموده بود و من برای همگان مفصل توضیح دادم. ولی گویا بهنام عزیز آن توضیح مرا نخوانده. پس دوباره متنی نوشتم و برای ایشان فرستادم که اینجا نیز می گذارم. 


قبل از توضیح در باب سیمرغ لازم است به این سوال پاسخ گفته شود که چرا برای بچه های ایرانی که دارای تحصیلات عالی هستند و حتی برای دانشمندان ما چنین سوالاتی پیش می آید؟

زیرا بسیاری از تحصیل کردگان و دانشمندان و حتی محققین عزیز ما به دلیل اینکه توان نقب به تاریکخانه ی گُم واژه های زیر غبار تاریخ مانده را نداشتند و ندارند، عمومن واژه هایی که از دیگران وام گرفته شده و جا انداخته شده را به رسمیت شناخته اند. در نتیجه حالا حتی دانشمند ایرانی دیگر مترادف آن در زبان و فرهنگ خود را نمی شناسد. و نمی داند که خود نیز آن را دارد. نه فقط دارد، بلکه واژه ی زبان او اصیل تر و اصل تر است.

چرا اصیل تر و اصل تر است؟

زیرا نامگذاری در مورد ایرانی آن دقیق تر است؛ چون در باب سیمرغ = ققنوس، عنقا و ... به عمل سوختن آن اشاره دارد.

آیا این بی اطلاعی از کم سوادی دانشمندان ماست؟

نه، هرگز.

این بخاطر جنایات تاریخی ای است که در طول تاریخ بر این مردم و فرهنگ و زبانشان گذشته و در نتیجه چنان از خود دور گشته اند که دیگر بُن زبان و  فرهنگ خود را آنطور که باید نمی شناسند. و این در حالی است که اغلب کشور های مورد یورش قرار گرفته همه چیز خود را از دست دادند؛ ولی ایرانیان و اطراف و اکناف ایران تا مقدار زیادی زبان، هویت و گذشته ی فرهنگی خود را حفظ کردند. این از افتخارات تاریخی خلق های ساکن ایران و اکناف آن است.

به عبارتی دیگر این استیصال، این بیچارگی و گسستگی حاصل بیداد تاریخ است.

مثل این است که کسی را از ماسال به رشت ببری و بعد از آن تا تهران چشم اش را ببندی؛ او دیگر هرگز تصور دقیق و درستی از راه رشت به تهران ندارد. فقط همان راه ماسال به رشت را می شناسد و برای دریافتی از واقعیت راه رشت - تهران یا حدس می زند و یا به گفته های دیگران متکی است که هر دو می تواند نادرست و یا نادقیق باشد.

بعد از آن همه یورش و بیداد و کتاب سوزان و قتل عام و تغییر زبان و فرهنگ، حالا در موارد زیادی حتی دانشمند ما همان شخص با چشمان بسته از رشت به تهران رفته را می ماند.  و به همین دلیل ناژرف نگری و گمگشتگی تاریخی گاه تصمیماتی گرفته می شود که عمیقن ضد علمی و ضد تاریخی و ضد میهنی است. 

به عنوان نمونه عده ای گمراه آمدند و واژه ی نابکار و ناجور "تالشستان" را در منطقه ی ما عَلَم کردند. با هزار رنج و تلاش آن پلشتِ ناجور را در میهن از پای در آوردم تا تالش کهن به دست کثیف ضد تالشی آن کشته نشود. آن نام را روی دو وبلاگ در منطقه ی ما نهاده بودند که برای ایجاد جنگ و درگیری تلاش می کرد.

بار ها از خود سوال کردم: مگر کسی با دست خود خانه ی خود را به آتش می کشد!؟ چگونه چنان اجازه ای را داده بودند!؟

حالا همان افراد کم سواد نا اهل آن واژه ی من در آوردی ضد تالشی را به نام تالش برده اند در قفقاز روی یک رادیو نهاده اند. طبیعی است اینها که بر علیه تالش همیشه مظلوم برخاسته اند و در پی نابودی این نام کهن هستند، بی هیچ تردیدی طبق قوانین میهن فردا باید جواب بگویند.

حال این سوال پیش می آید که حبیبی جان مگر واژه ای می تواند  تا این حد کثیف و پَتیاره باشند!؟

جواب: نه، به خودی خود تالشستان یک واژه است مثل همه ی واژه ها. ولی وقتی آمده و می خواهد نام مبارک سر زمین مادری مرا که گذشتگان ما از میان دریای خون و بیداد حفظ کردند و به ما رساندند را بکشد؛ بی هیچ تردیدی یکی از کثیف ترین نام های جهان است و باید از پای در آید. مثال: «یلدا»ی سریانی نامی است بسیار زیبا و آن نیز همچون چله ایرانی به معنی تولد است. ولی همین یلدای زیبا اگر قرار است چله ی ایرانی را بکشد و به جایش بنشیند، دیگر نه فقط زیبا نیست بلکه از زشت ترین نام هاست. این منطق بسیار ساده اما مستدل و استوار برای هر انسان صادقی براحتی قابل درک است؛ مگر اینکه ما شیشه خورده ای داشته باشیم.

عده ای حقه باز فکر می کنند که اگر در آنسوی مرز آن پلشت ضد تالشی را جا بیندازند کار تمام است، یعنی دیگر چه حبیبی ها فریاد بکنند و چه نه، آنها "موفق" شده اند «تالش» را از پای در آوَرَند. اینها باید نیک بدانند که در این صورت جرمشان را بیشتر خواهند کرد. زیرا اندیشمندان آگاه  تالش ایران زمین یک روز برای آن مردم توضیح خواهند داد که چه خیانت بزرگی در حق آنها روا داشته شده.

زیرا هر کودکی می داند که یک سر زمینی نمی تواند دو نام داشته باشد؛ پس زود و یا دیر یکی اول حاشیه نشین گشته و در نهایت از پای در خواهد آمد. و بعضی از بچه های تالش ایران که گول خورده اند و بر بالای وبلاگ های خود آن واژه ی کثیف، یکی از کثیف ترین واژه ها را نوشته اند نیز به نوعی شریک آن خیانت تاریخی هستند و باید جواب بگویند. سر زمین ما و خلق ما یک نام دارد و آن تالش است و این از زیباترین و پر معنا ترین نامگذاری ها در جهان می باشد.*

* اصلن دلم نمی خواست این موضوع را در این پست زیبای شادی بخش علمی بیاورم. ولی چاره ای نداشتم. زیرا پیش از این سه بار به وسیله ی دکتر علی عبدلی به مسئول آن رادیو در ارمنستان یعنی آقای پروفسور آستاتوریان در باب ناجور بودن آن نام نامه ی خصوصی نوشتم؛ و خواستار تغییر فوری آن نام شدم؛ ولی متأسفانه به خواسته ی بر حق و قانونی و علمی من توجه ای نشد. همین نشان می دهد که آن رادیو از آنِ تالش ها نیست؛ زیرا اگر بود به نظر عمیقن علمی یک محقق تالش که عمری را در این راه نهاده توجه می شد. حد اقل به بخاطر دانشمند تالش هلال عزیز هم که شده بود می توانستند نام آن رادیو را «تالشی صدو» بنامند.**

** در ضمن همینجا از فرصت استفاده کرده از رئیس جمهور کشور آذربایجان و مسئولین مربوطه در آن کشور می خواهم آزادده مرد تالش، هلال عزیز ما را فوری از زندان آزاد کنند و در صورت تمایل او اجازه بدهند که از کشور آذربایجان خارج شود. راه چاره حق را به رسمیت شناختن است، نه داغ و دِرفش و زندان.

بی صبرانه منتظر جواب مسئولین مربوطه در ارمنستان و آذربایجان هستم.

نباید فراموش کرد که: هنر در به زبان مشترک رسیدن و برای صلح و همزیستی مسالمت آمیز تلاش کردن است. وگرنه ایجاد جنگ و بند و بیداد حتی از دست حقیر ترین های تاریخ هم بر می آید.

در ضمن خوب است عزیزانی که حالا به زبان دریا وار مادری خود پشت کرده اند بدانند که: تالش ها از نادر خلق های ایران و جهان بودند که بعد از آن همه بیداد و یورش و ویرانی، فرهنگ و زبان و هویت خود را بطور کامل حفظ کردند؛ و با افتخار از هزاره های خونین گذشتند و به ما رساندند. و همین فرهنگ و زبان و هویت حفظ شده است که حالا دارد به داد کل ایران زمین می رسد. افتخار از این بالاتر می خواهی؟

به آن همه غیرت و فراست و  زیبا پرستی چموشانه لگد زدن شرم آوراست، نه؟


بهنام عزیز سلام

در مورد «ققنوس» و «سیمرغ» سوال کرده بودی.

این پرنده ی افسانه ای در زبان های مختلف نام های گوناگون دارد. از جمله ققنوس(مُعَرَّب)، عنقا(عربی)، کُندُر(آلمانی) سیمرغ(تالشی) = مرغی که می سوزد. در پهلوی هم سییِن مرغ یا سییِن مورو = مرغی که می سوزد، است؛ و ...


در زبان پهلوی و تالشی و زبان های سلاویان شرق مستقیمن نام اش از عمل سوختن اش گرفته شده.

متأسفانه ما ایرانیانِ بیش از حد بیگانه گرا آنچه از دیگران گرفته ایم را به رسمیت می شناسیم و اصل می دانیم؛ و در نتیجه مال خود را دیگر هیچ به حساب می آوریم! البته تحصیل کردگان ره گم کرده ی ما خیلی هم گناهکار نیستند، زیرا شناختی ژرف از فرهنگ اصیل خود و بسیاری از واژگان خود و زبان های این خطه دیگر ندارند؛ یعنی کسی به آنها نیاموخته و اغلب دچار اطلاعات ناقص دانشگاهی هستند. به همین خاطر دانشمند ما بی ربط و ضد تاریخی و ضد علمی و بی هیچ شناختی، بیجا و کیلویی از زبان و گویش نام می بَرَد.
 
راستی، چرا او اینگونه است؟!

برای اینکه همین ها را به نام علم به او آموخته اند. او همین حرف ها را آموخته، امتحان داده و مدرک گرفته!

عجیب است، نه؟ولی این تلخ حقیقت دارد. به همین خاطر دروغ های جا افتاده ی تاریخی حتی به وسیله ی دانشمندان ما خیلی آسان بر زبان می آید! مثل گویش کردی، گویش لری، گویش گیلکی، گویش تالشی و تاتی و ... 
از دیدگاه یک انسان حقیقت جوی آکادمیک که فقط در پی حقیقت تاریخ است؛ این حرف های ارزان در حد نظر یک آدم قبیله گرای سَمتدار گُم گشته است و بیش نیست.
حال این سوال پیش می آید که آیا همه ی آنهایی که این حرف های را می زنند قبیله گرایند؟
نه، ولی اصل نظر مال قبیله گرایان است که در شرایط ویژه ای توانسته اند جا بیندازند. یعنی قبیله گرایان از طریق قدرتی که بدست شان رسیده عمل کرده اند. این قبیله گرایان سابق همان مرکز گرایان امروز اند. قبیله گرایان امروز نیز در خارج از دایره ی قدرت دولتی عمل می کنند. این هر دو گروه در خیانت به تاریخ دستی بلند دارند. قبیله گرای غیر دولتی همان است که واژه ی تالشی ناب را می بَرَد و به عربی متصل می کند! و بعد تا با تالش های همیشه مظلوم، و در عین حال بسیار میهمان نواز و شریف دشمنی اش را کامل کند در ادامه حتی تغییر جنسیت می دهد!*

آیا او می داند که دروغگو و شَیّاد است و آن کار را می کند؟

آری می داند. در وجود او دیگر انسان، انسانیت، وجدان بشری نقشی ندارد. به همین خاطر حتی کسی که امکانات خود در اختیار او گذاشته را نیز راحت، خیلی راحت در چشم مردم منطقه می کشد. 

این کار ها وحشتناک است. اینها از مرگ بدتر است اگر نیک و دقیق و ژرف دریافت شود.


 باری، اصل واژه ی ققنوس از یونانی گرفته شده و مُعَرَّب گشته. روشنفکران بیگانه با فرهنگ اصیل ایرانی، وقتی ققنوس را به فرهنگ ایرانی آوردند کلی برایش سر و صدا راه انداختند؛ که نشانه ی فقرشان بود. ولی این جماعت فقیر بیگانه زده و حتی گاه بیگانه پرست بی آنکه بدانند این فقر خود را ثروت جلوه دادند! و این فقر در حدی است که حالا در بسیاری از وبلاگ ها و سایت های بچه های ایرانی نوشته شده: نام ایرانی این پرنده ی افسانه ای که در عربی عنقا است در فارسی ققنوس می باشد!
آری، این است نتیجه ی کیلویی پذیرفتن و منتقل کردن. در حالی که این واژه ی یونانی معرب شده را ما از عربی گرفته ایم و هیچ ربطی به فرهنگ ایرانی و فارسی ندارد. ما وقتی «کی سَر» ایرانی معرب شده یعنی همان قیصر را به عنوان لغتی عربی می پذیریم و قیصر می نویسیم و غیسر تلفظ می کنیم؛ چنانکه صد و شصت و بلوط می نویسیم و سد و شست و بلوت تلفظ می کنیم، حتی دانشمند ما نیز همین کار را می کند! دیگر از مردم عادی کوچه و بازار چه انتظاری داری؟

راستی چرا حتی دانشمندان ما چنین وضعیت گریه آوری دارند؟

برای اینکه بُن واژه های خود در زبان های مادر همچون پهلوی، تالشی، تاتی و ... را دیگر نمی شناسند. چنانکه حتی زنده یاد پروفسور منوچهر جمالی که در واژه شکافی در بین ایرانیان مقیم خارج از کشور یکی از برجسته ترین ها بود، نیز به دلیل نا آشنا بودن با بُندار = مصدر واژه ی سیمرغ، به اطلاعات علمی ناقص خود رجوع کرده و آن اطلاعات مرد محقق را بکلی به بیراهه برده و سیمرغ که در تالشی و پهلوی شکلی فرموله شده دارد و یافتن ریشه ی آن مانند مسئله ی ریاضی قابل حل است، آن را «سه مرغ» معنی کرده. حال وقتی پروفسور زبان به راحتی به چاله ی اطلاعات ناقص در می افتد، دیگر از فلان جوان تازه مدرک دریافت کرده که زیر تأثیر بعضی تبلیغات دروغین زهر آگین و ضد تاریخی زبان هایی کامل را با گویش اشتباه می گیرد؛ نمی توان زیاد انتظار داشت.
این یک گم گشتگی تاریخی است که بخاطر جنایات تاریخی و یورش های پی در پی و بسیار بیرحمانه ی بیگانگان دچار اش گشته ایم. متأسفانه بعضی عزیزان خود گرا و مرکز گرا نیز بی آنکه اطلاعاتی ژرف داشته باشند اغلب از خود حرف در می آورند.
 
هنوز در تلویزین رسمی کشور اصطلاح زشت و ضد ورزشی و جنگ گرای "شهر آوَرد" را به جای «وَرزِنش» ایرانی، بکار می بَرَند! همین ندانستن و مدعی شدن که در ایران زمین عزیز ما  مُد شده، باعث می گردد که شاعر گرامی هم ولایتی ما یعنی آقای جکتاجی می آیند و از همان شیوه ی غیر علمی کیلویی پذیرِ کیلویی بیان کن "سود" یعنی ضرر می جویند و نظری سد در سد ضد تاریخی را بیان می دارند که گویا تالش همان گیلک است!

باید یک بار برای همیشه این را آموخت و بخاطر سپرد: دیدگاهی که مرا پَرت کند دشمن من است.
همین سطحی نگری باعث شده که بسیاری بخاطر بعضی علایق که ربطی به علم ندارد؛ هیچ ربطی به علم ندارد، می آیند و به زبان نوین ایرانی یعنی «فارسی دری» که برای خود تاریخ دارد، می گویند پارسی! بی آنکه بدانند با این کار نسل آینده را بکلی گمراه کرده اند. زیرا کودک فردا دیگر فرق آوینه(تالشی) = آوینا = جسمی که نشان می دهد، و آینَک(پهلوی) با آینه ی فارسی دری را نخواهد دانست. و این یک جنایت فرهنگی است زیرا عمیقن پَرت کننده و گُمگَر می باشد. لعنت بر این تو سری های تاریخی که خورده ایم؛ و حالا به اشکال مضحکی در پی جبران تحقیر ها هستیم. وگرنه مگر واژه ی فارسی چه بدی ای دارد!؟ اگر منظور عربی زدایی است؛ اولن تو بخاطر عربی زدایی حق نداری تاریخ را جابجا کنی و باعث گمراهی گردی. در ثانی در این صورت تو باید سی، چهل درسد زبان خود را پاک نمایی. آنوقت زبانت «شکست» = معلول، خواهد شد.
چرا؟
برای اینکه فارسی با عوض کردن واژه ها دیگر پارسی نخواهد شد.
ولی همین زبان با عربی صلح کرده و در هم آمیخته، برای خود توانی دارد که هنوز حافظ و نیما می آفریند.

چرا با عوض کردن واژه ها فارسی دری، پارسی نخواهد شد؟

برای اینکه اینکه مشکل فارسی فقط منسوخ شدن واژه های ایرانی در آن نیست؛ بلکه فارسی از قاعده ی مادر خود بکلی خارج گشته، و حالا دیگر بسیاری از ویژگی های زبان های مادر خود را ندارد. فارسی زبان دیگر اول ساکن های شعر اگین خوش موسیقی زبان مادر  - زبان منسوخ شده ی پهلوی و دو خواهر زنده ی آن یعنی تالشی و تاتی استان اردبیل - را نمی شناسد. فارسی دری، پر شده است از افعال کمکی دست و پا گیر ضد صرف طبیعی زبان. بندار "کردن" چون ویخس(کابوس) هر لحظه آرامش را از گویشور این زبان می ستانَد بیرحم و زننده. و هم در بسیاری نقاط این  زبان صرف نمی شود، بلکه توضیح داده می شود. و فارسی زبان دیگر توان تمیز دادن توضیح با صرف را ندارد.
چرا ندارد؟
برای اینکه با اصل آن بیگانه شده است و دیگر آن را نمی شناسد.
 
به همین خاطر وقتی فارسی زبان می گوید: بالا را نگاه کن! فکر می کند صرف کرده؛ در حالی که توضیح داده. تالش دارای زبان مادر ولی آن را صرف می کند؛ و بیان می دارد: پِ دیَس!
بله باور کردنی نیست، ولی این انگبین حضوری شیرین و حقیقت دارد.همین بلا را "دانشمندان" ما سر چله ی ایرانی آوردند در ارتباط با یلدای سریانی. و باعث گمراهی چنان شدند که حالا وقتی به یک نفر گمراه و گیج و گنگ شده ی حتی مدعی قلمزنی و شاعری می گویی: یلدا واژه ی تو نیست، بلکه چیلَه = چله = چیل زدن = چیل شکستن جوجه ی خورشید برای تولد از آنِ تو می باشد؛ مانند یک علیل فکری سرتغ بی ادب گُم شده - اَوی آبَه - و پَرتِ بی دانشِ فریبخورده به تو دهن کجی می کند. زیرا آن خانم و آقای مثلن اهل قلم در گمراهه به سر می بَرَد، و بدبختی بزرگ اینجاست که خود نمیداند که گمراه و حضیض نشین تاریخ اند. و تو بجز اینکه برایشان دل بسوزانی و از آن محیط پلشت پرور دور شوی، کار دیگری نمی توانی انجام دهی؛ زیرا  میزان فرو شدن آنجا بی حد است!

 آری، محققین ما توان شکافتن از این دست واژه ها را نداشتند، تا بدانند سیمرغ = سیَ مرغ(تالشی) = مرغی که می سوزد، همان عنقاء عربی و ققنوس مُعَرَّب شده است. اینک امکان وا کردن گره این واژه را فقط محقق تات و یا تالش دارد؛ زیرا بُندار ها یعنی مصادر آن را در اختیار خود دارد. به همین دلیل واژه هایی مثل سیمرغ، سیستان = سیستَ استان = استان سوخته و بیابانی و ... که در دو بُندار «سیِن« و «سیستِن» = سوختن، ریشه دارند را فقط محقق تات و یا تالش توان شکافتن دارد.

اَعنَق که مونث آن عَنقا است، نام عربی آن پرنده می باشد، که به زن زیبای دراز گردن نیز گفته می شود؛ که در این حال صفت است. ولی وقتی به پرنده ی سیمرغ یا ققنوس، عَنقاء گفته می شود، آن وقت اسم است. اما هیچ یک از این اسامی به آتش گرفتن سیمرغ مربوط نیست. ولی در سیمرغ  یا سییِن مورو(پهلوی) و ژار پتیتسا( زبان های سلاویان شرق، به معنی پرنده ی آتش، یا پرنده ای که می سوزد است، که مستقیم اشاره دارد به سوختن آن)


«ققنس [ ق َ ن ُ ] (معرب، مرغی است به غایت خوشرنگ و خوش آواز. گویند منقار او سیصدوشصت سوراخ دارد و در کوه بلندی مقابل باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار او برآید و به سبب آن مرغان بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمه ٔ خود سازد. گویند هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید. و او را جفت نمیباشد، و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان ).

سیمرغ - اسم، پهلوی(سییِن مُورو)، عنقاء، مرغی افسانه ای که گویند بسیار بزرگ بوده و در کوه قاف آشیان داشته، سیرنگ هم گفته شده.
فرهنگ عمید ص 774

عَنقاء - اسم، صفت؛ مونث اَعنَق، زن دراز کردن و نیز به معنی سختی و بلا. و هم به معنی سیمرغ که مرغی است افسانه ای. عَنقاءِ مُغرِب، سیمرغ.

فرهنگ عمید ص 876
 
پس سیمرغ اسم ایرانی ققنس = ققنوس یا عنقا یا کُندُر یا ژار پتیتسا، است. نام سیمرغ مانند ژار پتیتسا،ی سلاویان ها، از اصیل ترین نوع نامگذاری آن پرنده ی افسانه ای است زیرا بطور مستقیم به سوختن آن اشاره دارد.

* به نظر من «فنگ هوانگ» یعنی سیمرغ به زبان چینی که مترجمین ایرانی آن را پرنده ی سرخ معنی کرده اند، این سرخ می تواند هم معنی با همان سرخ کردن = ژاریت سلاویان ها باشد. زیرا در هیچ منبع ای نیامده که سیمرغ سرخ رنگ است. بلکه همه جا سیمرغ را پرنده ای رنگ وارنگ معرفی کرده اند. ژار پتیتسا،ی سلاویان ها را هم اگر با بی دقتی معنی کنیم به جای پرنده ی آتش می توانیم بگوییم پرنده ی سرخ؛ زیرا بُندار «ژاریت»، یعنی سرخ کردن. و این کلمه ی «سرخ» می تواند مترجم بی دقت را گمراه سازد.
 ما ایرانیان فقط  درست کردن غذا با روغن را سرخ کردن می نامیم، ولی سلاویان ها هر چیز که روی آتش می پزد، حتی برای پختن کباب سرخ کردن = ژاریت، را بکار می برند.

البته بطور استثنایی شاید در فرهنگ چینی رنگ این پرنده ی افسانه ای سرخ باشد، ولی همانطور که بیان داشتم می تواند سرخ به معنی «ژاریت» = سرخ کردن، نیز باشد که بد فهمیده شده. چنانکه در فرهنگ سلاویان ها، ژار پتیتسا، یعنی پرنده ی گرما، آتش، پرنده ای که می سوزد.
در ضمن گرفتن واژگانی از دیگران اشکال ندارد و گاه لازم و مفید است. چنانکه سلاویان ها به سیمرغ فنیکس هم می گویند که همان فونیکس انگلیسی است. ولی آنها ژارپتیتسا،ی خود را نیز نیک می شناسند.
اشکال کار ما این است که وقتی از بیگانه می گیریم، مال خود را دیگر نه فقط نمی شناسیم، بلکه همان از بیگانه گرفته را برای خود مصادره می کنیم - مثل قیصر که دِگر شده ی واژه ی «کی سر» خود ما است. یا ققنوس که یونانی معرب شده است. یا بلوت ایرانی که عربِ قاعده شناس با ویژگی زبان خود آن را چون بلوط تلفظ می کند، پس بلوط هم می نویسد؛ ولی ایرانی تلفظ عرب در باب واژه ی خود را کیلویی می پذیرد! بلوط می نویسد و بلوت می خواند. اینها اتفاقاتی جزیی نیست، در خطه ی دانش آکادمیک زبان اینها فاجعه به حساب می آید - که در نتیجه حالا در خیلی از وبلاگ ها و سایت های ایرانیان نوشته شده: نام این پرنده ی افسانه ای در فارسی ققنوس است!

کی گفته؟ چرا؟ به کدامین دلیل؟

مگر "دانشمند" تو صد و شصت و بلوط می نویسد و سد و شست و بلوت می خوانَد، دلیلی برایش می آوَرَد که وبلاگ نویس بیاوَرَد؟

این است اشکال ما که دیگر آنطور که باید فرهنگ و زبان خود را نمی شناسیم. و چون نمی شناسیم، مانند ره روی ناشی به هر دامچاله در افتیم و گاه چنان با سر افتیم که مپرس.

به امید روشن شدن، که فرق فراوان دارد با تحصیل کردن!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 19:22  توسط لیثی حبیبی  | 

آبتین عزیز سلام؛ با هر جمله و لحظه ی آنچه صمیمانه از دل ات بر آمده زیستم.


خاطره شعری پر از صمیمیت

آنچه در زیر می آید، خاطره شعری است از آبتین فراهیم زاد عزیز که از زیبایی خاصی بر خوردار است. زیبایی این سخن از دل بر آمده در سانسور نشدگی آن است. یعنی آنچه گذشته، همان بر صفحه نقش بسته. و این جنبه در آفرینش بسیار اهمیت دارد و باعث تأثیر گذاری عمیق می شود.

آبتین عزیز، کمی در اصل متن و هم ترجمه اش دست برده ام تا بتوانم برای خود مفهوم سازم و به آن بپردازم. این مشکل بخاطر نداشتن زبان نوشتاری واحد است در تالشی. 1
بعضی جا ها اشتباه تو بود در نوشتن. ولی برخی گوشه ها را به گویش ماسالی نوشته ام تا درست دریابم. البته گویش ماسالی و ماسوله ای چندان فرقی با هم ندارد. بعضی جا ها به جای جمع مفرد بکار برده بودی که اصلاح کرده ام. اینها اصلن مهم نیست، فقط برای اطلاع بود.
آنچه در این متن بسیار اهمیت دارد شکل صادقانه ی تکان دهنده ی آن است. اغلب ما یاد گرفته ایم حتی هنگام خاطره نویسی مخفی و سانسور کنیم و در نتیجه متون از خلوص خالی می گردد. این متن اما دقیق عین واقعیت زندگی است. فیلمی دکومنتال را می مانَد. این نوع بیان و زبان نادر است و می توان بهت تبریک گفت.
برای من این متن اهمیت ویژه دارد.

آنجاهایی که حروف در تالشی ساکن است، تو ضَمَّه گذاشته بودی؛ آنها را پاک کردم. حال تو و دیگر دوستان بخصوص از خطه ی ماسوله و آلیند اگر نظر بدهند، جاهایی که لازم است تغییر یابد با کمک هم اصلاح می کنیم.
پس این متن نهایی نیست، بلکه برای بازبینی و تغییر منتشر شده.

در ضمن علامت جمع مانند پایانه ی بُندار در تالشی اِن و یا ین است - مثل اَ وختِن، اَ سالِن، اَ جاین و ... و این نیز از عجایب این زبان مادر است که مصدر = بُندار، در تالشی خلاصه می شود. مثلن شکل خلاصه ی بُندار های کاملِ ژندِن، وَردِن، گِتِن، واتِن، ساتِن؛ ژندِه، وَردِه، گِتِه، واتِه، ساتِه، است.

هَنی بُو اَ وَختِه بان؟

ویر داری؟       

وَرهَ ما وَختی ک بی 

سیا چَکمَه دَکَریش

سرا تیلّیش

خیالم وَران کو ویشتَر

تیلَِّه و مزا کَریش


ویر داری؟

پیله نَنَه

بَریَه کُو دَخونی؟

کــَه بــِرینَه

کلّاکی شمه گِـتَه

سَردیگی* شمَه گِـنع

نـَـنَـه وای

بــِری کــَه نازَ کیلهَ

د سِه گــلَه

ایزم بُوئَه

آتـَشی خوام دَچینـم

دییَـرمازَه ، بی نـُون بـپــِیم

چَمـَه شومنـِه*  ِوشیرین*

از و تع تاو دَلَکیمون ،کــَـه را تیلّیمون

همیشَه اَز بَری کُو تندَتَـر دَشیم

ایزمی نار پی یریم

تع نی زئو

بـرامِی را دَرگِنیش

تا دَلَکیش نـَنـَه کَشَه ، ناز بکَریش


گولَه مزا تع ویـرَه؟

همیشه چـمع دَسِن پـُوچ آبین پـُوچ

گولی جیگا* دَیم نـَمَه بـنی

تع نـِزونیش


ویرا تع آ وَختی دَدَ بازار دره شَکــَر خری؟

اَمَه کاکا* بـُونـَه گـِریمون

 تا نَنَه رچ نـِکَری

پـَریشگــَری* کو جیمونیمون


ویر داری خَرفـُون مینی،جیخسَه مـزا کــَریم؟

شالَ زوزهَ کــَریم اَز

تع دَوَزیش


تـُـروشومی* لاری کــُو

مـزَه داری آوَه مــزا

 آوی اَز رت آکَریمو دَوَزیم

تع مـُونیش لسی هـَریش


اَوَختون ویر ک وَرم

چـمع دیلی آتـَش پــِرا

نـِزونـِی چـع حالیمَه

کی را بـوام

نازَ خدا

هَنی بـُو اَوَختـِه بان؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* سَردگی : سرماخوردگی

* شومنـَه : چوپان

* وِشیرین : گرسنه اند

* جیگا : جی گا = ژی گا = جای زندگی. اما جیگا دوئِن، یعنی مخفی کردن. جا سازی کردن

* کاکا : نوعی شیرینی خانگی مختص مردم تالش و گیلان

* پـَریشگــَر : راهرو ورودی خانه و یا لابی = تَجَر(گویش ماساسلی)

* تــُروشوم : از قلل مرتفع ماسوله و ییلاق دامداران آلیان و ماسوله


برگردان به فارسی:


یادت می آید؟

وقتی بره ها رو برای خوردن شیر رها میکردند؟

چکمه های سیاهت را می پوشیدی و در حیاط می دویدی

فکر میکنم از بره ها خوشحال تر بودی و بیشتر می دویدی

یادت می آید؟

مادربزرگ از پنجره صدا میزد

به خانه بیایید، باران خیستان میکند و سرما میخورید

مادر میگفت دختر خوشگلم به خانه بیا

و برایم هیزم بیاور

غروب شده، میخوام آتش درست کنم،

نان بپزم. چوپانان ما گرسنه اند.

همیشه من و تو برای زودتر داخل خانه شدن مسابقه میگذاشتیم

و همیشه من زودتر به خانه میرسیدم و هیزم می بردم

و تو گریه میکردی و ناز میکردی تا مادر تو را در آغوش بگیرد

 یادت هست گل یا پوچ بازی میکردیم؟

خیلی وقتها دستای من پوچ بودند،

من گل رو زیر نمد مخفی میکردم و تو نمیدانستی و همیشه بازنده بودی

یادت می آید وقتی پدر از بازار شکر میخرید؟

بهانه میگرفتیم تا مادر کاکا درست کند

و تا وقتی درست نمیکرد در راهرو می ماندیم و لجبازی میکردیم

یادت می آید میان شاخه های سرخس قایم میشدیم و بازی میکردیم؟(خرف هم نوعی سرخش است. بیش از چهارسد نوع سرخش در جهان می روید. ولی سرخس کلاسیک تالشی خرف نیست، بلکه شَلّاش است)

 و من زوزه ی شغال در می آوردم و تو از ترس فرار میکردی؟

چشمه قله تروشوم چه مزه ای داشت آب بازی!

من آب رو گل میکردم و پا به فرار میگذاشتم

و تو جا می ماندی و کتک میخوردی

وقتی یاد آن روزهای خوش می افتم،

دلم آتش میگیرد و نمی دانم این غم را به که بگویم؟!

خدایا میشِه آن روزها باز برگردند؟


زیر نویس شماره ی 1 - حال که در کنار بر رسی متن این خاطره شعر به جهان حروف و واژه های تالشی نیز نقب زدیم؛ بگذار به بعضی نکات در باب حروف تالشی که مدتهاست در دل دارم نیز بپردازم و آن سنگ از شانه بر گیرم.

زمانی در پای همین وبلاگ های تالش اعلام کردم که بیایید با هم کاری مشترک انجام دهیم و حروف تالشی را استخراج کرده و تعدادشان را مشخص نماییم و علامات لازم را نیز ایجاد کنیم.

متأسفانه جوابی برای همکاری مشترک دریافت نکردم. پس به ناچار نوشتم: اگر همکاری عمومی صورت نگیرد، خودم به تنهایی تلاش می کنم آن حروف را استخراج نمایم.
دکتر بختیاری عزیز به درستی فورن عکس العمل نشان داد و نوشت: این کار به تنهایی ممکن است.
او بر مبنای شناخت و دانش خود سخن می گفت و راست می گفت. زیرا عمومن چنین کاری را یک گروه آکادمیک و ورزیده با هم انجام می دهند.
و من هم فورن تسلیم تردید منطقی او شدم و نوشتم، من که باشم که چنان کار عظیمی را به عهده بگیرم.
ولی توی دل خود گفتم: مگر همیشه باید کاری مهم را یک گروه انجام دهد!؟
و جواب آمد از دل:
«تو پا در راه نه و هیچ مپُرس
خود ره بگویدت که چون باید رفت»

و. بعد از آن ندای درون، دانش و تجربه و جهاندیدگی را روی هم نهادم و همه ی گوشه ها و کرانه های زبان بیکران مادری ما را کاویدم و در نهایت دو حرف ناب تالشی و یک علامت تلفظ نرم تالشی کشف شد. روی هم هشت حرف کشف شد که از پنج تای آن گذشتم زیرا در نوشتن فارسی با آنها عادت کرده ایم. صدا ها و حروفی که بعضی از آنها به غلط در فارسی اِعراب خوانده می شوند؛ در حالی که صدای کامل یک حرف هستند و باید حرف خود را داشته باشند که ندارند. بعضی از آن حرف ها در زبان فارسی حتی اِعراب نیز ندارند؛ مثل ف دوم که در تالشی، کردی، زبان های سلاویان شرق و آلمانی و ... وجود دارند. صدای این حرف در زبان فارسی نیز موجود است. مثل ف «آوتاو» یا «آفتاب» که با ف اول مثل ف «فرزانه»* فرق اساسی دارد. و به همین خاطر در بسیاریاز زبان ها از جمله سه زبان سلاویان شرق، آلمانی و کردی حرف جدا و مشخص خود را دارد.

چون در آغاز حرفی برایش مشخص نشده، پس ایرانیان دیگر فرق این دو صدای ف را نمی شناسند.


باری، از مواردی این چنینی که در فارسی دری با آن ها عادت کرده ایم گذشتم و فقط به همان سه حرف ناب تالشی، که اگر دقیق تر بگوییم، دو حرف و یک علامتِ تلفظ نرم در تالشی پرداختم.

و برایشان شکل نیز مشخص نمودم.
 خوشبختانه به خاطر اینکه ما در تالشی صدای ع عربی و هم شکل حرف آن را نداریم، برای یک حرف شکل ع را وام گرفتم و آن را ع تالشی خواندم. یعنی حرفی که فقط شکل اش شکل ع عربی است، ولی در عمل برای یک صدای بسیار مشکل آفرین تالشی بکار گرفته شده.
هیچ راه دیگری با این حروف فارسی - عربی ما برای برون رفت وجود نداشت و ندارد. این تنها و تنها راه موجود بود؛ زیرا این آدم کوچک خدمتگزار فرهنگ و زبان دیریست که با این مشکلات دست و پنجه نرم کرده. یعنی اگر ما صدای ع عربی و شکل حرف آن را داشتیم، عملن برای ایجاد آن حرف به بُن بست می رسیدیم. البته همانطور که پیشتر نوشتم، با این خط فارسی - عربی موحود، بی هیچ تردیدی به بُن بست می رسیدیم. و خوشبختانه بخاطر حضور نداشتن حرف ع در تالشی، این شانس پیش آمد که شکل ع، فقط شکل آن را بتوانیم وام بگیریم.

این از ع تالشی.
حرف دیگر ئو است که صدایش در پهلوی، تالشی و ... موجود است، ولی در فارسی دری دیگر نیست. به همین خاطر در فارسی خیلی از واژه ها که دارای ئو = Ü می باشد، غلط نوشته می شود، مثل فامیلی بسیار زیبای «قره گئوزلو» و ... قره گئوز(ترکی)، یعنی چشم سیاه؛ و این نام در فرهنگ و ترانه های ایرانی - ترکی، فارسی و ... - جایگاه ویژه ای دارد.

در آلمانی روی اوی بلند دو تا نقطه گذاشته شده و حرف صدای ئو گشته. در تالشی متأسفانه بسیاری با این صدا و حرف تالشی بیگانه اند. به همین خاطر واژه ی تئورک = تذرو، که تلفظ اش زمین تا آسمان با تورک فرق دارد را تورک می نویسند و یا نئور را نور می نویسند و ...

و اما تلفظ نرم و علامت تلفظ نرم در تالشی.

این تلفظ در تالشی بیشتر با حرف اِر یا رِ و حرف ل سرکار دارد. گرچه این یک صدای کاملن جدا نیست، ولی وقتی تلفظ نرم است، در حد صدای یک حرف خود را جدا می سازد.

مثلا تلفظ حرف ر یا اِر در واژه های وُورّ، اُورّ، اُرّدک و ... و یا تلفظ حرف ل در پلّا = پلو، و لّالّ = بزرگ.
اگر ما برای تلفظ نرم علامت نداشته باشیم، لّالّ نرم را خواننده ی متن تالشی لال = بی زبان، خواهد خواند. در حالی که تلفظ لّالّ با لال بسیار فرق دارد.
در تالشی واژه ای داریم به نام «یال» = بزرگ،* که در بعضی مناطق تالش مثل شاندرمن آن واژه لّالّ، یعنی با دو اِل نرم تلفظ می گردد.
این تلفظ تا حدی به صدای تشدید نزدیک است؛ پس من تشدید را برایش وام گرفته ام.

پیشتر نوشتم و باز لازم است تکرار کنم که: با این حروف فارسی - عربی موجود این انتخاب ها تنها واریانت های موجود بودند. اگر بی تعارف سخن گفته شود، یعنی بسیار ژرف و هم جانبه زبان مادری ما را وارسی کرده به این تنها راه رسیدم. یعنی این کار نتیجه ی عمری تلاش در راه زبان است و یک شبه زاده نشده.

و اما نتیجه ی این دست آورد از آنِ همه ماست؛ زیرا این جنب و جوش شما ها بود که این عاشق فرهنگ و زبان را به سر کار آورد. پس این کار مشترک ماست، و کار تک تک شما ها نیز می باشد.
یکی از کسانی که از همان آغاز به نوشته های از دل بر آمده و دلسوزانه ی من توجه ویژه داشته دکتر فرزاد بختیاری گرامی است. در پایان از همه ی شما و بخصوص از دکتر بختیاری تشکر ویژه دارم بخاطر همکاری صمیمانه و خالصانه در این سال های عاشقانه نوشتن.
همین.
سغ ببَه یَه چمع یارِن، چمع خوا و براین
چمع چمون روشونی، چمع رُوشنَه چراین

لیثی حبیبی - م. تلنگر

* در تالشی «یال» = بزرگ، در قدیم لقب بعضی بزرگان تالش بود. مثلن پدر بزرگ بخشی از شریفی های تاسکو، ی ماسال - زنده یاد یدالله شریفی، هیدی اَقَه شریفی، اَقَه موسی شریفی و خواهران آن خانواده - «یال اَقَه» = آقا بزرگ، بود.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 2:11  توسط لیثی حبیبی  | 

مطالب قدیمی‌تر